- شماره 43، آبان 1387 -
اول
نظرم را راجع به هدایت بگویم ؟
صادق هدایت یعنی اقلیت. یعنی همه مایی که در دنیای خودمان، سرزمین مادریمان، خانوادههای همخونمان و در میان دوستانمان غریبه هستیم. و اقلیت بودن خیلی درد دارد.
صادق هدایت یعنی محرومیت، یعنی همه مایی که مجبورمان کردند به خاطر "تیتر" (1) روی استعدادهایمان راه برویم، به امید رسیدن به چیزی که موجب افتخار آنها باشد و نه آرامش ما.
صادق هدایت یعنی حسرت. یعنی همه مایی که مجبوریم کارهایی را انجام دهیم که از آنها منزجریم و به روی خودمان نیاوریم ، که می توانست بدتر از این باشد و همین هست و جز این نیست.
صادق هدایت یعنی بالا آوردن افلاس فرهنگی در صورت عوام و این دیگر کار همه ما نیست ...
همه ما در چشم طرف نگاه نمیکنیم و نمیگوییم هی فلانی، عجب آشغالی هستی تو ، همه ما اگر پیرمرد خنزرپنزری را در کوچه دیدیم با انگشت نشانش نمی دهیم و همه ما بلند بلند آبجی خانمها را مسخره نمی کنیم و در سوگ داش اکل ها مجلس ختم نمی گیریم.
بعضی پشت پردههای رندی پنهان می شویم و حافظانه هرچه از دهنمان درآمد می گوییم و آن ها نمی فهمند و حتی سرنوشت خود را به ما می سپارند(2) !
بعضی شاملو وار عمری را درگیر بیرون کشیدن تیر از پای شیر زخمی می کنیم (3)، طوری که حتی از گورمان هم می ترسند.
بعضی فکر می کنیم می توانیم با قلممان کاری کنیم، اما قبل از آنکه صدای مان پخش شود سوراخ سوراخ (4) یا کبودمان می کنند (5).
بعضی از ما بی خیال همه چیز، خیام وار زندگی خودمان را می کنیم .
دوم *
صادق هدایتی که دردانه خاندان ثروتمندش بوده، به زور، دیپلم گرفته و ناگرفته راهی فرنگ می شود، نمی تواند درس هایی که برایاش خواسته اند را بخواند ، آنقدر که دانشکدهاش را طویله (6) می بیند و از تمام فرنگ عشق نافرجام دخترکان پاریسی و بیماری و بی پولی نصیباش می شود. می داند هم در سرزمین خودش بیگانه است و هم در بین آن آدمها ، نمی داند به تاریخ باستانی آبرومندانه کشورش بچسبد (داستان آتش پرست) یا به عروسکهای چینی (داستان عروسک پشت پرده) پناه برد . به کشورش باز میگردد و با از رونق افتادن جلال و جبروت خانواده اش، بدون تیتری که برای گرفتناش به فرنگ رفته بود کارمندی معمولی می شود و رنج می کشد. نمی تواند مثل مردم عادی باشد و رنج می کشد. نمی تواند تنهاییاش را با زنان وطنی تقسیم کند و رنج می کشد . چهرهاش را دوست ندارد و میپندارد بی فرزند محکوم به فنا است. تلاش می کند با قلماش کاری کند. می نویسد، ترجمه می کند اما میداند که هیچ تغییری در پیش نیست. در كشورش که بوی نفت و گدایی میدهد(داستان سه قطره خون گمانم)، در نهان همه مثل هماند و هر فكر نوی دلسوزانهای را با گلوله پاسخ میدهند و در آن کشورها هم کسی خط او را نمی خواند...
اینگونه میشود که با مستعمل و خراب شدن آخرین صورتکهایاش(7) ، تصمیم می گیرد - نه، وادار میشود صورت حقیقیاش را نشان بدهد...
خیابان شامپیونه پاریس؛ هدایت به شیرگاز نگاه می کند. در سرش صدا میآید (8) ... ایران قبرستان هوش و استعداد است. وطن دزدها و قاچاق چی ها و زندان مردمانش... صن ـ صنّار هم نمیارـ زد؛ بِ ـ بگو یك پاپاسی! ... تو وجودت دشنام به بشریت است. خواندن و نوشتن و فكركردن بدبختی است ... زندگی خطی است كه نمیشود خواند حتی اگر همه زبانهای مرده و زنده ی دنیا را یاد گرفته باشی... بعد از آنكه مردیم چه اهمیت دارد كه یادگار موهوم ما چه باشد ... تنها مرگ است كه دروغ نمی گوید... هرچی این مادرمرده وطن را بزك بكنند و سرخاب سفیداب بمالند باز بوی الرحمنش بلند است...همه ما ادای زندگی را درآوردهایم. كاش ادا بود؛ به زندگی دهن كجی كردهایم...میروی به یك جایی كه نه زشتی نه خوشگلی، نه عروسی و نه عزا، نه خنده و گریه، نه شادی و اندوه در آنجاست. ... تا كی سرگشته مثل یك سگ ولگرد؟ ...بشو مردی كه نفسش را كشت!
زن اثیری روی زمین می نشیند. هدایت درزها با پنبه می بندد و گاز را باز میکند. زن اثیری لبخند می زند. هدایت آرام عینكش را از چشمش بر میدارد و روی چمدان کوچکاش می گذارد؛ كنار ساعت مچی و خودنویس و كیف دستی. به مجوز اقامت تمدید نشده اش پوزخند می زند و باقی مانده پول داخل جیبش را برای هزینه کفن و دفن کنار می گذارد. سرش را روی دامن زن اثیری می گذارد و ... "بهمن مرغ" (9) ی میپرد!
جراید : صادق هدایت 19 فروردین 1330 یک زوج ایرانی راکه با آنها دوستی داشت،به خانه اش دعوت می کند.اما این میهمانان به هنگام مراجعه به خانه هدایت بادرهای بسته مواجه می شوند و سرانجام پلیس راخبرمی کنند.پلیس پس از گشودن درخانه،باجسدهدایت مواجه می شودو درمی یابند که او پتویی برزمین پهن کرده وباگشودن شیرگازاشپزخانه خودکشی کرده است.
سوم **
آقای شریعتی که میگویی "...دلهره های فلسفی هدایت ناشی ازرفاه است.رفاه پوچی است...زندگی اش هدف ومعنی ندارد" ، تویی که خودت در "گفتگوهای تنهایی"ات به همین پوچی و آوارگی می رسی،
آقای یوشیج، درست است که "آثار هدایت خامی های زیادی دارد..." . خودش به تو گفته است"بعضیها راباعجله نوشته ام" ، که "بعدازمرگ هدایت عده ای از اونردبام ساخته اند..." همانگونه که از تو هم ساخته اند،
آقای آل احمد که معتقدی "هدایت گرچه بابوف کور،هوای حکومت پیش ازشهریور20 را ابدی کرده است، اما انگار از فرهنگ اسلامی بریده است وحتی با آن کین می توزد..." ،
و آقای جمالزاده که در "دارالمجانین" ات به هدایت "دهن کجی" کرده ای،
آقای فردید که هدایت را بی ارتباط بامردم و«صوفی فرنگی»می نامی ،
خودتان چطور ؟ به عنوان داعیه داران قلم ، احساس اقلیت بودن نکرده اید ؟ واقعا ته دلتان خودتان را از این مردم دیدهاید؟ تا مغز استخوان از فقر فرهنگی آنان نسوخته اید؟ از تنیده شدن خرافات (به اسم مذهب، سنت و ... ) در عادات آنان ننالیده اید ؟
هدایت بی خیال بود، بد دهن بود ، اشراف زاده بود، هر چه بود، در روزگاری که قحط قلم بود، آمد و خوب این آدمها را به نقد کشید. گاهی خوشمان نمی آید صورت زشت را در آیینه ببینیم، دوست داریم با تخیلاتمان از زیبایی بی نقص خوش باشیم. آیینه را می شکنیم!
هدایت بت نیست، الگو و سرمشق نیست، اما نماینده اقلیتی است که می خواهد لبخند بزند و نمی تواند، چون نه می تواند با دلخوشیهای معمول "رجالهها" خوش باشد و نه می تواند در سرزمینهای دیگر - که باور نمی کند تعلقی به آنها دارد - آرام گیرد .
امروز تعداد گروه اقلیت بیشتر از زمان هدایت شده، اما سهم آنها از کل جمعیت ، ناچیزتر شده است. این ما هستیم که تصمیم می گیریم با " اقلیت بودن مان " چه کنیم ...
---------------------------------------------
(1) تیتر : عبارتی که مکررا عیسی خان، برادر بزرگ او در توضیح دلیل به فرنگ فرستاده شدن صصادق خان عنوان می کند.
(2) منظورم فال حافظ است.
(3) نقل از سخنرانی شاملو در برکلی، در توصیف مشکل روشنفکران با عوام.
(4) احمد ک.س.ر.و.ی
(5) علی شریعتی
(6) در نامه به محمود خان، آن یکی برادرش
(7) از بوف کور
(8)از نوشته های مختلف هدایت.
(9) در نوشتههای اساطیری ایران معادل جغد بوده است. ماه تولد هدایت هم بهمن بوده است.
* منابع :
محمود هدایت: مجله سپید و سیاه، سال 15، شماره 14
ونسان مونتی: صادق هدایت و نوشته های او
مجموعه نامه های هدایت
اسماعیل جمشیدی : خودکشی صادق هدایت
مهناز عبدالهی: سالشمار زندگی صادق هدایت
م.ف.فرزانه : آشنایی با صادق هدایت
** منابع:
اشخاص در آثار دکتر شریعتی: انتشارات فردوسی
هدایت از نظر نیما یوشیج: مجله سوره، مهر 1370
جلال آل احمد: خدمت و خیانت روشنفکران
احمد فردید، روزنامه رستاخیز
تصویر : نقاشی ، اثر صادق هدایت
:)
هدایت پدر داستان نویسی معاصر ایران نیست. چوبک هست.
از همون 13 سالگی که واسه اولین بار تصمیم گرفتم یکی از کتابای هدایت رو از کتابخونه ی بابا ور دارم و بخونم و قرعه به نام بوف کور افتاد و چیزی حالیم نشد حس خوبی نسبت به هدایت نداشتمو ندارم !هر وقت بهش فکر میکنم احساس میکنم همین الان مرده و داره از دماغش خون میاد !
خیلی جالب بود. این توصیف از هدایت برام جالب بود. به عنوان نماینده نسلی که احساس تعلق به آدمهای اطرافش و اجتماع آنها ندارد.
واقعا که این روزها دورویی و فریب و نیرنگ زیاد شده و همانگونه که اشاره کردید، بعضی ها پشت پرده های رندی پنهان می شوند. و گاهی خوش مان نمی آید صورت زشت را در آیینه ببینیم.
بله امروز، تعداد گروه اقلیت بیشتر از زمان هدایت شده، اما سهم آنها از کل جمعیت، ناچیز تر؛ پس وظیفه ما سنگین تر. هر کس به وسع خودش به روشنگری بپردازد. گذشت زمان همه چیز را روشن خواهد کرد و آیندگان در مورد ما قضاوت خواهند کرد. نگذارید داوری بدی صورت گیرد.
مطلب خوبی تهیه کردید. مرسی؛ روشنگری تون روزافزون باد.
واقعا که این روزها دورویی و فریب و نیرنگ زیاد شده و همانگونه که اشاره کردید، بعضی ها پشت پرده های رندی پنهان می شوند. و گاهی خوش مان نمی آید صورت زشت را در آیینه ببینیم.
بله امروز، تعداد گروه اقلیت بیشتر از زمان هدایت شده، اما سهم آنها از کل جمعیت، ناچیز تر؛ پس وظیفه ما سنگین تر. هر کس به وسع خودش به روشنگری بپردازد. گذشت زمان همه چیز را روشن خواهد کرد و آیندگان در مورد ما قضاوت خواهند کرد. نگذارید داوری بدی صورت گیرد.
مطلب خوبی تهیه کردید. مرسی؛ روشنگری تون روزافزون باد.
1- بسیار زیبا بود. مخصوصا مقایسه حافظ و خیام!
2- این تنهایی و جدا ماندن از سایرین مرز مشخصی ندارد. مقیاس ندارد. هرکسی تا اندازه ای با این تنها ماندن، جدا ماندن در درون خود آشناست. به نظر من ، ایران و غیر ایران هم ندارد. اقلیت و اکثریت هم ندارد. همه در زندگی با آن آشنا هستند. بازتاب رفتاری آدم ها متفاوت است. بعضی مقابله و مقاومت می کنند. برخی گوشه انزوا و پاپس کشیدن را انتخاب می کنند.این همه حس هم ذات پنداری با هدایت هم از همین جا ناشی شده است. بسیاری در میان همان اکثریتی که نام می برید و مانند شما نیستند هم خود را با هدایت و تنهایی هایش و اقلیت ماندنش همانند می دانند.
3- من از کودکی رنگ سبز را دوست داشتم. بزرگتر که شدم باز هم رنگ سبز را و حالا که به میان سالی رسیده ام هنوز هم رنگ سبز را دوست دارم. همین موجب شده زندگی هم برایم سبز و خرم باشد. مشکلات و گرفتاری هایی که پس سر گذاشته ام هم کم از هدایت که نبوده هیچ بلکه چندین برابر او بوده. در میان همین مردم و مملکت و همین فرهنگ.
4- با وجود آنکه تنهایی را همیشه از اوان کودکی در وجودم بسیار بیش از هدایت احساس کرده و می کنم ولی هرگز با سیاه صادق هدایت هیچ احساس نزدیکی نمی کنم. هدایت را آدم ضعیفی می بینم که در مبارزه زندگی مغلوب شده است.
سهراب سپهری عزیز و صدای پای آبش را با صدای شادروان خسروشکیبایی به خاطر می آورم... "تا شقایق هست زندگی باید کرد"...
تا شقایق هست زندگی باید کرد... زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است... رخت ها را بکنیم ...آب در یک قدمی است...
شاید به عقیده ی بعضی ها شرم آور باشه، اما من فقط "بوف کور" هدایت رو خوندم و تا یه هفته بعد خوندنش انقدر حالم بد بود که سمت هیچ کتاب دیگه ای نمی تونستم برم!
نمیخوام بگم هدایت بد بوده و چنین و چنان، اما می تونم بگم نوع نوشتنش با روحیات من سازگار نیست؛ اما تأثیر همون یک کتاب به قدری بود که بعد چندین سال، هنوز هم گاهی پیرمرد خنزرپنزری رو تو خیابون های مختلف می بینم! :-|
من برات کامنت گذاشته بودم، کوش ؟!!!!
مخلص کلام این که با شناخت کمی که از هدایت و هدایت شناسان یا نشناسان دارم باید عرض کنم افرادی هم هستند که منصفانه با کارهای اقلیت هایی مثل هدایت برخورد کردن.
مثلا همین عباس معروفی عزییز من که کتاب پیکر فرهاد را به گونه ای تقدیم به هدایت کرده :)
-----------------------------------------------------------
کامنتی نبود دوستم . این اولیشه .
خوب گفتی ... اقلیت ها رو نباید له کرد!
در زادگاهم اقلیت بوده ام و دردش را خوب می شناسم. اقلیت بودن دردآور است اما قوی ات می کند مثل درد مطبوع بعد از ورزش سنگین...زیبا می نویسی دختر!
-----------------------
تعبیر خیلی انرژی بخشیه دوستم ... آفرین به تو !
روز قبل این کامنتم برات یک کامنت مبسوط گذاشته بودم که فکر کردم ثبت شده! وقتی به شوق خوندن یاداشت تو برای کامنتم اومدم دیدم خبری نیست. همین ...
روز قبل این کامنتم برات یک کامنت مبسوط گذاشته بودم که فکر کردم ثبت شده! وقتی به شوق خوندن یاداشت تو برای کامنتم اومدم دیدم خبری نیست. همین ...
------------------
می کشمش ...
[گل]...به یاد صادق هدایت ودرود بر شما دوست گرامی...[گل]
وبلاگ پرویز با دو پست جدید به روز شده
:ماهیت بت پرستی-دخترای هخامنشی:
حضور و نظر شما عزیز باعث دلگرمیست
اگرچه شاید احساس من صددرصدی با شما منطبق نباشد ولی اعتراف می کنم نوشته ی شما درباره ی صادق آل هدایت ! ستودنیست عزیز
سلام رفیق خوب مرسی که حالی از ما می پرسی
در مورد عکس تشبیه جالبی کردی اما نه این دوتا موضوع ربطی به هم نداشت عکس رو خیلی وقت پیش کشیده بودم ولی متن رو تازه چند روز پیش نوشتن
باز هم سر می زنم