- شماره یازده ، تیر 1387 -
نمی دانم سال های عمر شما چگونه گذشته است، اما نسل من نسلی است که در پس مانده ادوکلن امریکایی و کلفت های فیلیپینی و بریز به پاش های دهه پنجاه متولد شد، طفولیتش را با شعار زنده باد مرده باد آغاز کرد و وقتی مداد دست گرفتن یاد گرفت از او خواستند عکس شهید بکشد. برای نسل من "عکس برگردان" داشتن تجمل بود و کاپشن رنگی پوشیدن گناهی باور نکردنی. وقتی نسل من هیجان بلوغ را تجربه می کرد، شادترین موسیقی آهنگ "مدرسه موش ها" بود و بزرگ ترین رویداد هفته، پخش سریال "اوشین".
در همین سال های پر از حسرت، هر مسافری که از آن سوی آب ها می آمد، پیام آور دنیایی رنگی بود ، متفاوت از دنیای خاکستری پر از بگیر و ببند ما؛ دنیایی پر از شادی و حرکت . یکی از پاسخ های همیشگی به سوال "چی برات بیارم" این بود:" نوار جدید ...".
نوار خارجی می آوردند؛ اما این که چرا در بین آن همه گروه ها و خواننده های مطرح آن روزگاران، پای کریس دی برگ نه چندان مشهور، به دنیای ما باز شد ، هنوز بر من روشن نیست.
نمی دانم تاثیر اشعار مربوط به جنگش بود، ریتم ساده ملودی هایش، یا کلماتش که راحت به ذهن می نشست که کریس دی برگ را با نوجوانی و جوانی ما در هم آمیخت.
انگلیسی دانستم تا حد زیادی مدیون اوست ؛ آن زمان ها اینترنت و سی دی که نبود ، دور هم جمع می شدیم یک نوار را آنقدر جلو و عقب می زدیم و آنقدر یک آهنگ را گوش می دادیم تا بفهمیم چه می گوید، آن را یادداشت می کردیم، تکثیر می کردیم، می گذاشتیم توی کیف مدرسه مان ، زنگ های تفریح می خواندیم و می خواندیم تا حفظ می شدیم.
کریس دی برگ همیشه، کم و بیش در دل ما بود ! زیر بمباران و موشک باران ، موقع شیطنت های گاه به گاه دور از ذره بین مادرها، موقع خواندن کتاب های فلسفی نامناسب برای سن مان ،در راه شمال، بالای درخت، اینجا و آنجا اشعار او را زمزمه می کردیم و الحق که صفایی می کردیم:
هر که را ، از اطرافیان، به سربازی و جنگ می بردند افسوس و آه کشان می خواندیم :
Here my country call me, but I wanna be with you
و با دیدن هر پسری که نگاه مان می کرد فکر می کردیم بانوی قرمزپوشی شده ایم و تکرار می کردیم:
My lady in red ... my lady in red
و یا هر زمان یک مزاحم تلفنی زنگ می زد:
There is a man on the line, he is wasting my time
بخواهم همه اش را بگویم، مثنوی کریس نامه می شود !
وقتی شنیدم و دیدم او به ایران، به تهران آمده ... وقتی تصاویرش را پشت تابلوی فارسی نامش دیدم ، وقتی فهمیدم می آید ایران که کنسرت بگذارد و رفته که ملودی " شب های تهران " را بنویسد یک جوری شدم. همان احساسی بود که اگر پدر ژپتو را پشت چراغ قرمز میدان ولیعصر و یا پیترپن را نشسته پشت پنجره اتاق کارم می دیدم دچارش می شدم.
و آهنگی که با گروه آریان خوانده (بهتر بگویم گروه آریان با او خوانده) را با وجود صدای جیرجیری ناخوشایند خواننده آریان تحمل می کنم و هی گوش می دهم و سیر نمی شوم. و در ویدئوشان، آنجا که آقا کریس به دهان ایرانی ها زل زده و فارسی خواندنشان را با اشتیاقی گیج و ویج دنبال می کند و بعد با خوشحالی او هم می خواند : " دوست دارم ... " همه گلبول ها و سلول هایم به رقص درمی آید ...
وقتی داستان دیرینه ما و آقای کریس را هنگام دیدن بیست باره ویدئو برای پسرک گفتم، قول گرفت که حتما به تماشای کنسرتش برویم. اما گمان نکنم از من بر بیاید... گلویم ریش ریش خواهد شد از بغض!!!