- شماره 58، دی 1387-
بــــــــه نظر شما، گرفتاریهای ما، از وقتی شروع شد که:
هخامنشیها تمام شدند؟
مسلمانها آمدند؟
قاجارها فرنگ رفتند؟
آنها کلهپا شدند؟
اینها آمدند؟
این یکیها آمدند و
آن یکیها نرفتند؟
نظری ندارید؟
بگذریم...
شلغم را هم امتحان کنید!
-------------------------------------
تصویر: آقای پلاتری نقشههایمان را لای این روزنامه قدیمی پیچیده بود.
همیشه گفتم آنتی بیوتیک داروی مزخرفی است. من بهش میگم یه جور شیمی درمانی مرگ آور.از اسمش هم پیداست = ضدزندگی! نخور جان من، نخور جانم!
مامان می گفت اونجا تو کانادا خیلی به ندرت پیش میاد که دکتری برای بیمارش آنتی بیوتیک تجویز کنه! بابا و عمه جان ، داروی گیاهی آویشن را توصیه می کنند... البته برای عفونت سینه!
از ابتداي پاييز سرما خورده ام اما همش دارم با خودم كلنجار مي رم كه آنتي بيبوتيك نخورم! از بس كه خوردن اين نوع دارو برام سخته.
شلغم رور خيلي دوست دارم اگرخوب پختهش ده باشه و شيرين باشه و داغ و يه عالمه نمك هم روش پاچيده باشن :)
اما ميرسيم سر سوال سركار عليه :
مشكل ما از وقتي شروع شد كه همه چيز مربوط ميشد به امدن اينها و رفتن آنها و كله پا شدن ايتها و ...
هر آنچه غيز از خودم وخودمون.
ما مریضیم دوست من،یه بیماری مرموز کهنه!دچار یه مالیخولیای دسته جمعی هستیم،از همین پی جور قهرمان بودنو بت سازی _که عجیب دست هنرمندی توش داریم_بگیر تا....
یه جورایی ذایقه مون تو تاریخ دسمالی شده...می دونی این که پرسیدی، خیلی عمیق تر از این حرفاس که من بتونم در موردش حرف بزنم،ترجیح می دم سکوت کنم و به حرفهای دوستان گوش بدم.....
با احترام:مینای کولی
ما مریضیم دوست من،یه بیماری مرموز کهنه!دچار یه مالیخولیای دسته جمعی هستیم،از همین پی جور قهرمان بودنو بت سازی _که عجیب دست هنرمندی توش داریم_بگیر تا....
یه جورایی ذایقه مون تو تاریخ دسمالی شده...می دونی این که پرسیدی، خیلی عمیق تر از این حرفاس که من بتونم در موردش حرف بزنم،ترجیح می دم سکوت کنم و به حرفهای دوستان گوش بدم.....
با احترام:مینای کولی
منم نمی دونم از کی شروع شد...فقط میدونم دیگه مزمن شده.....
اما من اصلا شلغم دوست نمی دارم!
بهتره به جای دنبال مقصر گشتن خودمون رو اصلاح کنیم؛ حکومت ها و دولت ها هم از همین "ما" ها تشکیل میشن به نوعی! (البت این سخنی کلی بود و مخاطب خاصی نداشت، این طور!)
:- o
:- o
هميشه بوده.....به خدا اين خاك سياه و نگون بخته....شگون نداره اين خاك.....ذاتش كثافته....دروغ نمي گم....چشمم رو هم به روي قشنگيا و اينا مثلا نبستم ولي انگار اين خاك به يه جور مجازات دچاره چيزي مثه افسانه ي سيزيف.....
" آن روزهای به یاد ماندنی "
روزی روزگاری یه کافه ای بود
که همیشه یکی دو گیلاس اونجا می زدیم
یادت می یاد چقدر اونجا می خندیدیم
و به کارهای بزرگی که قراره در آینده انجام بدیم فکر می کردیم ؟
روزهایی بودند رفیق من
فکر می کردیم هیچ وقت تموم نمی شن
آواز می خوندیم و می خندیدیم
و یه روز
این زندگی رو انتخاب کردیم
بعد اون سال های پر کار رسیدن
و ما مفاهیم پر ستاره رو در راهمون گم کردیم
اگه یه روز اتفاقی تو بار همدیگه رو می دیدیم
به هم لبخند می زدیم و می گفتیم
چه روزهایی بودن رفیق
فکر می کردیم هیچ وقت تموم نمی شن ...
فکر می کردیم واسه همیشه آواز می خونیم و می رقصیم
همین امشب کنار اون کافه ایستاده بودم
هیچ چیز شبیه قبل نبود
تو آینه تصویر عجیبی دیدم
این زن تنها من بودم ؟
... چه روزهایی بودند رفیق
از لای در صدای خنده آشنایی اومد
صورتت رو دیدم و شنیدم که صدام کردی
اوه رفیق ما پیرتر شده ایم ، اما عاقل تر نه
چون تو قلبمون رویاها هنوز همون رویاهان
چه روزهایی بودن رفیق...
مشکلات از وقتی شروع شد که دایناسورها پلانکتون خوردن را کنار گذاشتند و خون خواری را آغاز کردند و با کریستف کلمب نقشه کشف آمریکای جنایتکار را کشیدند!
سلام بیتا جان
خوب شد یافتیم همو
روزنومه قدیمی کشفیات کردی تو هم
گرفتاري ها از وقتي شروع شد كه هويت ما رو گرفتن و فبول كرديم تن پرور و مقلد باشيم.
محلول آبليوي تازه ، عسل با آب گرم و يا چاي گرم، سه بار در روز معجزه مي كنه.
1353! عمر این روزنامه از من بیشتره! من پارسال واکسن آنفولانزا زدم ولی فایده نداشت و امسال بی خیال شدم و نزدم . این زمستون هنوز مریض نشدم خوشبختانه!