- شماره 55 ، دی 1387 -
در یکی از این روزها:
من: یه دوستی دارم به اسم "..."
پسرک: کدوم؟ من دیدمش؟
من: نه، ندیدیش.
پسرک: بگم چه شکلیه؟ بگم؟ یه مقدار گامبالو (لپاشو باد کرد) ، با مژه های بلند اینجوری ( تند تند با کله یه وری پلک زد ) که همیشه لباسهای شاد میپوشه و ماتیک قرمز می زنه با لاک قرمز، نه مامان ؟
من: راستش من هم ندیدمش!
پسرک: ... میدونم ... ( چشمهاشو ریز کرد ) از این دوستای اینترنتیه ، وبلاگ و اینا ... آره ؟
من: بله ...
پسرک: مامان جون! چطور اعتماد میکنی؟
من: در واقع ...
پسرک: ببین مامان جون، من توی فیلم دیدم. یه آقایی نشسته بود پشت کامپیوتر و داشت برای یه بچه نامه مینوشت. میگفت من خانم خوبی هستم. فکر کن، در حالیکه یه آقای زشت و کچلی بود! آخرش می دونی چی شد؟ اون بچه رو دزدید! مامان فهمیدی؟ دزدیدش ! بچه هم بچه یه آقای خیلی پولداری بود.
من: اینجورها هم نیست دیگه، من که هالو نیستم ...
پسرک: ببینم ... شما عکس این خانم "..." رو دیدی؟
من: ...
پسرک: ندیدی دیگه عزیزم ...
من: نه، ندیدم !
پسرک: پس از کجا میدونی؟
من: ...
پسرک: ...
من: ...
پسرک: خوب حالا میخواستی چی بگی؟
من: که این دوستم، این آدم ، به تو همیشه سلام میرسونه و میگه بوست کنم!
پسرک: آخ آخ مامان ... (نیشخند شیطنت) تا این حد ؟!
مامان: !
پسرک (در حالی که با غش غش خنده از اتاق خارج می شد ) : خدایا مواظب مامان جونام باش!
------------------------------------------
تصویر: بدون شرح!





