October 2008 Archives

دوربینی

| | Comments (16)

- شماره 41، آبان 1387 -

 

پسرک همیشه کلی خرده فرمایش اینترنتی دارد؛ عکس حنا مونتنا می خواهد، تحقیق در مورد سابقه شغلی عمو فردوس، پیدا کردن دعای تسول (همان توسل خودمان)، آخرین آهنگ خانم شکیرا و ... . آن روز که خواست برای­اش عکس­هایی از "تلسکوپ هابل" گیر بیاورم، در دفترم یادداشت کردم که یادم نرود. لابه­لای کارهای­ام سری به اینترنت زدم : یک جستجوی کوچولو ؛ جستجوی کوچولویی که خیلی هم کوچک از آب درنیامد!

 

HUBBLE1.jpgاول یک سری عکس این مدلی آمد که یادم انداخت من هم زمانی فکر می کردم دلم می خواهد فضانورد شوم. یادم افتاد تا یک سنی آدم می تواند "بشود"، از آن سن به بعد، "شده است" و اگر به آن سن­ها رسیده باشد و هنوز "نشده باشد" نمی دانم باید چه بشود !

HUBBLE2.jpg 

اما کمی جلوتر که رفتم عکسهایی آمدند که ...

 

HUBBLE3.jpgتصاویری با رنگ­های تند و درخشان، رنگ هایی غریبه ، موادی غریبه، عظمتی غریبه در فضایی غریبه و خردی کهکشان راه شیری در این عظمت، و دیگر بماند کوچکی زمین ما،در برابر آن و کوچکی کشور ما، و کوچکی شهر ما و کوچکی خیابان ما و خانه ما و گم بودن ما در این همه بزرگی.

 

HUBBLE4.jpgتا چند لحظه قبل داشتم ناخن های­ام را از نگرانی­هایی می­جویدم و قلپ قلپ بابت چیزهایی حرص می خوردم ولی این تصاویر را که دیدم به نظرم همه نگرانی های کوچک ما و همه خطاهای ریز و درشت آدمیزاد خنده دار آمد !

 

HUBBLE5.jpgفضانوردها، آدم هایی که با این عکس ها زندگی می کنند، چطور ممکن است در زندگی روزمره تشویشی داشته باشند ؟!

 

به زودی یک سری از آن ها را چاپ کرده به دیوارها خواهم آویخت ! فعلا یکی را روی "دسکتاپ" کامپیوتر گذاشته ام، هر وقت دلم از سیاهی صفحه اتوکد و خط خطی های بی منتهایم می گیرد، "شو دسکتاپ" را می زنم و نفس عمیقی می کشم ...

 

یکی مثل همه

| | Comments (14)

 

mokarrameh.jpg- شماره 40، آبان 1387 -

به من چه که کسی را نصیحت کنم، ولی حالت تهوع پیدا می کنم وقتی در مردمی که دوست­شان دارم جز تنبلی و رخوت و بی حالی نمی بینم و می شنوم که همه کوتاهی­های­شان را به گردن دیگری می اندازند .  

هی رفیق، تو که آخرین نمایشگاه­ات چهار سال پیش بود و از آن موقع حتی چهار تا خط خطی هم نکشیدی، تو که ادعای نویسندگی­ات می شود و تا حالا یک پاراگراف هم ننوشتی، تو که معمار بزرگی هستی، اما تا حالا یک سرویس بهداشتی هم نساختی، این روزها سالگرد از دنیا رفتن مکرکه قنبری است- می دانم می شناسی­اش و داستان زندگی­اش را از حفظی- اما این بار از زبان من بخوان:

 

 

مکرمه قنبری در سال ۱۳۰۷ در روستای دریکنده استان مازندران به دنیا آمد. چهارده ساله بود که به عقد ممدآقای شصت و چند ساله درآمد که  از بزرگان و ملاکان روستا بود و پیش از مکرمه سه همسر دیگر اختیار کرده بود . مکرمه خوب بلد بود از دستان­اش استفاده کند. از ده سالگی تا زمانی که لباس های حاضری به روستا آمد خیاطی می کرد ، پس از آن تا زمانی که برادر جوانش را در تصادف از دست داد به آرایشگری روی آورد. دوره بعدی فعالیت اش در قابلگی بود؛ در ده سال به ورود بیش از 25 کودک به دنیا کمک کرد. پس از آن شکسته بند روستا شد. روستاییان می گویند دست او شفا بود. گلدوزی و بافتنی،تشک دوزی و ساخت تنور از دیگر فعالیت های او بود.

اما مکرمه 64 سال صبر کرد تا اولین نقاشی اش را بکشد . آغازی که به سرنوشت گاو محبوبش گره خورده بود. نزدیکان­اش می گویند او گاوی داشت که با سهم ارث­اش از مرگ شوهرش خریده بود. او این  گاو را هر روز به چرا می برد. خودش گفته است بعد از این که بیمار شد و به تهران رفت، فرزندانش در نگرانی از وضع جسمی و ناتوانی زانوانش در پیاده روی های طولانی گاو را در غیاب­اش فروختند. اما روستاییان می گویند مکرمه با گاوش صحبت می کرد و مضحکه روستا شده بود.این شد که فرزندان، از ترس بی­آبرویی بیشتر، پنهانی گاو را فروختند . دلیل رفتار فرزندان هرچه باشد، مکرمه "حالش خیلی بد شد" و از غصه گاو به نقاشی روی آورد. ابتدا با گل ،عصاره رنگی گیاهان ، آب تمشک یا پوست گردو و بر روی تخته سنگ ها. کم کم  بچه های­اش برای­اش قلم و رنگ خریدند .تمام دیوارهای خانه اش، اجاق گاز و یخچال و تمام پرچین های روستا را نقاشی کرده بود." اما باز راحت­اش نگذاشتند . همسایه قدیمی­اش می گوید :

"وقتی شروع کرد به نقاشی همه مان مسخره اش می کردیم، می گفتیم نقاشی مال بچه هاست نه یک پیرزن خداشناس که ۷۰ سال از عمرش می گذرد".

اما کم­کم تهرانی ها و بعد همه دنیا کشف­اش کردند. نخستين نمايشگاه مكرمه قنبرى با تشويق و حمايت احمد نصراللهى نقاش بابلى، در گالرى سيحون برپا شد و کمی بعد سوئد او را بانوی هنرمند سال 2007 معرفی کردو بعدتر در موردش فیلم ساختند! خودش گفته است نقاشی های­اش چیزی ندارد، حیرت جهانیان از آغاز کار او در پیری است.

این شد که زنی که حتی اهالی روستا از پذیرش نقاشی هایش - که دوست داشت آن ها را هدیه بدهد- سرباز می زدند و مسخره اش می کردند ناگاه عزیزدل روستایی شد که با نام او در جهان معرفی شد.

اهالی روستا و منتقدان هنری معتقدند مردهای نقاشی های مکرمه خشن و هیولاوار هستند که یادآور رنجی است که او با شوهرش کشیده است. اما مکرمه خود گفته است :

"شوهرم قصه گوی خوبی بود. عصرها اهالی روستا دورش جمع می شدند و او داستان رستم و سهراب، لیلی و مجنون ، عیسی، موسی و ... را تعریف می کرد. در نقاشی های من درخت و منظره نیست، همه اش داستان است... بقیه موضوعات هم به حضرت علی برمیگردد ... در مورد زندگی خودم هم، خوب، زندگی سختی داشتم . خدا هر سال یک بچه به ما می داد، شوهرم هم پیر بود و مشکل تنفسی داشت، پس بیشتر بار زندگی روی دوش من بود، هر سختی ای را که فکر کنید من کشیده ام، اما نقاشی هایم در مورد مادیات نیست، فقط عشق است ... راجع سختی هایم خیلی حرف زده ام، دیگر چرا آن ها را در نقاشی هایم نشان دهم ؟"

اما در مصاحبه ای در توضیح یکی از نقاشی های­اش می­گوید:

"این خانواده ماست. آن را زمانی که عروسی پسر برادرم بود کشیدم. این جا تعدادی حیوان است؛ گوسفند و گاو و یک خروس - چشم هایم بهتر از این نمی بیند! اینجا یک حوض کوچک است و این هم خرچنگ و یه مشت ماهی. سمت چپ طویله است و در وسط خانواده زیر درخت سیب نشسته اند(منظورش سمت راست بوده) . مشتی خان، عباس اقا، محمود آقا، منوچهر، ... این هم هووی من است. آن که پایین نشسته. او الآن 120 ساله است. این ها همه پسرهای من هستند. اما شوهرم را نکشیدم . نمی خواستم بکشم. یک خط سفید سمت راست است که قبلا آنجا بود ولی پاکش کردم. آن یکی هوویم را هم نکشیدم. اما این را دوست داشتم و دلم خواست بکشم.... همه چیز را نمی توانم بگویم چون دارید فیلم برداری می کنید ... مرا به زور شوهر دادند. شوهرم کدخدا و برادرش ارباب بود. او مرا می خواست. بعد از یک سال به زور مرا به او دادند. من دوستش نداشتم."

منتقدان،در تفسیر نقاشی های این زن ساده روستایی، از توضیحات دشواری استفاده می کنند مثل این که "مکرمه نماينده فارغ البالى و رهايى ايماژهاى هنرمندانه در زمانه ماست" و یا این که "ذهن او پریلوژیک عمل می­کرده است" و غیره. گاهی هم به نظرشان می رسد که "تجزيه و تحليل آثار وی دشوار است. در بررسى نقاشى هاى مكرمه، تشخيص دادن مرز ميان آنچه ديده مى شود و آنچه فهميده مى شود، اصلاً مقدور نيست". اما خود او نقاشی های­اش را خیلی آسان توضیح می دهد:

... داستان هایی از عیسی، مریم مقدس، موسی، ابراهیم، آدم و حوا را هم کشیده ام، هم از قرآن هم از داستان های قدیمی استفاده کرده ام. یک شب تصویری از آدم و حوا کشیده بودم که پسرم به اتاق آمد و پرسید چرا این­ها لخت هستند. گفتم خدا همه ما را لخت آفریده است. پسرم تا ده روز با من حرف نمی زد. من هم از لج او دو نقاشی آدم و حوای لخت دیگر کشیدم ! البته اینها الآن دیگر برای کسی مساله ای نیست.

...این یک پری دریایی است که چون مردم تماشایش می کنند خودش را پوشانده است. بیست سال پیش داستانش را شنیده بودم، اما این که کشیده ام از قلبم الهام گرفته شده است.

...این رستم پیر است. زال پدر رستم است. او در سن پیری ازدواج کرد.

...ابراهیم ... این ابراهیم است. داستانی که می خواستند در آتش بسوزانندش، اما خدا آتش را گلستان کرد.

...نوح ... که دانه خرما را کاشت و درخت درآمد و او با آن یک کشتی ساخت اما زن و فرزندش را جا گذاشت چون به او اعتقاد نداشتند. بعد خدا طوفان بزرگ را فرستاد که کشتی سالم ماند.

...این داستان آدم و حوا و شیطان است. اول لخت بودند خدا به آنها یاد داد چطور خود را بپوشانند. شیطان به آنها گندمی داد که باعث رانده شدنشان از بهشت شد .

...این مسیح است که به صلیب کشیده شد. آن زمان ها آنها به او اعتقاد نداشتند پس مصلوبش کردند... عیسی... بعضی آدم های اطرافش به او ایمان دارند ... بعضی نه ...

...این داستان اسماعیل  است ... پسر موسی. خدا دستور داد قربانی اش کند. این شیطان است که به او می گوید عجله کند و ابراهیم به او سنگ می زند. درست زمانی که او شروع به کشتن پسرش می کند خدا گوسفندی را می فرستد تا به جای او قربانی کند .

 

 

 

من منتقد هنری نیستم ، نقاش اسم و رسم داری هم نیستم . در نقاشی های مکرمه هم هیچ چیز پیچیده و غامض و غیرقابل فهمی نمی بینم، زیرا او را آدم پیچیده ای نمی دانم. آنچه در خطوط و رنگ ها و تصاویر او به چشم می خورد آزادی است؛ آزادی از قید و بند حرف مردم ! جسارت است برای انجام آن­چه دلش حکم می کند و خلاقیت است برای تبدیل این­ها به آنچه به روح­اش آرامش ببخشد. مهم­تر از همه این­که نقاشی های مکرمه - خوب یا بد - نقاشی های اوست، ملهم از زندگی او و نه تحت تاثیر این و آن.

مکرمه هرچه دلش می خواهد می کشد بدون آن که فکر کند باید حتما شش سال طراحی می کرده تا دستش قوی شود و باید جوری بکشد که گالری دارها بپسندند و آن­ور آبی­ها خوششان بیاید و ...

فکر می کردم اگر این جماعت غرغرو کمی دست از غرولند برداشته و یک کاری کنند، چقدر همه چیز متفاوت می شود ، اگر کمتر تنبلی کنند، اگر کمتر بترسند، اگر بیشتر زنده باشند و کمتر مجسمه ای از خور و خواب و خشم و شهوت ...

و هروقت خواستند از کمبود امکانات بنالند، یاد زنی بیفتند که با آب تمشک روی کدوی حلوایی آثاری شگرف می آفریند.

 

--------------------------------------

نقل قول های مکرمه را از متن انگلیسی مصاحبه وی با هالی ترجمه کرده ام.

 

 

discrimination.jpgهرچقدر می خواهم فاصله ام را در این وبلاگ با برخی مسائل حفظ کنم،تلخ ننویسم، نوشته های­ام انرژی بدهد نه این ­که حال بگیرد... گویا نمی شود!  نوشته آخری ، کامنت هایی پیدا کرد طولانی تر از خود نوشته . یک مقدار توضیح در جواب شان نوشتم ، اما دیدم بد نیست برای روشن شدن موضع گیری ام در مورد برخی مسائل، این نوشته جدی ام را - که سال گذشته در یکی از سایت های اکنون فیلتر شده حمایت از حقوق زنان منتشرش کرده بودند، البته به اسم و فامیل خودم و نه روزنامه دیواری (!)-  رو کنم ! کمی طولانی است . حوصله می کنید ؟!

 

داستان آقای متاهل و همسر موقت

 

می گویند شرع، ازدواج موقت یا به قول معروف" زن صیغه ای" را برای آقایان متاهل هم مجاز کرده است. آمار می گوید مشتریان ازدواج موقت اکثرا مردان متاهل هستند . آمار رسمی را نمی دانم و نمی خواهم فرض کنم که این آمار هم درست باشد. فقط فرض کنیم تعدادی از آنان متاهل باشند که هستند. من در مورد این گروه می نویسم. یک آقای متاهل در گوشه ای از این شهر بزرگ ...

از سر خط شروع می کنیم : سالیان سال است که دوره خانوارهای گروهی سرآمده است و نوبت به خانوارهای هسته ای رسیده است : پدر، مادر و فرزندان. ازدواج موقت این ترکیب را به هم می زند . پدر، مادر، فرزندان و دوباره مادر ؟ مادر که نه، یک زن دیگر که اعصاب مادر را به هم می ریزد. کدام زنی را می توان پیدا کرد که به طیب خاطر شوهرش را با کسی سهیم شود و کدام زن را می توان پیدا کرد که به شوهر اشتراکی عشق بورزد؟ کمی عقب تر برویم. گفته شده است خداوند برای زن و مرد زوج هایی از جنس خودشان آفریده تا در کنار وی به آرامش رسند. پس زنی و مردی که ازدواج می کنند قرار است به آرامش برسند؛ لااقل از لحاظ شرعی و عرفی و قانونی امید است که این امر روی دهد. خانواده اولین واحد زندگی اجتماعی است. بی گمان اگر خانواده ها آرامش نداشته باشند، برقراری آرامش در جامعه نیز ناممکن است. زنی که مردی را برمی گزیند یا مردی را برایش بر می گزینند، یا به زور شوهرش می دهند؛ خود را به مردی می سپارد یا می سپارندش، قرار است به آرامش برسد. آیا مردی که آشکار یا پنهان دو یا چند زن دارد  ، که برخی از آنها موقتی هستند، که می آیند و می روند و جای خود را به نفر بعدی می دهند، می تواند آرامش بخش باشد ؟آیا وقتی خانم خانه یا همان همسر اول یا مادر فرزندان آقای متاهل، که اینجا بهتر است وی را ضعیفه بخوانیم که به حق چنین است؛ زنی که هر لحظه با دلسوختگی و ترس و حسرت و خشم، نگاهش به نگاه آقای متاهل است که امروز و امشب کدامین هوس وی را به کدامین سو می کشاند، معنای آرامش را می فهمد؟ آیا آقای متاهل از نتیجه کارش احساس لذت می کند یا نفرت یا خجالت یا اصلا احساسی ندارد ؟ فرزندان شاهد این ماجراها چه می شوند ؟ همان ها که قرار است از پدر و مادر خود برای زندگی آینده شان الگو برداری کنند؟

آقای متاهل اکنون دو یا چند زندگی دارد که در بسیاری از موارد یکی را مخفی کرده و تمام لحظاتش را با دروغی بزرگ زندگی می کند. شرع گفته است دروغ از گناهان کبیره است و روانشناسان می گویند مخرب تر از دروغ در بهم ریختن آرامش شخص وجود ندارد. آیا این آقای سیاه شده از فریبکاری، می تواند پناهگاه دیگری باشد ؟

اگر مخفی نکند یا دروغش سر باز کند و همه از وجود آن دیگری خبردار شوند و آقای متاهل دائم مجبور به توجیه و جنگ و دعوا و کشمکش و تحمل نفرین باشد، آیا می تواند در دل زنش و خانواده اش جایی داشته باشد ؟ آیا در این زندگی اطمینان و اعتماد و همکاری معنایی خواهد داشت ؟ آیا بدون اینها خانواده مفهومی خواهد داشت ؟ یک میدان جنگ؟ آموزشگاه نفرت ورزیدن؟

چرا آقای متاهل خودش را تبدیل به چند آقای متاهل می کند؟ از همسرش راضی نیست ؟ دلش را زده است ؟ تنوع می خواهد ؟ تقصیر خود خانم است که چرا بهتر و مهربان تر و همدل تر و عزیزتر نشده است؟ چرا اول زن منفور شده اش را طلاق نمی دهد؟ تحت تاثیر دیگری یا دیگرانی است که آنان نیز چند زنه اند و صیغه می کنند ؟ زیادی پول دارد و نمی داند با پول هایش چه کار کند ؟ عقده محبت دارد یا عقده حقارت یا خود کوچک بینی ؟ بیمار جنسی است ؟

 در هر حال آقای متاهل پس از داشتن زنی دیگر، هرگز پدر یگانه و همسر یگانه و موجودی آرامش بخش نبوده و خانواده های این چنینی هرگز جایگاهی برای رشد انسان هایی سالم نخواهند بود.

می گویند قرآن معجزه اسلام، کتابی است برای همه و برای همه اعصار. می گویند ازدواج موقت و چند همسری مجوزش را از اسلام می گیرد. مگر قرآن بالاترین منبع شرع نیست ؟ نص صریح آن را هم که نمی توان با تفاسیر دگرگون نمود. قرآن به روشنی شرط چند زنه شدن را برقراری عدالت بین آنها گذاشته است:

 

النسا 3             ... پس آنکس از زنان را به نکاح خود درآورید که شما را نیکو و مناسب با عدالت است : دو یا سه یا چهار و اگر بترسید که چون راه عدالت نپیموده و به آنها ستم کنید تنها یک زن اختیار کرده و به آن اکتفا کنید که این نزدیکتر به عدالت و ترک ستمکاری است ...

 

النسا 129و130   شما هرگز نتوانید میان زنان به عدالت رفتار کنید ، هرچند راغب به صلح و دوستی باشید. پس به تمام میل خود یکی را بهره مند و دیگری را محروم نکنید تا او معلق و بلاتکلیف بماند و اگر سازش کنید ... و اگر از یکدیگر جدا شوید باز خدا هریک را از دیگری به رحمت خود بی نیاز خواهد کرد ...

 

آیا واقعا کسی می تواند بین چند یا چندین زن که همه همسران وی باشند به اعتدال رفتار کند ؟ در مورد چند دوست یا همکار یا مرئوس یا حتی فرزند گاهی ممکن است. اما در مورد روابط زناشویی که بر پایه به اشتراک گذاشتن روح و احساس و عاطفه است، هرگز باور نمی کنم. مردی که هم هست و هم نیست، مردی که هم دوست است و هم دشمن ، مردی که هم درد است و هم درمان، مردی که شوهر هست و شوهر نیست ، چنین مردی می تواند عادل باشد و به عدالت رفتار کند ؟

نه اسلام شناس هستم و نه مفسر قرآن. اما این شروط قرآن، مرا یاد پدربزرگ مرحومم می اندازد. می گفتند پیش من که هستی اجازه داری هرکاری دوست داشتی بکنی. من با ذوق می پرسیدم واقعا هر کار ؟ جواب می دادند بلی. فقط یک شرط دارد، اینکه اصلا دروغ نگویی! و من می دیدم تمام غیرمجازها فقط با دروغ مجاز می شود! اسلام هم با یک شرط محال، چند همسری را مجاز کرده است و من این را معجزه قرآن می دانم !

چطور می توان باور کرد خداوندگار خوبی و زیبایی در دینی که دین برکت است و مهربانی ، راضی به شکستن دل ها باشد ؟

تصاویری پراکنده به ذهنم می آیند ... : یک زوج میان سال از حاصل سال ها تلاش مشترکشان می گفتند، بالاخره در سن بازنشستگی موفق به خرید منزل شخصی شده اند؛ می گفتند ، دست یکدیگر را می فشردند و در نگاهشان به هم برق عشق می درخشید... روزنامه ورق می خورد و عکس یک آقای خندان در کنار خانمی با صورتی رنگ پریده جلب توجه می کند .خانم به دلیل سرطان پ.س.ت.ا.ن دچار نقص عضو همیشگی شده است. آقا می گفت زمانی که با او ازدواج کردم سالم بود. در خانه من بیمار شد. هرگز تنها نمی گذارمش. خودم نوکریش را می کنم. از نگاهش عشق می تراوید ... خانمی بیماری ام اس دارد و فلج شده است. در نگاه شوهرش جز عشق نیست. بغلش می کند، این سو و آنسو می بردش . می گوید صندلی چرخدار روحیه اش را خراب می کند ... و چرا راه دور برویم : آن آقایی که آنقدر غصه خورد که حتی به مراسم هفتم همسرش هم نرسید، دق کرد... یا آن دیگری که ...

می توان از هر کدام از این تصاویر کپی گرفت ؟ می توان مرد خندان و عاشق دو خانه و دو قلب بود ؟ می توان نزدیک ترین شخص به دو نفر بود؟ یا شاید شوهر بودن یعنی نفقه دادن به میزان کافی و برابری در تعداد نزدیکی های جسمی ؟

تصاویر دیگری به ذهنم می آیند ... : یک دوست جدید، با یک خروار درد دل جدید. دود سیگارش را با غیض بیرون داد و گفت از بچگی هیچ نفهمیدم؛ همه اش دعوای پدر ومادر... پدرم همیشه زن صیغه ای داشت... حالا این بلا سر خودم آمده است ... . داستانی که از دوستان خشمگین دیگری نیز شنیده بودم. دوستانی که با این خشم فروخورده بزرگ شدند و تا جایی که من دانستم خود نیز بدترین زندگی ها را به دوش کشیدند... آن پیرمردی که صورت سالخورده اش را اشک پوشاند وقتی گفت مادرم پیرزنی بود که پدرم زنی جوان، کوچکتر از ما را به خانه آورد ... تلخ ترین خاطره: بچگی خودم و همسایه مان، خانمی که برای من تصویر درخشانی از آینده بود، زنی کامل که شایسته تر از او وجود نداشت.خوش پوش و دانشگاه رفته، همیشه می خندید و زیبا صحبت می کرد، با سر برافراشته و قدم های استوار راه می رفت، غذاهای خوشمزه می پخت و همیشه خانه پر گل اش می درخشید. دو دختر قشنگ داشت و هر وقت خانه شان می رفتیم برایمان جدیدترین فیلم ها را می گذاشت. بعدها شبی در راه پله ها صورت گریانش را دیدم و داستان دو زنه بودن شوهرش را شنیدم و هرگز نفهمیدم چرا ؟

مرد می خواهد زنش "مال" او باشد. عفیف و پاک و مطهر. درستش هم چنین است که خانواده بر همین استوار است. اما آیا زن نمی تواند مردی را بخواهد که از آن او شود، "مال" او شود ؟ جسم و جان و روح و فکرش، قلبش را در اختیار او بگذارد و آن زن هر لحظه تمام و جودش نلرزد که ای وای این بار نوبت کیست ؟ فرزندان حق ندارند خانه ای بخواهند که ابرهای سیاه نفرت و ترس، آسمانش را نا امن و سیاه نکرده باشند ؟

 

یکی گفت شوهرم زن گرفته. ناباورانه پرسیدم شوهر تو ؟ تو به این خوبی ... با خجالت گفت بله. پرسیدم و تو چه کار می کنی ؟ گفت چه کار می توانم بکنم ؟ گفتم از او جدا شو. گفت ای خانم کجا بروم ؟ زیر کدام سقف؟

آن یکی گفت از وقتی پای آن زن به زندگی ما باز شد ... گفتم کدام زن ؟ گفت همان صیغه شوهرم. گفتم خوب ولش کن برو. تو به این زیبایی... گفت اگر جایی را داشتم حتما می رفتم .

و آن یکی گفت : ...

و آن یکی ...

 

آیا زنانی که سایه ازدواج دوم، موقت یا دائمی، را بر سرشان حس می کنند، اگر می توانستند بروند می ماندند ؟

 

 

 

 

 

 

 

sage chakhan.jpg- شماره 38، مهر 1387 -

 

جایی که هرگونه رابطه بین زن و مرد هنوز مشکل دارد ،

جایی که طلاق را هنوز از گناهان کبیره می دانند،

جایی که در عرصه اقتصادی هنوز زن ها زندگی انگلی دارند،

جایی که هنوز قانون ناعادلانه است،

چنین جایی، جایی است که هنوز به نظر می رسد دروغ گفتن و با دروغ زندگی کردن راحت ترین کار باشد؛

اما دروغ (بی ضرر و با ضرر ، مصلحتی و غیرمصلحتی) مسکنی است که اعتیاد می آورد و ذره ذره روح را می خورد و می تراشد !

 

همخانه ات را دوست نداری ؟ سعی کن دوستش داشته باشی!

نمی شود؟ دوست داشتنی نیست؟ "عوضی" * است ؟ سعی کن بی خیال­اش شوی و تنهایی از زندگی لذت ببری!

نمی توانی ؟برای­ات مهم است با چه کسی زندگی کنی؟ رنج می کشی؟ از او جدا شو!

از جدا شدن می ترسی ؟ از طرد شدن؟ از انگشت نما شدن؟ فکر کن ببین کدام بدتر است: زندگی با آدم "عوضی" یا "طلاق - پیشانی" شدن !

نمی توانی جدا شوی، چون بیکاری ؟ چون به آن آدم "عوضی" وابسته ای؟ بگرد کار پیدا کن و ببین کدام سخت تر است: تحمل آدم "عوضی" یا تحمل مشکلات اقتصادی !

نمی توانی جدا شوی چون فرزندت را از دست می دهی؟ ببین کدام سخت تر است: تحمل آدم "عوضی" یا تحمل دوری فرزند !

نمی توانی جدا شوی چون فرزند/ فرزندانت یتیم (بی پدر یا بی مادر) می شوند ؟ ببین کدام ارزشمندتر است، روشن نگه داشتن فتیله چراغ نفتی خانواده "عوضی" یا پاشاندن و شاید از نو بنا کردن خانواده­ای سالم؟

 

 

در جایی که هنوز مردم راحت طلب ترین هستند و هنوز خدا و خرما و سایر مخلفات را با هم می خواهند، در ماتریس بالا هنوز چنین انتخاب می کنند :

" تحمل رنج و درد و دوری و انگشت نما شدن را ندارم، پس آدم "عوضی" را تحمل می کنم ولی برای قابل تحمل شدن اش از "بیرون" کمک می گیرم ! "

اینگونه است که هنوز تلاش می شود همه مشکلات عاطفی، با گره کور خیانت حل و فصل شوند ...

 

ن.گ جان راست می گوید (رجوع شود به کامنتهای نوشته قبل) : "خیانت برای زن ها خطرناک است"، گمانم دلیلش با اندکی جرح و تعدیل همان باشد که آقای دکتر تخته خاکستری می گویند(رجوع شود به کامنتهای نوشته قبل) که شاید ریشه در بیولوژی متفاوت زنانه و مردانه داشته باشد. آدمیزاد - زن یا مرد - اصولا در همه زمینه ها تنوع طلب است؛ اما زنان یکه طلب هستند چون در هر رابطه ای از روح خرج می کنند و چون روح­شان در آن واحد جایی برای دو نفر ندارد با بیش از یک نفر دیوانه می شوند ؛ همانطور که مرحوم "سفید برفی" همکلاسی قدیمی ما چنین شد و در اوج زیبایی و شهرت و ثروت خودش را کشت. مردها تنوع طلب هستند، یا بهتر بگوییم مردها جای تنوع طلبی دارند چون در خیلی از روابط شان اصلا از روح مایه نمی گذارند.

 

پایان !

----------------------------

تصویر: به نظر من این سگ هنوز با خودش روراست نیست!

*  آدم "عوضی" می تواند زن باشد، یا مرد !

 

hulk.jpg- شماره 37، مهر 1387 -

اول -  "طلایی" یکی از خوشگل­ترین­ها بود، پدر ثروتمندی داشت، درس­اش خوب بود، خانم و باادب بود و در یک کلمه همه چیز تمام بود. شانزده سال­اش بود که "بوگندو "سر راه­اش سبز شد. نفهمیدیم "طلایی" در رودروایستی گیر کرد یا عاشقش شد یا چی، اما شنیدیم بالاخره با هم ازدواج کردند. شنیدیم یک "طلایی جونیور" دنیا آورده به خوشگلی خودش. بعدا فهمیدیدم سال­هاست اختلاف دارند، که"بوگندو" فقط خرج دو "طلایی" را می دهد و سر خودش به آخور دیگری گرم است. فهمیدیدم "بوگندو" سالهاست رسما (بخوانید با زن صیغه ای) به "طلایی" خیانت می کند. "طلایی" می گفت به خاطر "طلایی جونیور" مانده است که از کثافت کاری­های پدرش بی خبر است...

دوم - اولین بار قد متمایزش توجه­ام را جلب کرد. به دوستم گفتم : اون خانمه چه خوش هیکله... گفت: نمی شناسیش؟ دوست منه. و من با دوست ِ دوستم ، "خانم قشنگه" دوست شدم، "خانم قشنگه" که ماشین­اش از همه ماشین­ها قشنگ تر بود و لباس­هایش را هیچکس نداشت و خانه اش به اندازه سرجمع مساحت همه خانه های ما بود، همیشه ته چهره اش یک خشم فروخورده دیده می شد. آن روز بی مقدمه  شروع کرد به نامرد فحش دادن:شوهرش . شوهری که به او خیانت می کرد، با کلفت خانه، با منشی­اش و تازگی ها با یکی از نزدیک ترین دوست­های "خانم قشنگه". "خانم قشنگه" هم یک "قشنگ جونیور" داشت و نمی خواست برود ...

سوم - "ریزه میزه" همیشه به اندازه یک عروس آراسته بود. به موهای ساده و ناخن های ما یک جوری نگاه می کرد! زمانی کلی سخنرانی کرد که یک زن وظیفه دارد برای خوشنودی مردش همیشه رنگ و وارنگ و مانیکور و پدیکور شده باشد. چند وقتی ناپدید شد. گفتند خودکشی کرده ؛ شوهرش را با زنی دیده، او را تهدید کرده، شوهرش گفته بگذارد و برود. او هم گذاشته و رفته، با تیغی که رگ دست مانیکور شده اش را بریده. نمرد. نجاتش دادند...  

وجدان های­شان شروع به صحبت می کند:

در ایران مردها سرگرمی ندارند. پولدار که می شوند، اگر زن - دوست باشند سراغ "دود" می روند و اگر نباشند سراغ "خانم.بازی" ... سرگرمی دیگری نیست ؟!

زنه، با اون زنی که من عاشقش شدم فرق کرده، همه فکرش شده بچه و کارهای بچه ... نباید فرق می کرد ؟!

دیگه منو درک نمی کنه، از صبح تا شب داره می دووه و کار می کنه ... درک نمی کند ؟!

مردها تنوع دوست دارند. هر زنی براشون جایگاه خودش رو داره. از خرج زن و بچه که کم نذاشتم ... کم نگذاشته است؟!

-----------------------------------

این داستان ها کاملا واقعی بودند ...

تصویر : این مرد اهل دود است یا شلوارش دو تا شده است ؟!

 

 

vojdan.jpg- شماره 36، مهر 1387 -

یـــک دهه و نیم پیش خانم "مزبور" روی همه کتاب هایش، روی هر میزی که پشتش می نشست و روی آن تک درخت چاق و چله کنار بوفه می­نوشت: "ایکس"،  که اول اسم آقای "ایکس" بود؛ دوست پسر ِقدیمی­اش. سال ها عشق و عاشقی بر آن­ها گذشت، با هم سفرها رفتند و ماجراها داشتند. چه شب ها که "مزبور" از دوری "ایکس" تا صبح اشک نریخت و چه نامه های عاشقانه که با هم رد و بدل نکردند. بالاخره در یک شب دل انگیز موفق شدند رسما و عرفا به هم بپیوندند و زن و شوهر شوند .

امروز موهای فرفری آقای "ایکس" ناپدید شده، پوست صورت­اش آویزان شده و  این مرد پا به سن گذاشته امروز، نتوانسته مرد ثروتمندی شود. اعتراف کرده به گلکاری خیلی علاقه دارد و دلش می خواهد زیاد مهمانی برود. اما "مزبور" دلش پول زیاد می خواهد و دیگر از قد کوتاه "ایکس" و اندام نحیفش چندشش می شود. "مزبور" هنوز خودش را بسیار زیبا می داند، از کاشتن جعفری متنفر است و از ظاهر شدن در محافل در کنار این مردک ریزه میزه لذت نمی برد. "مزبور" دیگر حوصله "ایکس" را ندارد؛ کلماتی که قبلا چون در و گوهر از دهان "ایکس" بیرون می ریختند، این روزها حوصله مزبور را سر می برند و می گوید " باز تو زر زدی" (ببخشید ، او می گوید ... ) !

این روزها "مزبور" به "ایکس" با جسم و روح خیانت می کند .خانه و خانواده­اش را به جوانک هایی که قربان صدقه قد و بالای­اش می روند و برای کافی شاپ بردنش پول خرج می کنند می فروشد. این روزها "مزبور" به عشق خیانت می کند، به فرزند و به همه چیزهایی که زمانی برای­اش ارزشمند بودند. "مزبور" به خودش خیانت می کند و به وجدان­اش می گوید : "به کسی چه مربوطه ؟ زندگی خودمه ... " !

دوستی تعریف کرد : می دانستی فلانی به فلانی پیشنهاد "دیت* " داده ؟ من : ها ؟ وا! مگه فلانی زن نداره ... مگه فلونی شوهر نداره ... ؟! او : ای بابا ... !

ادامه داد می دانستی فلانی ( صاحب وبلاگ فلان ) به فلونی ( صاحب وبلاگ بهمان) ابراز علاقه کرده ؟ من: اما فلونی که همه جا می نویسه شوهر داره و شوهرشو دوست داره ... او : فلانی خودش هم زن داره ! من : واااا ؟ نه ! پس چرا هیچ کجا حرفی از تاهل­اش نیست ؟  گفت : گفتن نداره ... ! من : نداره ؟!

این روزها دقیق تر به اطرافم نگاه می کنم ، دلم آشوب می شود از این همه :

عشقی که به باتلاق می ریزد ...

عشقی که می خشکد ...

چیزهایی که با عشق اشتباه گرفته می شود ...

انبوه آدم هایی که با دروغ زندگی می کنند ...

و این محیط مجازی، که بعضی آدم ها فکر می کنند در آن به هرکاری مجازند؛ حتی به لجن کشیدن یواشکی همه چیز ...

باور نمی کنند هیچ چیز پنهان نمی ماند ؟!

-----------------------------

* date

تصویر: این صورتک در کاخ موزه نیاوران نگهداری می شود. مرا یاد خانم "مزبور" و وجدان­اش می اندازد!

 

 

گلشیفتگی

| | Comments (23)

 

goli.jpg- شماره 35، مهر 1387 -

خـــنده دارترین زمان سفرهای خارجی زمانی است که هواپیما از خاک ایران برمی خیزد . ولوله ای در زنان مسافر می افتد، آیینه ها در می آید ، قطار وار به دستشویی می روند و برمی گردند و آنگاه خنده دارترین چیزها را می بینی. خانم های مسن با آرایش تین ایجرها، یکی با لباس شب، آن یکی لباس خواب ، یکی زیر دامن تنگش، شلوار جین به پا دارد و آن یکی روی لباس پرپری دوزی شده اش پتو انداخته است. و شرم،شرم از عیان شدن بدن ها و موهایی که تمام سال زیر حجاب مخفی بوده است بیداد می کند. موقع برگشت، مسافران همان پرواز ، شرم شان از بین رفته است، اما قیافه ها و لباس ها معمولا به همان خنده داری است!

راستش را بگویم ؟ عکس های گلشیفته فراهانی را که روی فرش قرمز دیدم جا خوردم . موهای ژولیده، لباسی که به تنش گریه می کند و آرایشی مزخرف.

خودم را گذاشتم جای دخترکی که از وقتی چشم باز کرده همه را با مانتو و روسری دیده و تمام عمر در مانتو و روسری پیچیده شده و اکنون از این سوی دنیا ، از سیم خاردارهای شئونات اسلامی، از مرز همه بایدها و نبایدها توانسته به آن سو بپرد، آنقدر هول شده که یادش رفته در کشور خودش جز خوش تیپ ها و خوشگل ها محسوب می شده است. خواسته هم شبیه آن ها بشود و هم هنوز دختر مامان و بابا - هرچند تحصیل کرده فرنگ - باقی بماند .

یاد خودم افتادم که پارسال به یک عروسی در آن سوی دنیا، در جایی جهان اولی دعوت شده بودم و عزای مرگ گرفته بودم که چه بپوشم - آنها که مرا می شناسند می دانند که چنین هول و هراس هایی در من تعریف نشده است!

لباس ما کدامست ؟ ما کیستیم ؟ سال های سال محدودیت، خودمان را از خودمان گرفته است ... وقتی سعی می کنم مثل آن ها لباس بپوشیم، می شویم مثل آن ها  وقتی روسری و مانتوهای ما را پوشیده اند، به همان دستپاچگی !

نمی دانم کدام کتاب میلان کوندرا بود ؛ در آن از پروفسور بیولوژی دانشگاهی می گفت که در سال های اختناق کمونیستی مجبور به اختیار کردن پیشه عملگی ساختمان می شود. پس از سالیان که دوباره فرصتی برای حضور در محفلی علمی به عنوان سخنران می یابد ، انقدر هول می شود که به جای خواندن متن سخنرانی­اش فقط گریه می کند .

نمی خواهم بگویم خانم فراهانی باید لباس محلی می پوشید و یا به نفع­اش بود حجاب اسلامی را رعایت کند ، یا بگویم خیلی هم خوشگل شده و غیره . آنچه من در این تصاویر می بینم حاصل ربع قرن سرگشتکی یک ملت زندانی در بین خوب و بد است .

دعا می کنم روزی برسد ما ایرانی ها دوباره اعتماد به نفس بین المللی پیدا کنیم . بدانیم چه بپوشیم و چه کنیم که نه راه رفتن خودمان یادمان رود و نه تقلید کورکورانه کبک باشد ...

اما همه این ها باعث نمی شود که وقتی به عایشه شدن دخترک آشفته عکس­ها نگاه می کنم، نگویم آفرین هم سلولی!

 

بعد انتشار:

مقوله زیبایی و مد عجیب پیچیده است . مد، به گونه ای روی فهم و درک مان تاثیر می گذارد که فکر می کنیم اگر خلاف مد بگوییم و رفتار کنیم عجیب "امل" هستیم ! مد، اعتماد به نفس مان را می کشد و بعد اعتماد به نفس کاذبی از جنس خود به ما می دهد . 

لازم نمی دانم دوباره نوشته ام را توضیح دهم که بفهمانم در تصاویر یاد شده"شلختگی" ندیدم، دستپاچگی چرا !

اما می خواهم بگویم اگر همه دیزاینرها و مجله های مد دنیا از لباس گلشیفته تعریف کنند، باز هم به نظر من به ایشان نمی آید ، همین !  می توانم با فرمول های زیبایی شناسانه اثباتش کنم ... اما بگذریم، زیرا حرف من در این نوشته نقد ایشان نبود؛ یادآوری موقعیت لغزان همه ما زن های ایرانی و خجالتی شدن بین المللی مان بود!

 

این کیست این

| | Comments (8)

 

mask.jpg- شماره 34، مهر 1387 -

در این گوشه ای از دنیا ، برای بیشترمان بچگی تنها زمانی است که یک چهره داریم؛ چهره ای که پدر و مادرمان و همه دیگران می بینند و می شناسند و بر اساس آن ما را ارزیابی می کنند. رنگ به رنگ شدن این چهره در طول زمان، بسته به میزان فشاری است که احساس می کنیم؛ وقتی برای رهایی از تنبیه مجبور می شویم همرنگ جماعت شویم ، دروغ بگوییم ، فیلم بازی کنیم و هرچه هنرپیشه بهتری باشم، چهره های بیشتری پیدا می کنیم و بیشتر از سرزنش می رهیم!

وقتی بزرگ می شویم و بدون گرفتن دست والدین پا به اجتماع می گذاریم، غیر از فشارها ،نقش های اجتماعی­مان عامل تعیین کننده نقاب می شود. نمی توانیم در محل کار همانطور باشیم که در خانه هستیم ، با همسر همکارمان همانگونه بخندیم که با فامیل مان ، با مادرمان همانگونه راحت که با خاله شوهرمان. بچه مان نباید ناآرامی مان را ببیند و نباید کاری کنیم  پدرمان نگران چیزی شود.

وقتی زن باشیم کار سخت تر است: نباید موقع حرف زدن به چشم مخاطب مرد نگاه نکنیم مبادا آن آقا فکر کند نظری به او داریم یا جوری نخندیم که آقایان صدای خنده مان را بشنوند فکر کنند ما خدای نکرده چه جور هستیم  و  دائم حواسمان به لبه پایین پاچه شلوار و دامن مانتوی­مان باشد و تند و تند صافش کنیم که یعنی چه ؟ ما نجیبیم!

در این گوشه از دنیا که ما زندگی می کنیم، از کودکی آموزش می بینیم نظر دیگران برای مان خیلی مهم باشد، در معماری سنتی مان همیشه در کوچکترین خانه ها هم مهمانخانه داریم؛ بهترین جای هرخانه مال مهمان است، بهترین ظروف، بهترین رختخواب ها ، بهترین همه چیز در نمایش چشم عموم تا بگویند به به این ها چه خوبند، پولدارند، آنچنانی­اند!

برای همین است که هنوز با وجود موج جدید مجری هایی متفاوت، یک آدم راحت جلوی دوربین تلویزیون نمی بینیم . برای همین است که موقع سخنرانی، موقع مصاحبه، حتی پشت تلفن هول می شویم.برای همین است که همیشه و همه جا معذبیم، دور خانه های­مان شش لا دیوار و حصار می کشیم مبادا دیگران درون­مان را ببینند.

در فرهنگ ما، رک بودن معادل بی ادبی است و تعارفی نبودن معنای بی ملاحظگی می دهد. دوست دارند دوستی ات و دشمنی ات همه درون صندوقچه دلت باشد . لغاتی مثل " فدات شم" ، " قربونت برم "، " چاکرتم" ، " نوکرتم" را مثل دهان شویه قرقره می کنیم و بین دوستی و دشمنی مان تفاوت معنی داری وجود ندارد!

هیچکس یادمان نمی دهد که چگونه احساسات­مان را - شاد یا غمگین - بیرون بریزیم و چگونه به کسی که دوستش داریم نشان بدهیم عاشق­اش هستیم. صورت های­مان به مرور تبدیل می شود به سطحی صاف که در آن چیزی دیده نمی شود .

اما در همین فرهنگ، در همین سرزمین، آدم هایی هم هستند که قضاوت دیگران برای­شان مهم نباشد، با خودشان و اطرافیان­شان رو راست باشند و حاضر باشند بهای گزاف صداقت را با جان و دل بپردازند . آدم هایی که خجالتی نیستند و تظاهر به چیزی نمی کنند . با این وجود گاه به نظر می رسد در بین این­ها هم،آدم های "غلط انداز" وجود داشته باشد که این دیگر ربطی به معذب بودن و دروغ گفتن و این ها ندارد، برمی گردد به لایه های ذهن آدمی ... طبیعت هم، با تمام صداقت و ناب بودنش، هزاران چهره دارد و تنها کسانی را به حریم­اش راه می دهد که گوش­شان جای پیغام سروش باشد! 

بگذریم ... هنوز هم دوست دارم خودم را در آیینه چشم دیگران ببینم ! حتی این تست شخصیت شناسی اینترنتی به معرفی آقای درک نشده !  

عارف

(تاثیر پذیر، برون گرا، آرمان گرا، احساسی)

تو یک تیپ "عارف" هستی، مهربان، خردمند و بخشنده. مثل بودای فرزانه، تو می توانی سخنران تاثیر گذاری باشی و می توانی استعدادهای خلاقانه ات را در راه پیشبرد اهدافی که قلبت برایت تعیین کرده است - و نه عقلت - بکار ببری.

ولی مراقب باش که دوستانت از این طبیعت آرام تو سوء استفاده نکنند. که این درست همان بلایی بود که بر سر مسیح آمد!

پیش از هرچیز دیگری، تو دوست داری که هماهنگ با جریان زندگی پیش بروی. ضمناً احتمالاً چیز دود کردنیی در این دنیا نمونده که تو دود نکرده باشی!! خیلی باحاله!!

آهان! راستی پرحرفی رو هم خیلی دوست داری!! این هم باحاله!

 

چه عرض کنم ! لااقل مطمئنم دودی نیستم؛ اون هم هر دودی !

 

--------------------------

تصویر: زمانی که فکر می کردم آیا باید با دل خونین لب خندان آورد همچو جام یا مراقب باشیم دل­مان از اساس خونی نشود!

 

yummmi.jpg- شماره 33، مهر 1387 -

 

خــــوب است بگویم من اصلا به برابری دو جنس، زن و مرد، باور ندارم. اما با تبعیض جنسیتی هم مخالفم. ما زن ها ، با مردها متفاوتیم؛ بدن های مان و توانایی مادر شدن مان این تفاوت را فریاد می زند! هر زنی که ادعا کرد هیچ تفاوتی با مرد مشابهش ندارید باور نکنید، بلکه باور کنید یک جای کار این خانم ایراد دارد.

 

اما این تفاوت به معنی فرودستی یا فرادستی ما زن­ها هم نیست. مقایسه زن و مرد، مثل مقایسه کرگدن با فیل است ، مثل مقایسه گلابی با پرتغال یا چه میدانم بشقاب با قهوه جوش! کدام بهتر است ؟ کدام مفیدتر است ؟ کدام باحال تر است ؟ همه اش بستگی دارد . یک تقسیم کار ابدی و ازلی در حیات صورت گرفته که همه شادتر باشند.

 

هرگز قبول ندارم که اگر زنان امروزی از خانه ها بیرون آمده اند و کار می کنند "صرفا"  از زور بدبختی و به دلیل مشکلات مالی است. داستان مفصلی است ... به قول دولتی ها داستان "چالش برانگیزی" است!

 

آقای باقالی ، یکی از همکارهای قدیمی ام به آقای عزیز می­گفت : " ...خانم روزنامه دیواری (یعنی من) یکی از بهترین همکارهای ما بودند، خیلی مرد بودند ..."  !

 <