November 2008 Archives

زوالی ناگزیر

| | Comments (24)

 

rooznameh-marg.jpg- شماره 50، آذر 1387 -

 

در تمام طول هفته گذشته نتوانستم از فکر فرصت دوباره­ای که به وستا داده شد و از دخترخاله نجمه گرفته شد در بیایم :

بــــه آن که رفت و آن که ماند ...

بچه بودم که یک تابستان، موج "مرگ" در خانواده مادری­ام افتاد ؛ یک سری از سرطان و یک عده در تصادف مردند. شمال بودم و قرار بود بقیه نیز به زودی به من ملحق شوند که در شمال جا ماندم، طره­ای از موهای مامان یک شبه سفید شد و خواهر کوچیکه مجبور شد عصرهای­اش را با صدای هق­هق گریه اقوام، در مجالس ختم بگذراند.

به نظرم می­رسد تمام آن تابستان را در آن باغ و با دریا تنها بودم (مسلما این طور نبوده )، تمام روز لای بوته­های تمشک تک و تنها می­چرخیدم، احساس می­کردم "مرگ" دور و برم کمین کرده است. بلند آواز می­خواندم که نترسم. نقشه می­کشیدم با دوچرخه ام تمام راه شمال - تهران را پا بزنم و به خانواده­ام برسم. در خانه، آدم بزرگ­ها خاطرات­شان از "تازه اموات­ها" را می­گفتند، می­فهمیدم چه خط نازکی است بین زنده و مرده بودن، که حتی بابا که زورش به همه می­رسد هم نمی­تواند جلوی رفتن را بگیرد. خواب می­دیدم مرده­ام، بی­آن­که یک بار دیگر خواهر کوچیکه و مامان و بابا را ببینم. نگران ضربان قلب و ریتم تنفس­ام بودم، بالاخره فهمیدم از "مرگ" گریزی نیست و تسلیم شدم؛ با "مرگ" آشتی کردم. برای تمرین "مردن" و عادت به "گور"، تنها کنار دریا می­رفتم، خودم را تا جای ممکن زیر شن­ها دفن کرده، چشمان­ام را می­بستم و نفس­ام را حبس می­کردم...

*  *  *

گفتند بابابزرگ سرطان گرفته؛ مسخره بود. او از همه ما شاداب­تر، قوی­تر و سالم­تر و سرشارتر از امید به زندگی بود و من، انگار یادم رفته بود که "مرگ" فقط به رگ گردن من نچسبیده، که سایه­اش روی سر همه است؛ همه کسانی که دوست­شان دارم، برای­ام مهم­اند و نمی­توانم بدون­شان نفس بکشم. فهمیدم "مرگ" برای بردن افراد هیچ منطقی ندارد. کمی بعد پرونده زنده بودن­اش برای همیشه بسته شد ...

*  *  *

از زمانی­که مریم ناغافل از پیش­مان رفت، ترس عجیبی از "بی­خبری" مرا گرفته است. هروقت به کسی که مدتی از او بی­خبر بوده­ام تلفن می­زنم، نگرانی بیچاره­ام می­کند؛ می­ترسم مادری، خواهری، شوهری گوشی را بردارد و با صدایی خفه بگوید :" مگه خبر نداشتی ... " و من یک بار دیگر یخ بزنم؛ مثل همان وقت که گفتند مریم مرد و یخ زدم. هر بار مامان در ساعات کاری تلفن می­زند، هر بار کسی برای گفتن حرف اصلی من و من می کند، دلم بارها و بارها می­ریزد ...

*  *  *

می­شود گفت بی­خیال این زندگی پوچ ِ الله بختکی ِ بی­مزه و یا  آن را محکم چسبید و تا آخرین قطره­اش را با لذت نوشید. می شود از ناپایداری آن عذاب کشید و یا مثل مسافری از هر ثانیه آن استفاده کرد.

هر لحظه ممکن است برای هر کدام­مان اتفاقی بیفتند و برای همیشه از صفحه گیتی حذف شویم!

حالا که قرار است بیفتیم، کمی دورتر بیافتیم، نه ؟

حالا که هستیم، کمی پررنگ­تر باشیم، مهربان­تر، بزرگوارتر، پر انرژی تر و شاید ... سودمندتر.

 

ولی آیا مرگ، باشکوه­ترین لحظه حیات نیست ؟

 

 

 

-----------------------------------

تصویر: سیب دماوند - زوالی که زیباست ...

 

 

ما هیچ، ما نگاه

| | Comments (16)

 

rooznameh-bargekhazoon.jpg- شماره 49، آذر 1387 -

آدمیزاد وقتی بزرگ می­شود، مسئول خانه و زندگی می­شود، بچه­دار می­شود، فکر می­کند باید همه کارش حساب و کتاب داشته باشد. عادت می­کند بی­فلسفه آب هم نخورد و برای همه چیز برنامه­ریزی کند. این جور می­شود که همه خوش­باشی­های­اش هم برنامه­دار می­شود.

اما خوشی سیال است، در هوا می­چرخد، باید کمین کنی و آن را در لحظه مناسب قاپ بزنی. خوشی منتظر نمی­ماند که موفق شوی مهمان­های­ات را در یک روز گرد هم آوری و یک هفته در تدارک­اش بالا و پایین بپری تا شب مهمانی، روی شانه­های­ات بنشیند. منتظر نمی­ماند تا بعد از چند شب تا صبح بیدار ماندن، همه کارهای­ات ردیف شود و دو روز مرخصی را با تو بگذراند. صبر نمی­کند پول­های­ات را به جیب فلان هتل­دار و خط هوایی بریزی، تا هم­سفرت شود. پشت پنجره در انتظار نمی­نشیند، تا تو در بگشایی و به خانه­ات بیاید، منتظر اتو شدن لباس­ها و شستن ظرف­ها هم نمی­ماند. خوشی مثل بچه­ها کم­صبر و مثل زمان عجول و در مجموع بسیار گریزپا است؛ با این وجود سخت­گیر هم نیست. آب شنگولی و سیگار و فیل هوا کردن نمی­خواهد.

می­شود در یک روز تعطیل تا ساعت 10 خوابید، یک صبحانه لطیف خورد، ظهر که همه شهر خمار سورچرانی ناهار آدینه و قیلوله پس از آن هستند، بی هدف در خیابان­ها راه رفت، در مورد چیزهای بی­ربط حرف زد و از خنده غش کرد، رقص برگ­های پاییزی را نگاه کرد، کتاب­ها و خرس­های پشمالوی ویترین­ تعطیل مغازه­ها را دید زد، شخصیت عابران پیاده را پیشگویی کرد، در کوه برگ­های زرد و نارنجی کف خیابان­ها شنا کرد، شانسی یک فیلم در سینما استقلال دید و ناهار چیپس و نوشابه خورد!

جمعه،خوشی، بین من و آقای عزیز، روی دست­مان نشسته بود ، تاب می­خورد و یک ریز آواز می­خواند...

 

-------------------------------------------------

تصویر: یادگاری از خوش­باشی آدینه! خودش پرید بغل­ام ...

 

 

BbyB.jpg- شماره 48، آبان 1387 -

این روزها به نظرم می­رسد یک جای کاری ایرادی دارد!

یک فهرست هفتگی از "انجام دادنی­ها" تهیه کرده ام که آخر هر هفته عینا به هفته بعد منتقل می­شود، موقع نوشتن آن­ها بی­وقفه آه می­کشم!

اتمام فلان گزارش ها، شروع برداشت میدانی فلان جا، تهیه عکس فلان پروژه ، شروع کار فلانی، جلسه با آن یکی فلانی در فلان­جا، تماس با فلان فلان شده، تهیه فلان قرارداد و سایر وظایف کاری، کم دغدغه ترین­هاست! فهرست اقلام انجام دادنی خانه، از پر کردن فریزر و انجام مرتب کردنی­ها شامل گردآوری پوتین­های­ام از گوشه و کنار خانه، جوراب پشمی­های­ام از پشت مبل، گل­سرهای­ام از میان اسپایدرمن­های پسرک و غیره هم هیچ! شانه کردن موهای­ام، حتی آب دادن گلدان­ها هم هیچ.این روزها "خودم" دارم از قلم می­افتم !

هنوز به دفتر جدید و سقف اکواستیک­اش عادت نکرده­ام، هنوز چیزی به دیوارهای اتاق­ جدیدم آویزان نکرده­ام. هنوز شماره تلفن­های جدید را حفظ نشده­ام و هنوز ای.دی.اس.ال­مان وصل نشده است!

سه جمعه گذشته "تنها در خانه" بودم؛ آقای عزیز و پسرک دنبال کارهای خودشان بودند و من سه روزی را که می­توانست مال خود خود خودم باشد را فقط دور خانه راه رفتم، هارد پورتابل­ام را سوزاندم، خوابیدم و سردرد گرفتم!

روزهای اخیر همه­اش مثل گاو ِ وسط میدان گاوبازی از دماغم بخار درآمد! یک ظرف را درون مایکروفر به آتش کشاندم، فاضلاب ظرفشویی را در اثر خالی کردن برنج مسدود کردم و مسواک­ محبوب­ام را داخل سطل دستشویی انداختم!

در دو شب گذشته، ده دقیقه آخر دو فیلمی- که برای­ام مهم بود آخرش چه می­شود - را خوابیدم و تا الآن هم به فکر نیفتاده بودم که خوب است - و می­توانم این چند دقیقه­ها را دوباره ببینم!

تازه نمی­گویم دیروز آدامس­ام را جای قند درون نسکافه انداختم و امروز قبل از خروج از دستشویی در زدم !

 

غلط نکنم یک جای کار ایراد دارد، وگرنه کدام نوشته من این همه علامت تعجب داشت که این نوشته دارد ؟!

 

-----------------------------------------------------------------------------------

تصویر : اتو پرتره پشت و روی خودم. اسم­اش را گذاشته ام:

"خودم، اثر خودم .به همین سادگی"!

یا

"من، ماست یخ زده با طعم فلفل"!

یا

" من، فقط چند خط دارم"!

یا ...

نمی­توانم تصمیم بگیرم!

 

مادریت

| | Comments (14)

 

dr.dixon.jpg- شماره 47، آبان 1387 -

مـــثلا سرمشق می­نویسد، اما در حال بازی با محتویات جامدادی­اش است. نمی­داند دارم نگاه­اش می­کنم.

- چی کار می کنی ؟

- معلومه (با خونسردی)، دارم مشق می نویسم: اول "بـ " ، دوم " َ " می شه "بـ َ " ...

بعد از نوشتن چند تا "بـ َ "  دوباره با مدادش مشغول بازی می­شود.

- گفتی ... داری مشق می­نویسی؟

-  بعله ... دارم می­نویسم ... م م م م م م م ا ا ا ا ا ، می شه ما ا ا ا ا ا ا ا ... م م م م م م...

کمی بعد، باز هم نوشتن متوقف می شود . بازی ادامه دارد .

- اون چیه دست­ات ؟

- این چه سوالیه ؟ معلومه، مداده .

-  من فکر کردم هواپیما است !

- نخیرم، مداده ...

به فکر فرو می­رود و در سکوت به مداد نگاه می­کند . ناگهان از جا می­جهد:

- این (اشاره به مداد سیاه بلند) اصلا هواپیما نیست، اصلا! مامان موضوع این نیست (قیافه جدی). این مردیه که یه کار جادویی بلد شده و توی آسمونا پرواز می کنه (پرواز دادن مداد بالای سرش) و این (مداد سیاه کوتاه­تر) پسرشه که داره اصرار می کنه باباش ببردش آسمون و این (مداد قرمز) هم مادرشونه . یعنی مادر پسره.

- خوب؟

- که اون هم این جادو رو بلده، اما هنوز نمی دونه با شوهرش بره یا ( با غصه ) بمونه پیش پسر عزیزش ...

- خوب؟

- بعد (کمی فکر می کند) مامان­شون راه حلی پیدا می­کنه و ... و ... آهان ... با سفینه می­ره دنبالشون، سه تایی می­رن استان مریخ!

- سیاره ...

- بلی، سیاره مریخ. معلم­مون هم بهم تذکر داد!

-خوب ؟

- همین. حالا ...  ادامه داره ... (مدادها را دور سرش می­چرخاند و صدایی مثل جاروبرقی در می­آورد).

- اون وقت ... مشق چی می شه؟

- آه ...(می­نویسد) م م م م م م م ا ا ا ا ا ، پوف ... می شه ما ا ا ا ا ا ا ا ... آآآآآه ... م م م م م م ... ای داد بیداد ...

 

فرزند داشتن عجب مسئولیتی است!  وقتی خودم با این همه سن و سال با لوازم تحریر روی میزم بازی می کنم ، چطور از این طفل معصوم بخواهم حواس­اش به کارش باشد؟

-----------------------------

تصویر : پروفسور دیکسون، همکار و مشاور ارشد من در زمینه طراحی سازه­های شهری !

 

چرخ چرخ عباسی

| | Comments (18)

 

pishi.jpg- شماره46، آبان 1387 -

یـــادم می­آید ترم اول دانشگاه پانزده هزار تومان وام دانشجویی گرفتم و پس از کلی تامل در مورد چگونگی خرج کردن این ثروت هنگفت (!)یک دوربین نادیجیتال فوجی خریدم ! دوربین ضعیفی بود و قدرت فلاش­اش به لعنت شیاطین هم نمی ارزید اما خیلی خوب بود. با بچه­ها در سوراخ سنبه­های دانشگاه و خیابان­های درکه می چرخیدیم، موضوعات هنری کشف کرده و عکس می گرفتیم. آن هم با چه دقتی؛ چون هزینه ظهور و چاپ فیلم کمر دانشجویی ما را می شکاند! امروز غالب کسانی که موبایلی دارند،دوربینی هم دارند و می توانند بدون نگرانی از هزینه­های عکاسخانه ای تند و تند عکس بگیرند .

یادم می­آید در راهروی طبقه دوم دانشکده یک "برد دانشجویی" داشتیم. اگر مطلبی که می نوشتیم به تشخیص شورای چی چی انجمن اسلامی "موردی" نداشت و کمیته انضباطی آن را مغایر هزار چیز نمی دانست، با کسب اجازه از رییس دانشکده و سایر بزرگ­ترها و ماندن در نوبتی معمولا یک ماهه می توانستیم نوشته مان را روی­اش بچسبانیم.

 

در مطب دندان­پزشک به دیوار زده بودند : امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودی !

بلی، امروز همان روز است؛ اکنون می­توانم بی­دغدغه عکاسی کنم و بی حرص و جوش در هر گوشه شبکه جهانی اینترنت که عشق­ام کشید مطلب منتشر کنم!اما آیا این کافی است؟ سیرم می­کند؟

پسرک می­گفت : " مامان مجبوری انقدر همه چیزو جدی بگیری ؟"

به او خندیدم. اما دارم فکر می کنم ؛ به نوشتن در اینجا که من جدی­اش می­گیرم، اما مثل فریاد کشیدن در باد می­ماند. گاهی نمی­شنوند، فکر می کنند داری شکلک درمی­آوری یا آدامس می­جوی!

با این وجود می­نویسم، جدی می نویسم. برای خودم و تو که می دانم می فهمی !

 

با احترام،

روزنامه دیواری !

 

--------------------------------------------

تصویر: با دوربین فوجی : از مجموعه "گربه­های دانشگاه". بالاخره موفق شدم منتشرش کنم J

 

باز هم گلشیفتگی

| | Comments (17)

 

goli2.jpg- شماره 45، آبان 1387-

گـــوش کنید ؛

اگر روزی در جهان اول، برای­ام یک موقعیت کاری خوشایند شخص خودم- در زمینه تخصص­ام و حرفه­ام- پیش آید، آن چنان که مرا بر صدر نشانند و ارج نهند، حتی اگر بدانم این صدر نشینی به مویی بند است، دست شوهر و بچه ام را می گیرم و می روم. اگر بخواهند با من مصاحبه کنند، هر لباسی دلم خواست - از آن­ها که اینجا به هزار دلیل نمی توانم بپوشم - می پوشم، جلوی دوربین می نشینم و هرچه دلم خواست می گویم، حتی اگر بدانم دیگر جرات بازگشت به وطن نخواهم داشت. اگر بخواهند از من عکس بگیرند، هرجا که گفتند می ایستم و هرجور دلم خواست ژست می گیرم و برای­­ام مهم نیست بقیه در مورد نیش تا بناگوش باز من چه فکر کنند ! اصلا شاید بلند بلند داد بزنم، شاید دور اتاق بدوم و قهقهه بزنم. شاید آن­ها را در آغوش بگیرم و زار بزنم ... چه می­دانم، بی تردید منطقی -از نوع منطق" ایروونی" -  رفتار نخواهم کرد!

می دانم بار اول چهارستون بدنم خواهد لرزید، اما کم کم درست می شوم!

ببینید، من در آن نوشته منظورم همین لرزش چهار ستون بدن بود وگرنه اگر این خانم مایو می پوشید، یا اصلا نمی پوشید، چادر عربی سرش می­کرد یا روپوش چهارم ابتدایی­اش را به تن می­کشید اصلا به من مربوط نبود!

گرچه به نظر من لباس­ و موهای­اش، با این­که بدعتی در رد کارپت سواری بود و بچه سال نشانش می داد، به او نمی­آمد. بلی، مطمئنا او مدت ها راجع به این که چه بپوشد و چه کار کند فکر کرده، شاید مشاور داشته اما نظر من این است که به او نمی آمد . دلیل آن هم چهارچوب­های از پیش فرض شده ذهنی، که زن­ها باید آرایش غلیظ کنند، مو رنگ بزنند و این ها نیست. این است که باید لباس آدم را زیباتر کند، نه ؟

1. آنهایی که مثل ایشان بالاتنه بلند دارند (دست هایش را ببینید تا زانوهایش رسیده ) بهتر است دامن کوتاه نپوشند چون کوتاهی پاها را بیشتر نشان می دهد.

2. آن هایی که پاهایی باریک نامناسب با تنه دارند، بهتر است باریکی پاهای­شان را نشان ندهند و یا تنه را با پوشیدن دامن چین چینی بزرگتر نشان ندهند.

3. آنها که سرشان به نسبت عرض شانه شان بزرگتر است، بهتر است موهای شان را پوش ندهند.

4. و این دوایر روی لباس ( گویا دوخت یکی از دیزاینرهای معروف است) ، باعث شده که بزرگی بالاتنه، محدب به نظر برسد.

خوب، شاید اصرار داشته حتما همین لباس را بپوشد، گرچه به او نیاید. این دیگر به من مربوط نیست!

برای­ام جالب است که ایرانی­هایی که ما باشیم اینقدر متعصبانه رفتار می کنیم. خوب است احساسات­مان را برای موارد مختلف دسته­بندی کنیم. انتقاد از پوشش یک هنرپیشه - که خودش می­داند به عرصه ای پرنقد وارد شده - که این مدل آه کشیدن ندارد !

 

برای­اش آرزوی موفقیت می­کنم، با هر لباسی J

 

--------------------------------------------------------

پ.ن. : روزی که این نوشته را منتشر کردم، فکر نمی کردم انقدر حساسیت برانگیز شود که تا مدت­ها برای­اش کامنت بگذارند. شاید چون اولین نوشته­ای است که در آن از آدمی انتقاد می شود که خوانندگان می شناسندش! پس برای روشنگری ، دست به نوشتن این یکی زدم !

 

 

نزدیک بینی

| | Comments (13)

 

ADAMIAT.jpg

- شماره 44، آبان 1387 -

خـــیلی وقت نیست با این آقا آشنا شدم. بار اول که کارهای­اش- آثار هنری­اش- کثافت کاری­های­اش را دیدم ، از خودم می پرسیدم آیا او اجازه دارد اینگونه به حریم آدمیت بتازد و ما را یاد هیچ بودن­مان بیاندازد؟ کاری کرده بود که هر روز صبح در آیینه به خودم می گفتم سلام رگ و پی! تو با یک گربه یا زرافه چه فرقی داری ؟ اما بعد که سوزش غرور آدمیزادی­ام (!) برطرف شد، به احساسات دیگری رسیدم.

ما هم حیوان هستیم، نیستیم؟ فقط آنقدر خودمان را با فلسفه های رنگ و وارنگ می پوشانیم که اصل موضوع فراموش می شود! یادمان می رود زندگی طبیعی،بدون قوانین من درآوردی و تفکرات زائد چقدر آرامش بخش است.

فقط امروز پوست آدمیزادی­تان را کنار بگذارید و "طبیعی" باشید !

 

 

هدایتی از درون

| | Comments (15)

 

ahooramazda.jpg- شماره 43، آبان 1387 -

اول

نظرم را راجع به هدایت بگویم ؟

صادق هدایت یعنی اقلیت. یعنی همه مایی که در دنیای خودمان، سرزمین مادری­مان، خانواده­های همخون­مان و در میان دوستان­مان غریبه هستیم. و اقلیت بودن خیلی درد دارد.

صادق هدایت یعنی محرومیت، یعنی همه مایی که مجبورمان کردند به خاطر "تیتر" (1)  روی استعدادهای­مان راه برویم، به امید رسیدن به چیزی که موجب افتخار آن­ها باشد و نه آرامش ما.

صادق هدایت یعنی حسرت. یعنی همه مایی که مجبوریم کارهایی را انجام دهیم که از آن­ها منزجریم و به روی خودمان نیاوریم ، که می توانست بدتر از این باشد و همین هست و جز این نیست.

صادق هدایت یعنی بالا آوردن افلاس فرهنگی در صورت عوام و این دیگر کار همه ما نیست ...

همه ما در چشم طرف نگاه نمی­کنیم و نمی­گوییم هی فلانی، عجب آشغالی هستی تو ، همه ما اگر پیرمرد خنزرپنزری را در کوچه دیدیم با انگشت نشانش نمی دهیم و همه ما بلند بلند آبجی خانم­ها را مسخره نمی کنیم و در سوگ داش اکل ها مجلس ختم نمی گیریم.

بعضی پشت پرده­های رندی پنهان می شویم و حافظانه هرچه از دهنمان درآمد می گوییم و آن­ ها نمی فهمند و حتی سرنوشت خود را به ما می سپارند(2) !

بعضی شاملو وار عمری را درگیر بیرون کشیدن تیر از پای شیر زخمی می کنیم (3)، طوری که حتی از گورمان هم می ترسند.

بعضی فکر می کنیم می توانیم با قلم­مان کاری کنیم، اما قبل از آنکه صدای مان پخش شود سوراخ سوراخ (4) یا کبودمان می کنند (5).

بعضی از ما بی خیال همه چیز، خیام وار زندگی خودمان را می کنیم .

دوم *

صادق هدایتی که دردانه خاندان ثروتمندش بوده، به زور، دیپلم گرفته و ناگرفته راهی فرنگ می شود، نمی تواند درس هایی که برای­اش خواسته اند را بخواند ، آنقدر که دانشکده­اش را طویله (6) می بیند و از تمام فرنگ عشق نافرجام دخترکان پاریسی و بیماری و بی پولی نصیب­اش می شود. می داند هم در سرزمین خودش بیگانه است و هم در بین آن آدم­ها ، نمی داند به تاریخ باستانی آبرومندانه کشورش بچسبد (داستان آتش پرست) یا به عروسک­های چینی (داستان عروسک پشت پرده) پناه برد . به کشورش باز می­گردد و با از رونق افتادن جلال و جبروت خانواده اش، بدون تیتری که برای گرفتن­اش به فرنگ رفته بود کارمندی معمولی می شود و رنج می کشد. نمی تواند مثل مردم عادی باشد و رنج می کشد. نمی تواند تنهایی­اش را با زنان وطنی تقسیم کند و رنج می کشد . چهره­اش را دوست ندارد و می­پندارد بی فرزند محکوم به فنا است. تلاش می کند با قلم­اش کاری کند. می نویسد، ترجمه می کند اما می­داند که هیچ تغییری در پیش نیست. در كشورش که بوی نفت و گدایی می‌دهد(داستان سه قطره خون گمانم)، در نهان همه مثل هم­اند و هر فكر نوی دل‌سوزانه‌ای را با گلوله پاسخ می‌دهند و در آن کشورها هم کسی خط او را نمی خواند...

این­گونه می­شود که با مستعمل و خراب شدن آخرین صورتک­های­اش(7) ، تصمیم می گیرد - نه، وادار می­شود صورت حقیقی­اش را نشان بدهد...

خیابان شامپیونه پاریس؛ هدایت به شیرگاز نگاه می کند. در سرش صدا می­آید (8) ... ایران قبرستان هوش و استعداد است. وطن دزدها و قاچاق چی ‌ها و زندان مردمانش... صن ـ صنّار هم نمی‌ارـ زد؛ بِ ـ‌ بگو یك پاپاسی! ... تو وجودت دشنام به بشریت است. خواندن و نوشتن و فكركردن بدبختی است ... زندگی خطی است كه نمی‌شود خواند حتی اگر همه زبان‌های مرده و زنده ی  دنیا را یاد گرفته باشی... بعد از آن‌كه مردیم چه اهمیت دارد كه یادگار موهوم ما چه باشد ... تنها مرگ است كه دروغ نمی گوید... هرچی این مادرمرده وطن را بزك بكنند و سرخاب سفیداب بمالند باز بوی الرحمنش بلند است...همه ما ادای زندگی را درآورده‌ایم. كاش ادا بود؛ به زندگی دهن كجی كرده‌ایم...می‌روی به یك جایی كه نه زشتی نه خوشگلی، نه عروسی و نه عزا، نه خنده و گریه، نه شادی و اندوه  در آن‌جاست. ... تا كی سرگشته مثل یك سگ ولگرد؟ ...بشو مردی كه نفسش را كشت!

زن اثیری روی زمین می نشیند. هدایت درزها با پنبه می بندد و گاز را باز می­کند. زن اثیری لبخند می زند. هدایت آرام عینكش را از چشمش بر می‌دارد و روی چمدان کوچک­اش می گذارد؛ كنار ساعت مچی و خودنویس و كیف دستی. به مجوز اقامت تمدید نشده اش پوزخند می زند و باقی مانده پول داخل جیبش را برای هزینه کفن و دفن کنار می گذارد. سرش را روی دامن زن اثیری می گذارد و ... "بهمن مرغ" (9) ی می­پرد!

 

جراید : صادق هدایت 19 فروردین 1330 یک زوج ایرانی راکه با آن­ها دوستی داشت،به خانه اش دعوت می کند.اما این میهمانان به هنگام مراجعه به خانه هدایت بادرهای بسته مواجه می شوند و سرانجام پلیس راخبرمی کنند.پلیس پس از گشودن درخانه،باجسدهدایت مواجه می شودو درمی یابند که او پتویی برزمین پهن کرده وباگشودن شیرگازاشپزخانه خودکشی کرده است.

 

سوم **

آقای شریعتی که می­گویی "...دلهره های فلسفی هدایت ناشی ازرفاه است.رفاه پوچی است...زندگی اش هدف ومعنی ندارد" ، تویی که خودت در "گفتگوهای تنهایی"­ات به همین پوچی و آوارگی می رسی،

 

آقای یوشیج، درست است که "آثار هدایت خامی های زیادی دارد..." . خودش به تو گفته است"بعضی­ها راباعجله نوشته ام" ، که "بعدازمرگ هدایت عده ای از اونردبام ساخته اند..." همان­گونه که از تو هم ساخته اند،

 

آقای آل احمد که معتقدی "هدایت گرچه بابوف کور،هوای حکومت پیش ازشهریور20 را ابدی کرده است، اما انگار از فرهنگ اسلامی بریده است وحتی با آن کین می توزد..." ،

 

و آقای جمالزاده که در "دارالمجانین" ات به هدایت "دهن کجی" کرده ای،

 

آقای فردید که هدایت را بی ارتباط بامردم و«صوفی فرنگی»می نامی ،

 

خودتان چطور ؟ به عنوان داعیه داران قلم ، احساس اقلیت بودن نکرده اید ؟ واقعا ته دل­تان خودتان را از این مردم دیده­اید؟ تا مغز استخوان از فقر فرهنگی آنان نسوخته اید؟ از تنیده شدن خرافات (به اسم مذهب، سنت و ... ) در عادات آنان ننالیده اید ؟

 

هدایت بی خیال بود، بد دهن بود ، اشراف زاده بود، هر چه بود، در روزگاری که قحط قلم بود، آمد و خوب این آدم­ها را به نقد کشید. گاهی خوش­مان نمی آید صورت زشت را در آیینه ببینیم، دوست داریم با تخیلات­مان از زیبایی بی نقص خوش باشیم. آیینه را می شکنیم!

 

هدایت بت نیست، الگو و سرمشق نیست، اما نماینده اقلیتی است که می خواهد لبخند بزند و نمی تواند، چون نه می تواند با دلخوشی­های معمول "رجاله­ها" خوش باشد و نه می تواند در سرزمین­های دیگر - که باور نمی کند تعلقی به آنها دارد - آرام گیرد .  

امروز تعداد گروه اقلیت بیشتر از زمان هدایت شده، اما سهم آن­ها از کل جمعیت ، ناچیزتر شده است. این ما هستیم که تصمیم می گیریم با " اقلیت بودن مان " چه کنیم ...

 

 

---------------------------------------------

(1) تیتر : عبارتی که مکررا عیسی خان، برادر بزرگ او در توضیح دلیل به فرنگ فرستاده شدن صصادق خان عنوان می کند.

(2) منظورم فال حافظ است.

(3) نقل از سخنرانی شاملو در برکلی، در توصیف مشکل روشنفکران با عوام.

(4) احمد ک.س.ر.و.ی

(5) علی شریعتی

(6) در نامه به محمود خان، آن یکی برادرش

(7) از بوف کور

(8)از نوشته های مختلف هدایت.

(9) در نوشته­های اساطیری ایران معادل جغد بوده است. ماه تولد هدایت هم بهمن بوده است.

* منابع :

محمود هدایت: مجله سپید و سیاه، سال 15، شماره 14

ونسان مونتی: صادق هدایت و نوشته های او

مجموعه نامه های هدایت

اسماعیل جمشیدی : خودکشی صادق هدایت

مهناز عبدالهی: سالشمار زندگی صادق هدایت

م.ف.فرزانه : آشنایی با صادق هدایت

** منابع:

اشخاص در آثار دکتر شریعتی: انتشارات فردوسی

هدایت از نظر نیما یوشیج: مجله سوره، مهر 1370

جلال آل احمد: خدمت و خیانت روشنفکران

احمد فردید، روزنامه رستاخیز

 

تصویر : نقاشی ، اثر صادق هدایت

 

 

 

 

 

meeting.jpg- شماره 42، آبان 1387-

 

"از ماماناتون هم باید خیلی تشکر کنید، هر روز خرید می کنن، می پزن، می شورن، اتو می کنن... "

این­ها را خانمی که چهل سال سابقه تدریس داشت، در جمع مشتی پسر فسقلی کلاس اولی و باباهای­شان- که برای بزرگداشت آموزش کلمه "بابا" در کلاس درس جمع شده بودند - گفت. آقای عزیز با موبایل­اش فیلم مراسم را گرفته بود . بعد از شنیدن این حرف­ها احساس می کردم متهم به کوکب خانم بودن شده­ام ؛ همان که معرف حضور همه هست!

 

از پشت موبایل نگاهی به آقای عزیز انداختم ، داشت برای پختن غذای مورد علاقه من اشک ریزان پیاز خرد می کرد و هم­زمان برای پسرک توضیح می داد "مامان­ات این غذا رو که خورد، عاشق من شد! تو هم باید پختنشو یاد بگیری، لازم می­شه ...".

 

یاد خیلی­ها افتادم! یاد بابا که همیشه لباس­ها را بهتر از مامان اتو می کند و دست پخت­اش در طبخ انواع کباب همتا ندارد.

یادم افتاد تا به حال به اندازه انگشت­های دو دست، لباس غیر از خودم را اتو نزدم و ندرتا خریدهای بقالی و قصابی و میوه فروشی را انجام داده ام!

یادم افتاد صبح و ظهر، پشت در مدرسه پسرک، تعداد مادرها و پدرها تقریبا برابر است و دور و بر مهدکودک سرکوچه­مان همیشه یک عالم بابا بچه به دندان گرفته بال بال می زنند.

یادم افتاد "خانم میگو" همیشه باافتخار از حوصله شوهرش در خانه داری و از قابلیت ها­ی خودش در پاس کردن بی محل ترین چک ها صحبت می کند.  

یاد دوستم "پوسیده"  افتادم که شوهرش رفته اسم­اش را کلاس سنتور نوشته تا روحیه­اش شادتر شود و گفته از پسر شیطان­شان در نبود او نگهداری می­کند.

 

خانواده جامعه کوچکی است که زیستن در آن همراه با مسئولیت­هایی است. پروژه­هایی که باید به خوبی تمام شوند. مهم این است باری بر زمین نماند؛ چه اهمیت دارد آن­ها را زنی بلند می کند یا مردی؟

 

-----------------------------------

تصویر : من و آقای عزیز در حال یک سخنرانی مشترک !

 

عنوان پست برگرفته از آهنگ شهلای حبیب!  

 

 

December 2008

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31