Recently in آشپزخانه ای Category

 

 

meeting.jpg- شماره 42، آبان 1387-

 

"از ماماناتون هم باید خیلی تشکر کنید، هر روز خرید می کنن، می پزن، می شورن، اتو می کنن... "

این­ها را خانمی که چهل سال سابقه تدریس داشت، در جمع مشتی پسر فسقلی کلاس اولی و باباهای­شان- که برای بزرگداشت آموزش کلمه "بابا" در کلاس درس جمع شده بودند - گفت. آقای عزیز با موبایل­اش فیلم مراسم را گرفته بود . بعد از شنیدن این حرف­ها احساس می کردم متهم به کوکب خانم بودن شده­ام ؛ همان که معرف حضور همه هست!

 

از پشت موبایل نگاهی به آقای عزیز انداختم ، داشت برای پختن غذای مورد علاقه من اشک ریزان پیاز خرد می کرد و هم­زمان برای پسرک توضیح می داد "مامان­ات این غذا رو که خورد، عاشق من شد! تو هم باید پختنشو یاد بگیری، لازم می­شه ...".

 

یاد خیلی­ها افتادم! یاد بابا که همیشه لباس­ها را بهتر از مامان اتو می کند و دست پخت­اش در طبخ انواع کباب همتا ندارد.

یادم افتاد تا به حال به اندازه انگشت­های دو دست، لباس غیر از خودم را اتو نزدم و ندرتا خریدهای بقالی و قصابی و میوه فروشی را انجام داده ام!

یادم افتاد صبح و ظهر، پشت در مدرسه پسرک، تعداد مادرها و پدرها تقریبا برابر است و دور و بر مهدکودک سرکوچه­مان همیشه یک عالم بابا بچه به دندان گرفته بال بال می زنند.

یادم افتاد "خانم میگو" همیشه باافتخار از حوصله شوهرش در خانه داری و از قابلیت ها­ی خودش در پاس کردن بی محل ترین چک ها صحبت می کند.  

یاد دوستم "پوسیده"  افتادم که شوهرش رفته اسم­اش را کلاس سنتور نوشته تا روحیه­اش شادتر شود و گفته از پسر شیطان­شان در نبود او نگهداری می­کند.

 

خانواده جامعه کوچکی است که زیستن در آن همراه با مسئولیت­هایی است. پروژه­هایی که باید به خوبی تمام شوند. مهم این است باری بر زمین نماند؛ چه اهمیت دارد آن­ها را زنی بلند می کند یا مردی؟

 

-----------------------------------

تصویر : من و آقای عزیز در حال یک سخنرانی مشترک !

 

عنوان پست برگرفته از آهنگ شهلای حبیب!  

 

 

yummmi.jpg- شماره 33، مهر 1387 -

 

خــــوب است بگویم من اصلا به برابری دو جنس، زن و مرد، باور ندارم. اما با تبعیض جنسیتی هم مخالفم. ما زن ها ، با مردها متفاوتیم؛ بدن های مان و توانایی مادر شدن مان این تفاوت را فریاد می زند! هر زنی که ادعا کرد هیچ تفاوتی با مرد مشابهش ندارید باور نکنید، بلکه باور کنید یک جای کار این خانم ایراد دارد.

 

اما این تفاوت به معنی فرودستی یا فرادستی ما زن­ها هم نیست. مقایسه زن و مرد، مثل مقایسه کرگدن با فیل است ، مثل مقایسه گلابی با پرتغال یا چه میدانم بشقاب با قهوه جوش! کدام بهتر است ؟ کدام مفیدتر است ؟ کدام باحال تر است ؟ همه اش بستگی دارد . یک تقسیم کار ابدی و ازلی در حیات صورت گرفته که همه شادتر باشند.

 

هرگز قبول ندارم که اگر زنان امروزی از خانه ها بیرون آمده اند و کار می کنند "صرفا"  از زور بدبختی و به دلیل مشکلات مالی است. داستان مفصلی است ... به قول دولتی ها داستان "چالش برانگیزی" است!

 

آقای باقالی ، یکی از همکارهای قدیمی ام به آقای عزیز می­گفت : " ...خانم روزنامه دیواری (یعنی من) یکی از بهترین همکارهای ما بودند، خیلی مرد بودند ..."  !

 

اما من اصلا مرد نیستم!  کار کردن برای من مثل نفس کشیدن حیاتی است؛ شغل ام را بسیار دوست دارم و به قول آقای "باقالی" مردانه کار می کنم، اما هر روز بعد از ظهر، عصر، غروب یا شب که به خانه می رسم دلم می خواهد غذا درست کنم، خانه ام مثل دسته گل باشد ، بچه ام رو به راه و شوهرم آسوده باشد. مریض می شوم وقتی غذا از بیرون بیاید ( گاهی تفنن در رستوران مستثنی است البته!)، ظرف های نشسته تلنبار باشد، لباس های نشسته کوه شده باشد، پسرک و آقای عزیز حیران دور خودشان بچرخند و نتوانم هر از گاهی مهمانی شام برگزار کنم. همانقدر که از به نتیجه رسیدن یک پروژه لذت می برم، هدیه گرفتن یک دست فنجان نعلبکی هم برای ام شعف برانگیز است، همانقدر که قرارداد جدید بستن دیوانه ام می کند، خریدن چهار تا شمع و شمعدان هم برای ام شورانگیز است. مرده کتابفروشی رفتن هستم، اما دلیل نمی شود هر از گاهی به دیدن آخرین مدل های تیر و تخته ( بخوانید نمایشگاه طراحی داخلی منزل ) نروم.

 

نمی دانم چرا فکر می کنند لازمه موفقیت در دنیای بیرون از خانه، تخریب دنیای درون خانه است ؟ چرا فکر می کنند اگر زنی در کسب و کارش موفق است یعنی خانواده اش به گند کشیده شده است ؟ این مثل همان است که فکر می کنند هر که دکتری می خواند چشم های اش چپ است و پشتش قوز دارد! این طور ها نیست، اما بی گمان هر که موفق است - چه زن و چه مرد - همسر حمایتگری در کنار خود دارد و کسی است که هیچ چیز را فدای چیز دیگر نکرده است.

 

خودم را می گفتم . هر چه خسته تر به خانه برسم، بیشتر "نیاز" دارم که خانه داری کنم. اگر امتحان نکردید امتحان کنید : روشن کردن ماشین لباسشویی ، شلپ شلوپ لباس ها و تمیز شدن شان انگاری روح آدم را تمیز می کند ، همینطور است گردگیری های کوچک ، مرتب کردن قفسه های کتابخانه، روی میز آشپزخانه و غیره.

 

و آشپزی که مفتون کننده است ...

 

یک ماهیتابه بزرگ، روغن کف اش را می پوشاند، عین زمین پاتیناژ! پیاز خرد می شود و با روشن شدن آتش زندگی بخش ، بوی خوشی مشام را پر می کند. دلم بوی فلفل سیاه می خواهد و ... زردچوبه ... گوشت چرخ کرده می افزایم که وقت هایی که فشارم پایین است، بدجوری می طلبد! کمی بعد در یخچال را می گشایم و  از احساساتم برای انتخاب مواد غذایی کمک می گیرم. هویج ... فلفل سبز ... و تضاد درخشان این دو رنگ در ماهیتابه ... عطر غذا تغییر می کند ... دلم بوی قارچ می خواهد ، اضافه می کنم ... بوی سیب زمینی کم است... می افزایم ... حالا چه کنم؟ امشب شب برنج نیست ... چیزی نرم تر ، مثل پوره سیب زمینی می خواهد ... معجونم را دز ظرفی می کشم و روی اش را با پوره سیب زمینی می پوشانم .

 

شام آماده است !

 

---------------------------------------------------------

تصویر : معجون فوق الذکر. اسم اش را گذاشتیم "حقیقت زیر لحاف" ! قار و قور شکم نگذاشت از نتیجه نهایی عکس بگیرم !

 

 

 

 

 

خاله بازی

| | Comments (21)

 

cabinet.jpgشماره 13 - تیر 1387

 

بـرای انتخاب معاشرینم یک معیار بیشتر ندارم : کسانی که حالم را نگیرند !

 

آنان انواع و اقسام دارند. در حقیقت، با همه جور آدم رفت و آمد می کنم  . امروز در وقتی آشپزخانه ای، فهمیدم بیشتر معاشرینم تصادفاًدر گروه درآمدی "مایه دار" قرار می گیرند! چیزی که هرگز معیار انتخاب نبود و به آن فکر نشده بود! سپس دیدم این معاشرین مایه دار دو گروه اند:

 

1. شاغلانی که خودشان پول زیادی درمی آورند.

2. خانه دارانی که شوهران شان پول زیاد در می آورند .

 

گروه اول معمولا بچه ندارند، موهای شان کوتاه است، آرایش غلیظ نمی کنند ، وقت وراجی و خرید کردن ندارند و همیشه کیف دستی شان قد و قامت ساک مسافرت را دارد .

 

گروه دوم معمولا بچه دارند، موهای شان بلند و جینگیل وینگیل است، خیلی آرایش می کنند، اوقات فراوانی را به حرف زدن و خرید کردن می گذرانند و کیف هایی فسقلی دارند.

 

با گروه اول می شود ساعت ها راجع به همه چیز حرف زد، سیاست، اقتصاد، کار، پروژه، کارفرما، فیلم، مشروب، شوهر، بچه، خاطرات ، آشپزی، مرغ، گوشت، باقالی پاک شده، خیاط خوب، عروسی و بهسازی پیاده رو خیابان انقلاب  !

 

با گروه دوم می شود راجع به بچه ها حرف زد و رنگ مو ، برداشتن خالی از روی گونه، کفش جدیدی که به پا دارم، مانتوی جدیدی که به تن دارد ، مسافرت ، ویزای شینگن و ساعت کار موزه های لندن . دست آخر هم جای سوختگی روی مچ دستشان را که مثلا در اثر چسبیدن به فر موقع طبخ کیک تولد شوهرشان به وجود آمده نشان می دهند.

 

شوهر گروه اولی ها معمولا خوش قیافه اما لاغر، لقلقو و دارای شدیدترین میزان تحصیلات است و روز به روز بد لباس تر می شود. چیزی است در حد مبلمان منزل که باید باشد و ضروری است، اما رکن اول نیست. بچه نگاه می دارد، غذا می پزد، قربان صدقه می رود و لحظاتی رویایی می آفریند، اما پر از اشتباهاتی است که خوب ... قابل چشم پوشی است.

 

شوهر برای گروه دوم موجود باارزشی است که تخم طلا می گذارد . معمولا کچل ، درشت اندام ، بدریخت، خوش لباس ، دارای ساعت طلا و دیپلم متوسطه است! حرفش حکم کلام الهی را دارد، یک تنه تصمیم می گیرد اما در پختن تخم مرغ آب پز عاجز است و نمی داند فرق بچه با نارنگی چیست.

 

چند روز پیش یکی از گروه دومی ها عزا گرفته بود که نمی رسد دخترکش را به کلاس بیاورد، چون خودش کلاس دارد و غیره. گفتم خوب از پدرش بخواه این کار را انجام دهد . چشم هایش را ریز کرد و گفت " آخی ... اون طفلک که باید از صبح تا شب پول درآره ... " یا یکبار دیگر که بحث بر سر محل برگزاری تولد بچه ها بود ، یکی از آن ها به شوخی گفت " انقد خرج رو دست شوهراتون نذارید ... "

 

دو گروه معاشرین من گرچه خوشحالند( چون اصولا فقط با خوشحال ها معاشرت می کنم) اما در دو گروه کاملا متفاوتند . گروه اول را خانه ماندن دیوانه می کند، گروه دوم جایگاه خود را خانه می داند. نباید قضاوت کرد . با هر گروه که هستم، به رنگ همان گروه در می آیم و می مانم تا حوصله ام ناگهان سر می رود، آن گاه بی رنگ می شوم و ... می گریزم!

 

برای آقای عزیز تعریف می کردم: " بیچاره مارمالاد هلو ... ، برای آب خوردن هم زنگ می زنه به شوهرش اجازه می گیره ... این جوری : سلام بربری جان، عزیزم، خوبی ؟خسته نباشی... می گم معلم گوش ماهی (بچه شان) می خواد مرداد هم کلاس تشکیل بده، اسمشو بنویسم یا ننویسم. بربری یه جوابی می ده و مارمالاد هلو می گه چشم چشم چشم ... "

 آقای عزیز معتقد است این از زرنگی مارمالاد هلو است که مسئولیت همه چیز را به گردن شوهرش می اندازد!

 

یاد شنبلیله شاگرد اول مان افتادم که با فوق لیسانس، خانه داری و بچه داری می کند و رسما اعلام کرده  " کار کردن را دوست ندارد " . او برای این که حوصله اش سر نرود کلاس ورزش می رود و شوهری دارد سبیلو با قیافه خسته و مچاله که حتی روزهای جمعه هم سر کار می رود.

 

این هم از زرنگی شنبلیله است ... ؟

 

----------------------------------------

تصویر: کابینت آشپزخانه ای من که این تاملات روبروی آن شکل گرفت !

 

 

November 2008

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30