- شماره 53، دی 1387-
زمانی دور، از آدمها خیلی تاثیر میگرفتم. هرکه به زندگیام میآمد - با هر سهمی و هر کیفیتی - قسمتی از وجود مرا با خود برای همیشه میبرد. کافی بود نیم ساعت با یک موجود ملالآور همنشین شوم، تا دو روزم به گند کشیده شود. کافی بود یک حرف بیربط بشنوم یا رفتاری دور از انتظار ببینم؛ ماهها سوءهاضمه روحی بگیرم، ساعتها اشک بریزم و فکر کنم زندگی چه پوچ و مزخرف است. صفحات بیشماری از روزنگارهایام با این جملات پر میشد " آخه چرا ...؟ " یا " ایراد کار کجاست؟ " .
ناگهان یک روز/ یک شب ، فهمیدم ایراد کار همینجاست! خودم که روحام را مثل فرش، کف خیابان ولیعصر از شمال تا جنوب، پهن کردهام تا هرکه عشقاش کشید با کفش گلی روی آن راه برود و حتی اخ تف بیاندازد.
پس از آن آدمهای "ناجور" را کشتم . پروندهشان را بستم؛ بیتردید، بیپشیمانی و رودروایستی. با کسی تعارف نداشتم، دلام هم اصلا نمیسوخت و فکر میکردم مسئولیت من در خوشحال نگاه داشتن خودم و کسانی است که - خوب یا بد - از جنس خودم هستند یا حداقل آسیبرسان نیستند. از اینرو وقتی پرونده کسی بسته میشد، برای همیشه نه تنها از فیزیک زندگیام، که از فکرم هم خارج میشد. همیشه بدشان آمد؛ اشکال نداشت. اینگونه مجبور نمیشدم در حالی که میبوسمشان، از پشت خنجر در قلبشان فرو کنم. اینجوری آنها هم تکلیفشان با من مشخص بود.
فکر میکردم در فرصت اندکی که برای بودن دارم، جایی برای کسالت روحی و زخم برداشتن از پنجولهای بی احتیاط ندارم و دلیلی ندارد انرژیای که ذره ذره جمع میکنم را در همنشینی با یک توده ناهمگون یکباره دود کنم و به هوا بفرستم.
اما دیشب فهمیدم باز هم تغییر استراتژی دادهام! یادم نمیآید از کی؛ اما "ناجورکشی" به "ناجور کمرنگکنی" تبدیل شده است. به این ترتیب که ارتباط کلامیمان به ارتباط نوشتاری (ای میل و اس.ام.اس) تبدیل میشود و ارتباط حضوری به سالی یا دوسالی یک بار خلاصه میشود. دیدم باز هم وقتی یک ناجور اصرار میکند یک چایی با هم بخوریم، دارم با او چایی میخورم و یا با ناجوری که در موردش گفتهام " ایششششه ... دیگه پرونده ات رو بستم" دارم اس.ام.اس احوالپرسی رد و بدل میکنم!
در یک دوره دوستانه با دوستان قدیمی ( با قدمت 17 ساله) بازیای میکردیم؛ هرکه باید اولین خاطرهاش را از دیگران و اینکه در طول این ایام چه تغییراتی در طرف حاصل شده است را میگفت. نتایج بانمک بود؛به عنوان نمونه "گلوله برفی" میگفت که این روزها خیلی بیشتر از قبل به دوستانم اهمیت میدهم!
گمانم باید بیشتر فکر کنم ...
--------------------------------
تصویر: غرب شهر تهران - اسم خیاباناش را بلد نیستم!
در پرانتز : وقتی هنوز ای.دی.اس.ال. نداریم ، "پست زدن" می شود وخیم ترین کار دنیا. نوشتههای دوستان را با جی.پی.آر.اس موبایل می خوانم و از کامنت گذاشتن عاجزم؛ گویا آرد در دهانم ریخته باشند. قول داده اند هفته آینده ما را شبکه جهانی اینترنت آشتی دهند... چنین باد، آمین !