آنها: August 2008 Archives

shagorbeh.jpg- شماره 24، شهریور 1387-

 

شـــاه گربه از نوزادی، گربه رومانتیکی بود. شاید به خاطر ضربه ای بود که در بدو تولد به ملاج اش خورده بود. اصلا گریه اش شبیه توله گربه های دیگر نبود، جوری ناله عاشقانه بود!

 

وقتی همه توله گربه ها در فکر دنبال کردن موش و بازی با دم همدیگر بودند، او تصویر معشوق خیالی اش را روی دیوارها می کشید. وقتی گربه های نوبالغ با جیغ و ویغ دنبال جفت گیری بودند، او سخت گیرانه دنبال معشوق اش می گشت که گربه ای نبود جز ماه گربه!

 

ماه گربه رویاهای شاه گربه، گربه ای رعنا بود با موهای سرمه ای که دلش برای موش ها می تپید، خام خوار بود، شب ها دندان های اش را نخ می کشید و موهای دم اش همیشه مرتب بود. ماه گربه او شب ها قبل از خواب یک نفس سیصد صفحه کتاب می خواند و هرگز موقع نوشیدن شیر هرررررت نمی کشید. بله ... شاه گربه سخت گیرانه دنبال ماه گربه اش بود. برای همین هم سال ها مجرد ماند.

 

چند بار به خیال ماه گربه، دنبال گربه هایی عوضی افتاد که تاوان اش را هم به سختی داد ! تا این که یک نیمه شب تابستان در خواب و بیداری ماه گربه را دید. دقیقا با همان خصوصیات و او، شاه گربه - بی درنگ به او ابراز عشق کرد. معلوم شد که دست بر قضا ماه گربه هم عمری در حسرت شاه گربه سوخته بوده است ...

 

اما رسیدن به ماه گربه شرایط خیلی سختی داشت. شاه گربه هزینه سنگینی پرداخت . مجبور شد دمش را بدهد ، پنجاه بار روی آتش غلت بزند ، نود و سه بار طول دریای خزر را شنا کند و با موهای خیس جلوی کولر بنشیند . شاه گربه همه این کار ها را کرد. تازه یکی از کلیه های اش را هم به پدر بیمار ماه گربه داد ... تا بالاخره به ماه گربه رسید.

 

دنیا بهشت بود و شاه گربه فکر می کرد چه کند با این همه خوشبختی که گویا سق اش سیاه بود.

ماه گربه کم کمک عوض می شد. می گفت نخ دندان حال اش را بد می کند، یواشکی موش می گرفت و شب ها موقع خواب دهان اش بوی موش می داد، هر از گاهی دل اش هوای استیک می کرد و چند شب یکبار قبل از خواندن کتاب به قول خودش بیهوش می شد. هر روز به بهانه ای یادش می رفت به موهای دم اش برسد و معمولا شیرش را بدجوری هررررت می کشید. شاه گربه گریه می کرد، قهر می کرد، تهدید می کرد، صدای اش را بلند می کرد. در مجموع فایده ای نداشت و با وجود همه قول ها و قرارها  به جبران از سوی ماه گربه، او روز به روز بیشتر از خودش، یا از شاه گربه دور می شد. موهای سرمه ای ماه گربه دسته دسته سفید می شد و او حاضر نبود رنگ شان بزند.

 

یک روز که با هم به فروشگاه رفته بودند، شاه گربه، ماه گربه را گم کرد. هرجا را نگاه می کرد، همه شبیه ماه گربه بودند. گربه های اخموی قوز کرده که گوشه لپ شان موشی قایم کرده اند ، پنجول های شان بوی خون می داد و موی دم های شان ژولیده بود. بهتر نگاه کرد. هنوز رنگ سرمه ای باقیمانده از موهای ماه گربه او را از دیگران متمایز می کرد؛ فقط همین. ماه گربه پیدا شد.

 

شاه گربه فکر می کند و فکر می کند. شاید این بار نوبت اوست که گم شود ... شاید برای همیشه ...

 

 

 

----------------------------------

پ.ن. 1 : داستان کاملا واقعی است. شنیدن گفتگویی تلخ  آن را به ذهنم آورد؛ جای آدم ها و گربه ها را عوض کردم.

پ.ن. 2 : سکوت گرفتگی ام تموم شد! حساب کتاب هام هم درست شد ! شما هم میزون شید لطفا، بهتره ...

 

تصویر: شاه گربه، چشم دوخته به استخوانی در دست من، رستورانی در فشم.