February 2009 Archives

برای لیدای مسافر

| | Comments (18)

 

rooznameh-friends.jpg- شماره 68، اسفند 1387 -

نـــمی دانم در چند جای دنیا آدم­ها - مثل من، مثل ما - دوستان­شان را این چنین از دست می­دهند.  دیشب با اندوه، رفته­ها و مانده­ها را سرشماری می­کردم ؛ دوستان دبستان، راهنمایی، دبیرستان، هم محلی­ ، کلاس انگلیسی­، کلاس نقاشی­، دوستان دوره لیسانس­، فوق­لیسانس­، دکتری­، همکارهای اینجا، آنجا و آن یکی جا... حتی معلم­ها، استادها ... یا رفته­اند، یا درحال رفتن­اند یا برای رفتن اقدام کرده­اند و یا روزشماری رسیدن ویزای­شان را می­کنند .

پریشب تمام رگ­ها و سلول­های­ام را پر از الکل کردم که نفهمم این "مهمانی خداحافظی" یک دوست دیگر- از معدود دوستان باقی مانده در وطن - است و مثل دیوانه­ها تمام مدت رقصیدم تا بغض نکنم و مهمانی دوست مسافر  را به عزاداری تبدیل نکنم. او مرتب تکرار می­کرد : " برمی­گردم ... من برمی­گردم " .

همه­شان همینجوری می­روند. یک مهمانی خداحافظی و مستی و پایکوبی افراطی و شش هفت بار بغل کردن و وعده این که : " برمی­گردم ... من برمی­گردم " . مگر "زی" نبود که سال­ها پیش رفت و دیگر وقتی می­آید خودش را مهمان می­بیند و نه صاحبخانه و باز هم به آنجا- آنجایی که ویزای­اش را به من نمی­دهند می­رود و باز هربار می­گوید " برمی­گردم ... حالا تا ببینیم چی می­شه ..." و من می­دانم قرار نیست هیچ چیز خاصی بشود­. مگر "ب" نبود که وقتی می­رفت به فارسی خداحافظی کرد و گفت برمی­گردد و الان دارای یک نام خانوادگی لاتین شده است و از من می­خواهد برای­اش به انگلیسی بنویسم، چون راحت تر است و من چطور احساساتم را به چنین دوست کهنی به انگلیسی بیان کنم؟ مگر "ک" نبود که رفت دکتری­اش را بگیرد و برگردد ؟ "د" نبود که رفت یک نمایشگاه نقاشی برگزار کند و برگردد ؟ "هـ" نبود که به قول خودش برای "یه تور کوچولو" رفت و دیگر برنگشت ؟ "آ" که به زور خانواده رفت و گفت مستقل که شد برمی­گردد ، اما دیگر با یک بچه دورگه برنمی­گردد، یا "ل" که رفت اقامت­اش را درست کند و برگردد ولی برنگشت ... که برنگشت.

می­دانید، وقتی هستند هم آنقدر بی­خود گرفتاریم که بیشتر از  سالی دو سه بار همدیگر را نمی­بینیم، اما همین که هستند، همین که از سرکوچه­شان بگذریم و از پسرک بپرسم : " اگه گفتی اینجا خونه کدوم خاله است ... " ؟ و گردن بکشیم و چراغ روشن آشپزخانه­اش را ببینیم خودش به دنیایی می ارزد ؛ این که هر از گاهی برای هم بی­مزه­ترین اس.ام.اس ها را ارسال نماییم ، این که بدانم پشت این چند عدد شماره تلفن، دوستی است که فاصله­اش با من حداکثر یک ساعت رانندگی است ... این که بدانم هنوز در این سرزمین آدم­هایی هستند که همدیگر را  مثل یک دوست ، دوست داریم . این را هم از ما می­گیری سرزمین مادری ؟

نمی­دانم در چندجای دنیا، سرزمین مادری چنان نفرینی دارد که بهترین فرزندان­اش را از خود به دورترین مرزها براند ...

 

لیدا جانم ... اینجا برای ما جای خالی تو پر نشدنی است. اما از رفتنت خوشحالیم.

 امیدوارم آن سرزمین، قدر تو را بیشتر بداند .

 

 

--------------------------------------

تصویر : فولدر "عکس دوستان آن ور آب " روز به روز پر و پیمان تر می­شود .

 

 

 

rooznameh-job.jpg- شماره 67، اسفند 1387 -

در ترافیک خیابان فاطمی هم­زمان با خیره شدن به جنبش مورچه وار آدم­ها - همشهری­هایم- ماجراهای چند ساعت اخیر و جلسه کذایی در سرم قل قل می­خورد . همدیگر را له کنیم که بالاتر برویم . برای پول بیشتر و بیشتر. همیشه فکر می­کردم انگیزه­های دیگری هم هست. نمی­دانم تمام شد و رفت ، یا از اول هم نبود!

به جنبش مورچه وار آدم­ها - همشهری­هایم-  نگاه می­کنم. از ماجراهای چند ساعت اخیر، عصبانی * هستم و فکرم از نقطه­ای به نقطه­ای دیگر می­جهد. آدم­ها از هم بالا می­روند ، به هم فحش می­دهند و در بنجول فروشی­ها ، پول هایی که به قیمت خون دیگری درآورده اند را خرج می کنند. پول از مجرایی به مجرای دیگر می­ریزد. پول زاده نمی­شود و نمی­میرد، بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می­شود. کشف بزرگ­ام را تکرار می کنم : " پول زاده نمی­شود و نمی­میرد، بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می­شود".

پولی که از جیب شهروندان برای مخارج عید صرف می­شود را برآورد می­کنم. چقدر از این پول به واحدهای شادی و شادمانی - به "مطلوبیت" - تبدیل می­شود ؟ به اقسام آدم­هایی که می­شناسم و شادمانی­های­شان، آن­هایی را که با پول می­خرند فکر می­کنم. معادله­ای نیست، تعادلی نیست، موازنه­ای، هماهنگی­ای ، هیچی نیست. پول از مجرایی به مجرای دیگر می­ریزد، نه می­میرد و نه زاده می­شود و در این مسیر آیا چیزی هم به وجود می­آورد ؟

از درون ماشین، به جنبش مورچه وار آدم­ها - همشهری­هایم-  نگاه می­کنم. دیدن اعلامیه­های فروشگاه­ها هرگونه میل به خرید را در من می­خشکاند : مانتو فقط 19900 تومن ! یاد جلسه کذایی  و آن "دلال صفت­ها" می­افتم! پولی که از محل فعالیت­های­شان درمی­آید،به همین مانتو تبدیل نمی­شود؟ حساب می­کنم تولیدکننده چقدر پول بابت تولید این مانتوی بی­ریخت کج و کوله صرف کرده ؟ بیشتر از دو، سه هزار تومن ؟ حقوق خیاط را داده ؟ چک پارچه فروش پاس شده؟ قیافه "یارو" که نقشه توپوگرافی را تکان تکان می­داد جلوی چشم­ام می­آید. چطور زودتر نفهمیدیم!؟ پول می­خواهد! می­خواهد لباس عید بخرد؟

پول زاده نمی­شود و نمی­میرد، بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می­شود و کاتالیزورش در این تغییر و تحول، نه عرق جبین و زور بازو و قدرت فکر و هوش و سواد و معلومات و هنر و استعداد و ال و بل ، که خون است!

به هزاری مچاله شده­ام نگاه می­کنم...  تا به حال در چند دست و جیب و کیف بوده­ای هزاری جان؟

 

 

------------------------------------------------------------------------

* خوب آدم گاهی عصبانی می­شود و هرچقدر با خودش تصمیم گرفته باشد در وبلاگ­اش حرف منفی و "ضدحال مانند" نزند، انگار نمی­شود، انگار چیزهایی از دهن­اش می­پرد.

 

تصویر : بدون شرح!

 

 

 

  rooznameh-m-ehterami.jpg- شماره 66،اسفند 1387 -

 

خـــــودش گفته وقتی از دنیا رفتم گریه نکنید، آن وقت من بیایم بنویسم که : " اِ اِ اِ ... این آقا که فوت شد، همون بود" و از این حرف­ها که "آخی... چه حیف شد " و غیره و یک جوری هم بنویسم که احساسات تحریک شود و اشک درآید و الی آخر.

نه ، این کار را نمی­کنم ، لازم نیست. آخر کسی هست که "توی ده شلمرود"  را از نخوانده باشد و هر از گاهی، موقع جاگیتگ و واکینگ و شاپینگ و گاهی هم واشینگ آن را بی­اختیار زمزمه نکند ؟ حالا گیریم بعضی مثل من آنقدر بی­ذوق باشند که حتی یک بار روی جلد کتاب را نگاه نکنند و نبینند نوشته  "منوچهر احترامي" . گیریم ناشر کتاب­های آقای احترامی حتی یکبار هم نکرده باشد این کتاب­ها در ریخت و قیافه­ای تر و تمیزتر چاپ کند .

دهه شصت، دهه خاکستری رنگ شصت - در اوج قحطی­های اقتصادی و فرهنگی - که هیچ چیز رنگ و لعاب داری در زندگی هیچکس نبود، گیریم که از سر "کسادی بازار" *  آقای احترامی نامی - که خودش هرگز بچه نداشت - چند کتاب شعر را به قول خودش "به اجبار" * برای بچه­ها نوشت:  «حسني نگو يه دسته گل»، «خروس نگو يه ساعت»، «خرس و كوزه‌ي عسل» و «دزده و مرغ فلفلي». گمانم ما آن­ها را از کیوسک روزنامه فروشی خریدیم؛ همان سبک و سیاق مجله گل آقا را داشت . در آن سال­ها که هیچ چیز نبود؛ نه یک مسافرت درست و حسابی، نه اسباب بازی، نه برنامه تلویزیون، نه سینما، نه سی دی ، نه باربی ، نه کامپیوتر ، نه لوازم التحریر رنگ و وارنگ ، نه جشن تولد در کیدزکلاب ، نه کلاس موسیقی و رقص و نه خانه لگو ، وقتی هر خوشایندی ممنوع و مکروه و غیرممکن بود،شاید ما هم به اجبار به حسنی و کره الاغ کدخدا دل بستیم . هنوز وقتی صدایی در گوشم می­خواند : " خروس نگو یه ساعت / درشت و پرابهت " یاد قیافه خانم امورتربیتی می­افتم، یاد بیژن امکانیان در گل­های داوودی، یاد قاچاقی "نوار شاد، نوار جدید "خریدن در میدان ولیعصر ، یاد اعلام کوپن ارزاق در تلویزیون و یاد خیابان­های پر از پیکان !

نمی­دانم اگر آقای احترامی نبود و حسنی را به دنیا نمی­آورد زندگی خاکستری دهه شصت­مان چه تغییراتی می­کرد ... می­گویند چندین میلیون تیراژ داشته است. خوشحالم قبل از این­که برود، مورد تقدیر قرار گرفته بود.

---------------------------------------------------------------------------------------

*  از مصاحبه با اقای احترامی: " ... سال‌هاي 60 و 61، مطبوعات طنز با ركودي مواجه شد. ديديم بي‌كاريم، چه كنيم؟ وسايل سرگرمي براي كودكان زياد نبود و كتاب هم بين كودكان محبوبيتي داشت؛ اجبارا براي بچه‌ها كار كرديم. به همراه غلامعلي لطيفي - كاريكاتوريست - شروع كرديم و 30 يا 40 كتاب براي كودكان درآورديم ... "

دوست داشتید بخوانید :

http://www.debsh.com/archives/2009/02/11/003231.html

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8711230455

 

جاودانگی

| | Comments (22)

 

rooznameh-prize2.jpg- شماره 65 ، بهمن 1387 -

مــامان خندید : تاریخ تکرار می­شود!

این بار من هستم که بالای سر کودکی ایستاده­ام، راهنمایی می­کنم، ایراد می­گیرم، مداد تیز می­کنم، دیکته می­گویم و مداد پاک­کن همیشه گم شده را پیدا می­کنم!

مامان لبخند می­زند : یادته ؟

این بار من هستم که در تاریک - روشن صبح کیف کوچکی را آماده می­کنم، میز صبحانه را می­چینم و با شادترین چهره ممکن، کودکی را از تخت بیرون می­کشم.

مامان می­گوید : می بینی روزگار رو ؟

این بار من هستم که دلشوره دارم، نگرانم و چشم­های­ام هر لحظه بعد را می­پاید . به آینده فکر می­کنم و تلاش می­کنم چیزی از قلم نیفتد.

مامان می­گوید : چقدر مریض می­شدی !

این بار من هستم که دستمال خیس به دست، تا صبح بالای سر کودکی تب­دار کشیک می­دهم. با هر سرفه­ای به قعر می­افتم و برمی­گردم .

مامان می­گوید: چقدر وقت برای تو گذاشتم!

این بار من هستم که تمام وقت­ام را به کودکی می سپارم، تمام تمام­اش را .

در مارپیچی که معلوم نیست به بالا می رود یا پایین یا یک بعدی و در سطح است، بزرگ می­شویم و بزرگ می­کنیم تا ابد. آنجایی که فرزندمان آغاز می­کند متوقف می­­شویم و به یک تماشاچی همیشه حاضر و ناظر تبدیل می­شویم. تا فرزندی نداشته باشید نمی­فهمید حل شدن در دنیای یک نفر دیگر چقدر خوشمزه است. رسیدن به جایی که شادی­ها و پیروزی­های او را از مال خودمان بیشتر دوست داشته باشیم. جایی که هربار به جای او دیکته بنویسیم، تلاش کنیم، ببریم و ببازیم، جایزه بگیریم ، کلاس به کلاس بالاتر رویم، دانشگاهی شویم، آدم بزرگ شویم و ... با او،  بزرگ شدن فرزند او را نگاه کنیم، حتی روزی که دیگر نباشیم ...

 

 

----------------------------------

تصویر: جوجه من در مسابقه نقاشی برگزیده شد. اینجا دارد می­رود جایزه­اش را از آقاهه بگیرد (آیکون پز) !

 

 

 

rooznameh-trf.jpg- شماره 64 ، بهمن 1387 -

خــــواب می بینم در ترافیک بزرگراه مدرس گیر افتاده­ام، دیرم شده است و ماشین ها تکان نمی خورند. نفس­ام گرفته است و آمبولانسی آزیرکشان می گرید. در ماشین کناری خانمی چشم وزغی با دقت نگاه­ام می کند، هوای داخل ماشین سنگین است، پنجره را باز می کنم، دود به درون می ریزد، سرفه می کنم . به تایر دودی رنگ اتومبیل جلویی زل می زنم، تکان نمی خورد. همه آرام در سرتاسر بزرگراه نشسته ایم و بی هدف به جلو خیره شده­ایم. زانوهایم گزگز می کند. دلم می خواد پای­ام را دراز کنم. از ترافیک عکس می گیرم، از سرنشینان ماشین بغلی، از آسمان، از تایرها، از خودم و همه را پاک می کنم. سرم را پایین می­اندازم تا صف طویل ماشین­های پیش رو را نبینم!

خواب می بینم از خواب پریده­ام و فهمیده­ام که ترافیک را در خواب دیده­ام، دیرم نشده است و گیر افتاده در میان ماشین­ها لبم را نمی­جوم . تند و تند ساعت­ام را نگاه نمی­کنم و برای هزارمین بار بدقول نشده­ام. خواب می