مادریت

| | Comments (14)

 

dr.dixon.jpg- شماره 47، آبان 1387 -

مـــثلا سرمشق می­نویسد، اما در حال بازی با محتویات جامدادی­اش است. نمی­داند دارم نگاه­اش می­کنم.

- چی کار می کنی ؟

- معلومه (با خونسردی)، دارم مشق می نویسم: اول "بـ " ، دوم " َ " می شه "بـ َ " ...

بعد از نوشتن چند تا "بـ َ "  دوباره با مدادش مشغول بازی می­شود.

- گفتی ... داری مشق می­نویسی؟

-  بعله ... دارم می­نویسم ... م م م م م م م ا ا ا ا ا ، می شه ما ا ا ا ا ا ا ا ... م م م م م م...

کمی بعد، باز هم نوشتن متوقف می شود . بازی ادامه دارد .

- اون چیه دست­ات ؟

- این چه سوالیه ؟ معلومه، مداده .

-  من فکر کردم هواپیما است !

- نخیرم، مداده ...

به فکر فرو می­رود و در سکوت به مداد نگاه می­کند . ناگهان از جا می­جهد:

- این (اشاره به مداد سیاه بلند) اصلا هواپیما نیست، اصلا! مامان موضوع این نیست (قیافه جدی). این مردیه که یه کار جادویی بلد شده و توی آسمونا پرواز می کنه (پرواز دادن مداد بالای سرش) و این (مداد سیاه کوتاه­تر) پسرشه که داره اصرار می کنه باباش ببردش آسمون و این (مداد قرمز) هم مادرشونه . یعنی مادر پسره.

- خوب؟

- که اون هم این جادو رو بلده، اما هنوز نمی دونه با شوهرش بره یا ( با غصه ) بمونه پیش پسر عزیزش ...

- خوب؟

- بعد (کمی فکر می کند) مامان­شون راه حلی پیدا می­کنه و ... و ... آهان ... با سفینه می­ره دنبالشون، سه تایی می­رن استان مریخ!

- سیاره ...

- بلی، سیاره مریخ. معلم­مون هم بهم تذکر داد!

-خوب ؟

- همین. حالا ...  ادامه داره ... (مدادها را دور سرش می­چرخاند و صدایی مثل جاروبرقی در می­آورد).

- اون وقت ... مشق چی می شه؟

- آه ...(می­نویسد) م م م م م م م ا ا ا ا ا ، پوف ... می شه ما ا ا ا ا ا ا ا ... آآآآآه ... م م م م م م ... ای داد بیداد ...

 

فرزند داشتن عجب مسئولیتی است!  وقتی خودم با این همه سن و سال با لوازم تحریر روی میزم بازی می کنم ، چطور از این طفل معصوم بخواهم حواس­اش به کارش باشد؟

-----------------------------

تصویر : پروفسور دیکسون، همکار و مشاور ارشد من در زمینه طراحی سازه­های شهری !

 

14 Comments

به بهانه متني كه نوشتيد و احساس مسئوليتي كه در ارتباط با فرزندتان داريد، مي خوام به يه نكته تربيتي اشاره كنم:
يادم مياد در درس سه واحدي جامعه شناسي آموزش و پرورش، استادي داشتيم به نام دكتر اطميشي، كه روش تدريس خاص خود را داشت كه تاكنون مثل ايشان نديدم. يادش بخير، اميدوارم هرجا هست سلامت و موفق باشد.
ايشان مي گفت يكي از كاركردهاي نادرست سيستم تعليم تربيت، اجازه استفاده از "پاك كن" در مدارس توسط دانش آموزان هست. ما با اين كارمون به بچه ها اجازه مي ديم كه اشتباه بكنند و بعد مي توانند اين اشتباه را پاك كنند و اينكار بد آموزي داره، و حس دقيق بودن و دقت آدمها را پايين مي آورد. و در زندگي به فرزندانمان ياد مي دهيم كه مي توانيد اشتباه بكنيد و بعد اجازه داريد كه اين اشتباه را كاملا محو نماييد. مي گفت ، اگر دانش آموز اشتباه كرد، روي اشتباهش خط بكشد ولي پاكش نكند، تا همواره اشتباهش جلوي چشمش باشد و بياد داشته باشه كه اون رو تكرار نكنه و اين درس خوبي است براي آينده او و پرهيز از اشتباهات بزرگتر.

شاد باشيد و شاكر.

وااااااااااااااااااااااااااااااااي :) منم اينو دارم! منتها مال من اسمش بهرنگه و فقط قند مي خوره خيلي هم دلنازكه :)

اميدوارم اين پسر كوچولو وقتي بزرگ شد قدرتو بدونه .راستشو بگو به عروس دار شدنت هم فكر كردي تا حالا ؟!! توي سفرت به آينده ؟ قول ميدم حداقل تا الان يكي دوتا گزينه رو هم بررسي كردي !!

وقتي پسرم در پاسخ به من فرياد زد: "نه مامان! هنوز مشقامو ننويسيدم!"
دلم رفت و عصبانيت تبديل شد به همان حسها. آنچنان كه اوفتد و دانيد.


همیشه خوشبخت باشید...

خودم پاشو به خونه زندگیتون باز کردم! دستم درد نکنه و این ها! D:
در ضمن خرگوش به هیچ وجه نباید قند بخوره، چون دندوناش خراب میشه، اونوقت خر بیار و باقالی بار کن!

به مرجان جان:
آه ... پس بهرنگ خان ایشونند ؟!

به ماندا جان :
خودش یه نفر رو زیر سر داره ! اگه اجازه داد در موردش می نویسم !

به پریسا جان:
آره ... تو ما رو گرفتارش کردی (چشمک ) !

این همون عادتیه که از بچگی تا بزرگی ادامه پیدا می کنه.مثال:یک آدم بزرگ داره تلفنی صحبت می کنه و دائما با خود کار یا مداد و یا هر چیزی که کنار دستشه بازی می کنه!

من خیال پردازیم هنوز تموم نشده. گاهی فکر می کنم مشکل روانی دارم انگار.
در جوابت باید بگم،نا امیدی و افسردگی بد دردیه بیتا جان. بــــــــــــــــــد.
پسر کوچولوتو ببوس. این خرگوشتم دوست دارم. منم می خوام!!!(جا مدادیه من سنگین ترین جامدادیه تمام دانشگاهه!)یکیشون نباشه غصه می خورم.عاشق خودکار مدادامم.

من خیال پردازیم هنوز تموم نشده. گاهی فکر می کنم مشکل روانی دارم انگار.
در جوابت باید بگم،نا امیدی و افسردگی بد دردیه بیتا جان. بــــــــــــــــــد.
پسر کوچولوتو ببوس. این خرگوشتم دوست دارم. منم می خوام!!!(جا مدادیه من سنگین ترین جامدادیه تمام دانشگاهه!)یکیشون نباشه غصه می خورم.عاشق خودکار مدادامم.
-------------------------------
قابل نداره، دیدیمتون، تقدیم می کنیم !

ای جووووووونمممممممممممم......این پسرچقده ماهه!!!

درضمن منم همچنان دلم ضعف می ره برای لوازم التحریرای جورواجور این دوره و زمونه و کلی حسرت می خورم توی این مغازه هاو هوس می کنم برگردم به بچگی....

دوست جون، اگه نمی نویسم معنی اش این نیست که نمی خونم همیشه می خونمت و همیشه کیف می کنم
دنیای پسرت خیلی قشنگه

احتمالن اگر یک روز مهمان خانه شما بشوم فردایش باید بروم خودم را به معموران تیمارستان معرفی و تحویل بدهم!( از بس که شما مال این دوره و زمانه نیستید )پرانتز دوم باز ، تابلو بود که در پرانتز اول می خواستم جمله اول را رفع و رجوع کنم ؟ پرانتز دوم بسته
از زن قد بلند خبری ندارید ؟ نامبرده مدتی است از وبلاگستان خارج شده و برنگشته

BE YADE FILM E MADAR E MAN OFTADAM ALBATE AFV MIFARMAYID NEMIDOONAM CHERA,,,SERFAN HAMIN TORI SHAYAD

Leave a comment

November 2008

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30