- شماره 70، اسفند 1387 -
درست است ؛ هیچ دو روزی مثل هم نبوده و اصلا هیچ روزی عادی نیست، اما بعضی روزها غیرعادیتر هم هستند!
مثلا وقتی یک بچه کوچولو قرار است در رسیتال پیانو شرکت کند، تا دو هفته تمام روزهای مامان به طرز هیجانانگیزی غیرعادیتر شده و صدای مشق پیانو میشود موسیقی متن این افکار که " مبادا انگشتش بلغزد ... مبادا نتی را جا بیاندازد ... مبادا موقع حرف زدن هول شود ... مبادا ... " . در این روزهای غیرعادیتر، تمام برنامههای مامان تحت تاثیر این رویداد قرار میگیرد و مامان تبدیل میشود به یک نفس حبس شده گنده!
بالاخره روز اجرا، همزمان با گام برداشتن بچه کوچولو به سمت پیانوی بزرگ ، مامان قلباش از دهاناش بیرون میپرد و با هر ضربه انگشتهای فسقلی او، نفساش به شماره میافتد. دلهرهاش که برطرف میشود، یواش یواش نفس حبس شدهاش آزاد میشود ، به کله کوچولوی او نگاه میکند و انگشتهایاش که با قدرت کلاویهها را میفشارند و قندی در دلاش آب میشود که آن سرش ناپیدا ! وقتی بچه کوچولو بدون آن که هول شود، رو به تماشاچیها با آن صدای خندهدارش میگوید: " این قطعه رو خودم ساختم در دی ماینور ... " مامان روی شانه بغل دستی غش میکند و وقتی برای بچه کوچولوی او، همه دست میزنند و صدایی از پشت سر میشنود که میگوید "ای ول " و وقتی استاد پیانو به بچه کوچولوی او میگوید "شاهکار " مامان دلاش میخواد بلند شود آن وسط بندری برقصد !
این جور میشود که یک روز پنجشنبه به ظاهر معمولی، میشود روزی فراموش نشدنی!
(خواستیم به این ترتیب پزی هم داده باشیم !)
---------------------------
تصویر: با دستهای لرزان مامان گرفته شده است!