Recently in آنها Category

اسب مرده

| | Comments (20)

 

rooznameh-candle.jpg- شماره 56 ، دی 1387 -

شـــاید باورتان نشود، اما من اولین بار اجرای زنده تنبور را، در زمین فوتبال دانشگاه شنیدم / دیدم !  و شاید باورتان نشود اگر بگویم، نوازنده میان یک خروار برف، با بینی سرخ، بدون کلاه و شال گردن، با اورکت سبز پاسداری ، با موهایی که بیشتر شبیه یال اسب بود تا موی یک پسر دانشجوی دانشگاه دولتی، نشسته بود و بی خیال همه جا و دخترهایی که آن بالا کر وکر به او و رفتارش می خندیدند تنبور می­نواخت.

اسم­اش را گذاشته بودیم "جمع نقیضین" ! با همه اهالی دانشکده دوست بود ولی با هیچکس دوست نبود، همیشه لبخندی بر لبش بود ولی هیچوقت نمی خندید، خوش تیپ ولی بدلباس، ساده ولی پیچیده و با وجود "مهره مار"اش، همیشه تنها بود.

یادم می­آید سر ظهر موقعی که همهمه ناهارخوردن پسرها تا کیلومترها شنیده می­شد، او روی تپه پایین ناهارخوری می­نشست ، از گنجشک ها عکس می گرفت یا طرح درخت­ها را می­زد. "گودزیلا" همیشه با غیض می گفت "جمع نقیضین" با باد هوا زنده است! می گفتند یک جایزه عکاسی بین المللی گرفته، می گفتند در مجسمه سازی هم تواناست، می­گفتند نقاشی هم می­کند و مدرس آواز ردیفی است؛ می گفتند، ولی "جمع نقیضین" به روی خودش نمی­آورد.

یک ترم ناغافل غیب شد. هیچکس تلفنی، آدرسی، چیزی از او نداشت. کلاغ سیاه­های دانشکده می­گفتند خودکشی کرده. اما ترم بعد شاد و شنگول­تر از همیشه آمد و شاگرد اول دانشکده و کاپیتان تیم والیبال دانشگاه شد.

چندسال پس از فارغ­التحصیلی در جشنواره موسیقی فجر دیدیم­اش. من با دوستان­ام بودم و او تنها. فهمیدیم مقامی در جشنواره آورده است. اسم­اش را که خواندند مثل اسب رفت آن بالا، با همان یال و اورکت پاسداری!

این آخرین خبر از او  بود.

 

امروز گیرافتاده در ترافیک بزرگراه، چشم­ام به ماشین کناری افتاد. یک پسربچه 5، 6 ساله از پشت شیشه ماشین­شان به من خندید، با لبخند جواب­اش را دادم. قیافه بچه آشنا بود. مادرش در صندلی جلو با ناخن، دندان­های­اش را خلال می­کرد. از این خانم­ها بود که چند کیلو طلا به خودشان می­آویزند و موهای­شان را به رنگ طلاهای­­شان درمی­آروند. چیزی گفت که بّچه کز کرد. موهای بچه مثل یال بود. دست مردی به سمت بچه آمد و نوازش­اش کرد. تا جایی که دیده می­شد یک مرد تاس، کت و شلواری و عینکی بود. از این قیافه­های معمولی و توخالی روزمره. از این مردهای غبارگرفته که ساعت سیکو عهد بوق دست­شان می بندند و جز اقساط عقب مانده و نفخ شکم­شان ملالی ندارند.

بچه دوباره رو به من خندید. مرد تاس متوجه­ام شد. خودش را که قایم می­کرد صورت­اش تغییر حالت داد، شبیه تصویری قدیمی شد. ترکیب مرد و بچه مرا یاد چیزی انداخت ... بدم آمد.

 

*************

چگونه سری پرشور، به سری تاس تبدیل می­شود؟ چگونه همنشینی با ساز و آواز و قلم، جای­اش را به همنشینی به زنی طلاکوب می دهد؟

 

 

شجره الملوک

| | Comments (19)

 

rooznameh-shajare.jpg- شماره 52، آذر 1387 -

تـــمام این خانواده بی برو برگرد گربه هستند، با گونه­های گربه ای، چشمان بادامی، اندام ظریف و کشیده. راه که می­روند مثل گربه­ها قوز ملایمی دارند که تا دقت نکنی به نظرت زشت نمی­آید. حساب شده قدم برمی­دارند؛ فکر نکنی از روی دلبری است؛ از ترس است. ترس مبهمی در تار و پود آن­هاست که به کسی نگویید اما دلیلش از قیاس به نفس کردن است: می ترسند بقیه هم به اندازه خودشان بدجنس باشند!

موقع صحبت کردن صدای­شان شیرین و ملایم است، نشناسی­شان دل­ات می­خواهد لپ­شان را بکشی و بگویی " الهی..." ، به کسی نگویید اما هیچ­کدام­شان معصوم و مظلوم نیستند، چلمن­ترین­شان هم حداقل یک مورد سابقه جنایت دارد.

بار اول که ببینندت، تو و خودشان را با تعارف خفه می­کنند، مثل بقیه گربه­ها خودشان را به دست و پای­ات می­مالند؛ به کسی نگویید اما اینگونه طعمه را ارزیابی می­کنند؛ اگر ضعیف بودی، دوست­­شان، ببخشید، خادم­شان می­شوی و اگر قوی بودی، خفه­ات می­کنند.

وجه مشخصه و اشتراک آن­ها حسادت و درنتیجه بدجنسی­ای است که با هر نفس بالا و پایین می­رود. به همه حسودی میکنند­ و چون بلا استثناء باهوش ­هستند می­توانند به راحتی به هرکه حسودی کردند، پدرش را درآورند.

گوش مفتی که گیر بیاورند، دماغ­شان را مثل دم گربه­ها سیخ رو به بالا می­گیرند و از افتخارات اشرافی­شان می­گویند و من هرچه نگاه می­کنم در خرابه­ای که در آن می­لولند تاج و تختی، حتی کهنه و خاک گرفته نمی­­بینم.

بعضی­هاشان گربه­های بهتری هستند. خنج نمی­زنند و هرگز میو­میوی­شان از یک ریزه دسی­بل بالاتر نمی­رود، دست­شان برسد میوه­ای هم پوست می­گیرند جلوی­ات می­گذارند، اما دروغگویی را حق مسلم خود می­دانند. برای جزیی­ترین مسائل­شان شاخ­دارترین دروغ­ها را می­گویند. بی­تجربه باشی نمی­فهمی پشت صورت گربه­ای­شان چه افکاری جریان دارد.

آخر خط همه­شان به تنهایی و مرگی دردناک ختم می­شود، در اوج ذلت، در خرابه­ای (گرچه هزار متری و بالای شهر)، تنها، تنهای تنها، حتی بدون حضور هوش و حواس گربه­ای­شان.

امروز گربه­ای را دیدم که با دقت آشغال­های کنار خیابان را می­کاوید؛ نیم رخ­اش را می­دیدم؛ رنگی رنگی و قشنگ بود، با یک خروار نخوت و غرور در حرکات­اش و همان قوز محافظه کارانه و دم شق و رق و چشمان خمار حق به جانب گربه­ای. "پیش پیش" کردم، نگاه­ام کرد، عین سیبی بود که با مرحوم "جناب چپول میرزاخان " دو نیم کرده باشند! دوباره "پیش پیش" کردم و سعی کردم در لحن­ام کاملا احترام و ادب را به جا آورم !

 

------------------------------

تصویر: قسمتی از یک عکس قدیمی که نمی­دانم که گرفته، اما مطمئنم در قید حیات نیست!

تبصره پس از انتشار: یادآوری فرمودند برخی گربه ها با چیزی شبیه جهش ژنتیکی "شیر" شده و از شمول بحث فوق خارج می شوند!

 

 

shagorbeh.jpg- شماره 24، شهریور 1387-

 

شـــاه گربه از نوزادی، گربه رومانتیکی بود. شاید به خاطر ضربه ای بود که در بدو تولد به ملاج اش خورده بود. اصلا گریه اش شبیه توله گربه های دیگر نبود، جوری ناله عاشقانه بود!

 

وقتی همه توله گربه ها در فکر دنبال کردن موش و بازی با دم همدیگر بودند، او تصویر معشوق خیالی اش را روی دیوارها می کشید. وقتی گربه های نوبالغ با جیغ و ویغ دنبال جفت گیری بودند، او سخت گیرانه دنبال معشوق اش می گشت که گربه ای نبود جز ماه گربه!

 

ماه گربه رویاهای شاه گربه، گربه ای رعنا بود با موهای سرمه ای که دلش برای موش ها می تپید، خام خوار بود، شب ها دندان های اش را نخ می کشید و موهای دم اش همیشه مرتب بود. ماه گربه او شب ها قبل از خواب یک نفس سیصد صفحه کتاب می خواند و هرگز موقع نوشیدن شیر هرررررت نمی کشید. بله ... شاه گربه سخت گیرانه دنبال ماه گربه اش بود. برای همین هم سال ها مجرد ماند.

 

چند بار به خیال ماه گربه، دنبال گربه هایی عوضی افتاد که تاوان اش را هم به سختی داد ! تا این که یک نیمه شب تابستان در خواب و بیداری ماه گربه را دید. دقیقا با همان خصوصیات و او، شاه گربه - بی درنگ به او ابراز عشق کرد. معلوم شد که دست بر قضا ماه گربه هم عمری در حسرت شاه گربه سوخته بوده است ...

 

اما رسیدن به ماه گربه شرایط خیلی سختی داشت. شاه گربه هزینه سنگینی پرداخت . مجبور شد دمش را بدهد ، پنجاه بار روی آتش غلت بزند ، نود و سه بار طول دریای خزر را شنا کند و با موهای خیس جلوی کولر بنشیند . شاه گربه همه این کار ها را کرد. تازه یکی از کلیه های اش را هم به پدر بیمار ماه گربه داد ... تا بالاخره به ماه گربه رسید.

 

دنیا بهشت بود و شاه گربه فکر می کرد چه کند با این همه خوشبختی که گویا سق اش سیاه بود.

ماه گربه کم کمک عوض می شد. می گفت نخ دندان حال اش را بد می کند، یواشکی موش می گرفت و شب ها موقع خواب دهان اش بوی موش می داد، هر از گاهی دل اش هوای استیک می کرد و چند شب یکبار قبل از خواندن کتاب به قول خودش بیهوش می شد. هر روز به بهانه ای یادش می رفت به موهای دم اش برسد و معمولا شیرش را بدجوری هررررت می کشید. شاه گربه گریه می کرد، قهر می کرد، تهدید می کرد، صدای اش را بلند می کرد. در مجموع فایده ای نداشت و با وجود همه قول ها و قرارها  به جبران از سوی ماه گربه، او روز به روز بیشتر از خودش، یا از شاه گربه دور می شد. موهای سرمه ای ماه گربه دسته دسته سفید می شد و او حاضر نبود رنگ شان بزند.

 

یک روز که با هم به فروشگاه رفته بودند، شاه گربه، ماه گربه را گم کرد. هرجا را نگاه می کرد، همه شبیه ماه گربه بودند. گربه های اخموی قوز کرده که گوشه لپ شان موشی قایم کرده اند ، پنجول های شان بوی خون می داد و موی دم های شان ژولیده بود. بهتر نگاه کرد. هنوز رنگ سرمه ای باقیمانده از موهای ماه گربه او را از دیگران متمایز می کرد؛ فقط همین. ماه گربه پیدا شد.

 

شاه گربه فکر می کند و فکر می کند. شاید این بار نوبت اوست که گم شود ... شاید برای همیشه ...

 

 

 

----------------------------------

پ.ن. 1 : داستان کاملا واقعی است. شنیدن گفتگویی تلخ  آن را به ذهنم آورد؛ جای آدم ها و گربه ها را عوض کردم.

پ.ن. 2 : سکوت گرفتگی ام تموم شد! حساب کتاب هام هم درست شد ! شما هم میزون شید لطفا، بهتره ...

 

تصویر: شاه گربه، چشم دوخته به استخوانی در دست من، رستورانی در فشم.