Recently in آنها Category

شجره الملوک

| | Comments (19)

 

rooznameh-shajare.jpg- شماره 52، آذر 1387 -

تـــمام این خانواده بی برو برگرد گربه هستند، با گونه­های گربه ای، چشمان بادامی، اندام ظریف و کشیده. راه که می­روند مثل گربه­ها قوز ملایمی دارند که تا دقت نکنی به نظرت زشت نمی­آید. حساب شده قدم برمی­دارند؛ فکر نکنی از روی دلبری است؛ از ترس است. ترس مبهمی در تار و پود آن­هاست که به کسی نگویید اما دلیلش از قیاس به نفس کردن است: می ترسند بقیه هم به اندازه خودشان بدجنس باشند!

موقع صحبت کردن صدای­شان شیرین و ملایم است، نشناسی­شان دل­ات می­خواهد لپ­شان را بکشی و بگویی " الهی..." ، به کسی نگویید اما هیچ­کدام­شان معصوم و مظلوم نیستند، چلمن­ترین­شان هم حداقل یک مورد سابقه جنایت دارد.

بار اول که ببینندت، تو و خودشان را با تعارف خفه می­کنند، مثل بقیه گربه­ها خودشان را به دست و پای­ات می­مالند؛ به کسی نگویید اما اینگونه طعمه را ارزیابی می­کنند؛ اگر ضعیف بودی، دوست­­شان، ببخشید، خادم­شان می­شوی و اگر قوی بودی، خفه­ات می­کنند.

وجه مشخصه و اشتراک آن­ها حسادت و درنتیجه بدجنسی­ای است که با هر نفس بالا و پایین می­رود. به همه حسودی میکنند­ و چون بلا استثناء باهوش ­هستند می­توانند به راحتی به هرکه حسودی کردند، پدرش را درآورند.

گوش مفتی که گیر بیاورند، دماغ­شان را مثل دم گربه­ها سیخ رو به بالا می­گیرند و از افتخارات اشرافی­شان می­گویند و من هرچه نگاه می­کنم در خرابه­ای که در آن می­لولند تاج و تختی، حتی کهنه و خاک گرفته نمی­­بینم.

بعضی­هاشان گربه­های بهتری هستند. خنج نمی­زنند و هرگز میو­میوی­شان از یک ریزه دسی­بل بالاتر نمی­رود، دست­شان برسد میوه­ای هم پوست می­گیرند جلوی­ات می­گذارند، اما دروغگویی را حق مسلم خود می­دانند. برای جزیی­ترین مسائل­شان شاخ­دارترین دروغ­ها را می­گویند. بی­تجربه باشی نمی­فهمی پشت صورت گربه­ای­شان چه افکاری جریان دارد.

آخر خط همه­شان به تنهایی و مرگی دردناک ختم می­شود، در اوج ذلت، در خرابه­ای (گرچه هزار متری و بالای شهر)، تنها، تنهای تنها، حتی بدون حضور هوش و حواس گربه­ای­شان.

امروز گربه­ای را دیدم که با دقت آشغال­های کنار خیابان را می­کاوید؛ نیم رخ­اش را می­دیدم؛ رنگی رنگی و قشنگ بود، با یک خروار نخوت و غرور در حرکات­اش و همان قوز محافظه کارانه و دم شق و رق و چشمان خمار حق به جانب گربه­ای. "پیش پیش" کردم، نگاه­ام کرد، عین سیبی بود که با مرحوم "جناب چپول میرزاخان " دو نیم کرده باشند! دوباره "پیش پیش" کردم و سعی کردم در لحن­ام کاملا احترام و ادب را به جا آورم !

 

------------------------------

تصویر: قسمتی از یک عکس قدیمی که نمی­دانم که گرفته، اما مطمئنم در قید حیات نیست!

تبصره پس از انتشار: یادآوری فرمودند برخی گربه ها با چیزی شبیه جهش ژنتیکی "شیر" شده و از شمول بحث فوق خارج می شوند!

 

 

shagorbeh.jpg- شماره 24، شهریور 1387-

 

شـــاه گربه از نوزادی، گربه رومانتیکی بود. شاید به خاطر ضربه ای بود که در بدو تولد به ملاج اش خورده بود. اصلا گریه اش شبیه توله گربه های دیگر نبود، جوری ناله عاشقانه بود!

 

وقتی همه توله گربه ها در فکر دنبال کردن موش و بازی با دم همدیگر بودند، او تصویر معشوق خیالی اش را روی دیوارها می کشید. وقتی گربه های نوبالغ با جیغ و ویغ دنبال جفت گیری بودند، او سخت گیرانه دنبال معشوق اش می گشت که گربه ای نبود جز ماه گربه!

 

ماه گربه رویاهای شاه گربه، گربه ای رعنا بود با موهای سرمه ای که دلش برای موش ها می تپید، خام خوار بود، شب ها دندان های اش را نخ می کشید و موهای دم اش همیشه مرتب بود. ماه گربه او شب ها قبل از خواب یک نفس سیصد صفحه کتاب می خواند و هرگز موقع نوشیدن شیر هرررررت نمی کشید. بله ... شاه گربه سخت گیرانه دنبال ماه گربه اش بود. برای همین هم سال ها مجرد ماند.

 

چند بار به خیال ماه گربه، دنبال گربه هایی عوضی افتاد که تاوان اش را هم به سختی داد ! تا این که یک نیمه شب تابستان در خواب و بیداری ماه گربه را دید. دقیقا با همان خصوصیات و او، شاه گربه - بی درنگ به او ابراز عشق کرد. معلوم شد که دست بر قضا ماه گربه هم عمری در حسرت شاه گربه سوخته بوده است ...

 

اما رسیدن به ماه گربه شرایط خیلی سختی داشت. شاه گربه هزینه سنگینی پرداخت . مجبور شد دمش را بدهد ، پنجاه بار روی آتش غلت بزند ، نود و سه بار طول دریای خزر را شنا کند و با موهای خیس جلوی کولر بنشیند . شاه گربه همه این کار ها را کرد. تازه یکی از کلیه های اش را هم به پدر بیمار ماه گربه داد ... تا بالاخره به ماه گربه رسید.

 

دنیا بهشت بود و شاه گربه فکر می کرد چه کند با این همه خوشبختی که گویا سق اش سیاه بود.

ماه گربه کم کمک عوض می شد. می گفت نخ دندان حال اش را بد می کند، یواشکی موش می گرفت و شب ها موقع خواب دهان اش بوی موش می داد، هر از گاهی دل اش هوای استیک می کرد و چند شب یکبار قبل از خواندن کتاب به قول خودش بیهوش می شد. هر روز به بهانه ای یادش می رفت به موهای دم اش برسد و معمولا شیرش را بدجوری هررررت می کشید. شاه گربه گریه می کرد، قهر می کرد، تهدید می کرد، صدای اش را بلند می کرد. در مجموع فایده ای نداشت و با وجود همه قول ها و قرارها  به جبران از سوی ماه گربه، او روز به روز بیشتر از خودش، یا از شاه گربه دور می شد. موهای سرمه ای ماه گربه دسته دسته سفید می شد و او حاضر نبود رنگ شان بزند.

 

یک روز که با هم به فروشگاه رفته بودند، شاه گربه، ماه گربه را گم کرد. هرجا را نگاه می کرد، همه شبیه ماه گربه بودند. گربه های اخموی قوز کرده که گوشه لپ شان موشی قایم کرده اند ، پنجول های شان بوی خون می داد و موی دم های شان ژولیده بود. بهتر نگاه کرد. هنوز رنگ سرمه ای باقیمانده از موهای ماه گربه او را از دیگران متمایز می کرد؛ فقط همین. ماه گربه پیدا شد.

 

شاه گربه فکر می کند و فکر می کند. شاید این بار نوبت اوست که گم شود ... شاید برای همیشه ...

 

 

 

----------------------------------

پ.ن. 1 : داستان کاملا واقعی است. شنیدن گفتگویی تلخ  آن را به ذهنم آورد؛ جای آدم ها و گربه ها را عوض کردم.

پ.ن. 2 : سکوت گرفتگی ام تموم شد! حساب کتاب هام هم درست شد ! شما هم میزون شید لطفا، بهتره ...

 

تصویر: شاه گربه، چشم دوخته به استخوانی در دست من، رستورانی در فشم.

 

 

شماره ششم - 23 خرداد 1387

-         لــــــطفا به من نگو چی کار کنم، چی کار نکنم .

-         بعضی کارهای تو مستقیما منو تحت تاثیر قرار می ده ، قبول داری؟

-         تو می خوای همه چیز مطابق میل خودت باشه، اما قبول کن میل تو لزوما میل من نیست. ازت می خوام احساسات منو درک کنی و برای سلیقه و شعورم احترام قائل بشی.

-         من فقط در مورد چیزهایی که به خودم مربوط می شه نظر می دم.

-         مثلا همین که اصرار داری پامو دراز نکنم ، من اینطور دوست دارم. فکر می کنی خودم شعور ندارم ؟

-          پاتو که دراز می کنی می ره توی دهن من .

-         این توهم توست، پای من ؟ دهن تو ؟ اینو بهانه کردی که از من ایراد بگیری!

-          اینها:  ببین!  این مگه شست پای تو نیست ؟

-         معلومه که هست !

-          خوب ، این هم دهن منه ، ببین : اَ اَ اَ ...

-         تو اصلا چته ؟ امروز با کسی دعوات شده ؟ چی شده ؟ مشکلت کجاست ؟

-          نه همه چیز عالی بوده ، فقط شست پات که می ره توی دهنم بدم می آد .

-         بدت می آد ؟ از من ؟

-          نه ...

-         از من خسته شدی ... عجب احمقی بودم من ... تو منو نمی خوای، دلت رو زدم ...

-          من فقط بدم می آد شست پات بره توی دهنم ... همین!

-         اِ ؟ حالا شست پای من اَخ شد ؟

-          نه! فقط ...

-         یه زمانی چقدر عزیز بودم برات ...

-          الآن هم هستی ، فقط دوست ندارم شست پات بره توی دهنم.

-         حالا دیگه شد من و تو؟ شست من ، دهن تو ؟ از هم جداییم ؟ یه زمانی می گفتی ما ...

-          اصلا ربطی نداره، عشقمون سرجاشه، اما لطفا شست پاتو ...

-         آره ... از اولش هم می دونستم کارمون به اینجا می رسه ... آه ... عشقمون ... تو همه چیزو به گند کشیدی ...

-          خیلی خوب ... خیلی خوب ... راحت باش ... ببخشید ...

-         راحت ؟ زندگیم از هم پاشید ... معذرت خواهی تو به چه درد می خوره ؟

-          منظورم اینه پاتو دراز کن ... اصلا اون یکی شستت رو  بکن توی چشمم، خوب ؟

-         ...

-          ...

-         تو منو و خودتو با این رفتار داغون می کنی. باور کن هیچ چیز ارزش ناراحتی نداره. انقدر سخت نگیر!

----------------------------------------------   دقایقی بعد ---------------------------------------------------

-         چقدر حالم بده ...

-          عزیزم ...  ، چرا ؟

-         زندگیمون داره از هم می پاشه، عشقمون ...

-          چرا ؟؟ پات که توی دهن منه و من چیزی نمی گم ...

-         ببین باز داری شروع می کنی.

-          من فقط خواستم یادآوری کنم که ...

-         (با هق هق) من حالم بده برات مهم نیست ؟ احساس من برات مهم نیستم ؟

-          البته که هست برای همین می پرسم که چرا ...

-         از خودت بپرس...

-          هان ؟

-         از خودت بپرس که یک ساعته زل زدی به رگ دستت.

-          یک ساعت که نیست . اما اشکالی داره ؟ داشتم فکر می کردم.

-         خدایا ... خدایا ... ببین با من چه می کنه ... ( هق هق شدیدتر)

-          نمی فهمم چه ایرادی داره ؟

-         خدایا ... دیگه نمی فهمه ... (ضجه)

-          (دست پاچه) من داشتم دست خودمو نگاه می کردم و فکر می کردم . اشکالش کجاست ؟

-         (سکسکه بعد از گریه) داری از من فاصله می گیری .

-          من به گور بابام می خندم ...

-         الهی من برم توی گور ...از این زندگی راحت شم ...

-         بگو من چی کار کنم، من همون کار رو انجام می دم ... فقط بگو ...

-         من اصلا نمی خوام توی کارهات دخالت کنم، فقط نظرمو گفتم.

-          باشه من دیگه فکر نمی کنم و نگاه هم نمی کنم.

-         تو داری از من یه دیو می سازی ... من برات تعیین تکلیف کردم ؟ چرا داغونم می کنی ؟

-         درسته ، تو از من نخواستی . من خودم می خوام . ببین دارم شست پای تو رو نگاه می کنم. ببین ...

-         عزیزم ... من فقط خوشحالی تو رو می خوام ...

----------------------

پ.ن.1 : مطالبی که در رسته "آنها" نوشته می شود ، همه برگرفته از زندگی واقعی کسانی است ، ولی نه زندگی من و آقای عزیز. زندگی خودمان در رسته "پسرک" یا " خودنویس" نوشته می شود !

پ.ن.2: تصویر، سگی که به امید هفته ای یکبار محبت، یک هفته گرسنگی را در ویلای عمو ... تحمل می کند!

 

December 2008

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

December 2008: Monthly Archives