- شماره 40، آبان 1387 -
به من چه که کسی را نصیحت کنم، ولی حالت تهوع پیدا می کنم وقتی در مردمی که دوستشان دارم جز تنبلی و رخوت و بی حالی نمی بینم و می شنوم که همه کوتاهیهایشان را به گردن دیگری می اندازند .
هی رفیق، تو که آخرین نمایشگاهات چهار سال پیش بود و از آن موقع حتی چهار تا خط خطی هم نکشیدی، تو که ادعای نویسندگیات می شود و تا حالا یک پاراگراف هم ننوشتی، تو که معمار بزرگی هستی، اما تا حالا یک سرویس بهداشتی هم نساختی، این روزها سالگرد از دنیا رفتن مکرکه قنبری است- می دانم می شناسیاش و داستان زندگیاش را از حفظی- اما این بار از زبان من بخوان:
مکرمه قنبری در سال ۱۳۰۷ در روستای دریکنده استان مازندران به دنیا آمد. چهارده ساله بود که به عقد ممدآقای شصت و چند ساله درآمد که از بزرگان و ملاکان روستا بود و پیش از مکرمه سه همسر دیگر اختیار کرده بود . مکرمه خوب بلد بود از دستاناش استفاده کند. از ده سالگی تا زمانی که لباس های حاضری به روستا آمد خیاطی می کرد ، پس از آن تا زمانی که برادر جوانش را در تصادف از دست داد به آرایشگری روی آورد. دوره بعدی فعالیت اش در قابلگی بود؛ در ده سال به ورود بیش از 25 کودک به دنیا کمک کرد. پس از آن شکسته بند روستا شد. روستاییان می گویند دست او شفا بود. گلدوزی و بافتنی،تشک دوزی و ساخت تنور از دیگر فعالیت های او بود.
اما مکرمه 64 سال صبر کرد تا اولین نقاشی اش را بکشد . آغازی که به سرنوشت گاو محبوبش گره خورده بود. نزدیکاناش می گویند او گاوی داشت که با سهم ارثاش از مرگ شوهرش خریده بود. او این گاو را هر روز به چرا می برد. خودش گفته است بعد از این که بیمار شد و به تهران رفت، فرزندانش در نگرانی از وضع جسمی و ناتوانی زانوانش در پیاده روی های طولانی گاو را در غیاباش فروختند. اما روستاییان می گویند مکرمه با گاوش صحبت می کرد و مضحکه روستا شده بود.این شد که فرزندان، از ترس بیآبرویی بیشتر، پنهانی گاو را فروختند . دلیل رفتار فرزندان هرچه باشد، مکرمه "حالش خیلی بد شد" و از غصه گاو به نقاشی روی آورد. ابتدا با گل ،عصاره رنگی گیاهان ، آب تمشک یا پوست گردو و بر روی تخته سنگ ها. کم کم بچه هایاش برایاش قلم و رنگ خریدند .تمام دیوارهای خانه اش، اجاق گاز و یخچال و تمام پرچین های روستا را نقاشی کرده بود." اما باز راحتاش نگذاشتند . همسایه قدیمیاش می گوید :
"وقتی شروع کرد به نقاشی همه مان مسخره اش می کردیم، می گفتیم نقاشی مال بچه هاست نه یک پیرزن خداشناس که ۷۰ سال از عمرش می گذرد".
اما کمکم تهرانی ها و بعد همه دنیا کشفاش کردند. نخستين نمايشگاه مكرمه قنبرى با تشويق و حمايت احمد نصراللهى نقاش بابلى، در گالرى سيحون برپا شد و کمی بعد سوئد او را بانوی هنرمند سال 2007 معرفی کردو بعدتر در موردش فیلم ساختند! خودش گفته است نقاشی هایاش چیزی ندارد، حیرت جهانیان از آغاز کار او در پیری است.
این شد که زنی که حتی اهالی روستا از پذیرش نقاشی هایش - که دوست داشت آن ها را هدیه بدهد- سرباز می زدند و مسخره اش می کردند ناگاه عزیزدل روستایی شد که با نام او در جهان معرفی شد.
اهالی روستا و منتقدان هنری معتقدند مردهای نقاشی های مکرمه خشن و هیولاوار هستند که یادآور رنجی است که او با شوهرش کشیده است. اما مکرمه خود گفته است :
"شوهرم قصه گوی خوبی بود. عصرها اهالی روستا دورش جمع می شدند و او داستان رستم و سهراب، لیلی و مجنون ، عیسی، موسی و ... را تعریف می کرد. در نقاشی های من درخت و منظره نیست، همه اش داستان است... بقیه موضوعات هم به حضرت علی برمیگردد ... در مورد زندگی خودم هم، خوب، زندگی سختی داشتم . خدا هر سال یک بچه به ما می داد، شوهرم هم پیر بود و مشکل تنفسی داشت، پس بیشتر بار زندگی روی دوش من بود، هر سختی ای را که فکر کنید من کشیده ام، اما نقاشی هایم در مورد مادیات نیست، فقط عشق است ... راجع سختی هایم خیلی حرف زده ام، دیگر چرا آن ها را در نقاشی هایم نشان دهم ؟"
اما در مصاحبه ای در توضیح یکی از نقاشی هایاش میگوید:
"این خانواده ماست. آن را زمانی که عروسی پسر برادرم بود کشیدم. این جا تعدادی حیوان است؛ گوسفند و گاو و یک خروس - چشم هایم بهتر از این نمی بیند! اینجا یک حوض کوچک است و این هم خرچنگ و یه مشت ماهی. سمت چپ طویله است و در وسط خانواده زیر درخت سیب نشسته اند(منظورش سمت راست بوده) . مشتی خان، عباس اقا، محمود آقا، منوچهر، ... این هم هووی من است. آن که پایین نشسته. او الآن 120 ساله است. این ها همه پسرهای من هستند. اما شوهرم را نکشیدم . نمی خواستم بکشم. یک خط سفید سمت راست است که قبلا آنجا بود ولی پاکش کردم. آن یکی هوویم را هم نکشیدم. اما این را دوست داشتم و دلم خواست بکشم.... همه چیز را نمی توانم بگویم چون دارید فیلم برداری می کنید ... مرا به زور شوهر دادند. شوهرم کدخدا و برادرش ارباب بود. او مرا می خواست. بعد از یک سال به زور مرا به او دادند. من دوستش نداشتم."
منتقدان،در تفسیر نقاشی های این زن ساده روستایی، از توضیحات دشواری استفاده می کنند مثل این که "مکرمه نماينده فارغ البالى و رهايى ايماژهاى هنرمندانه در زمانه ماست" و یا این که "ذهن او پریلوژیک عمل میکرده است" و غیره. گاهی هم به نظرشان می رسد که "تجزيه و تحليل آثار وی دشوار است. در بررسى نقاشى هاى مكرمه، تشخيص دادن مرز ميان آنچه ديده مى شود و آنچه فهميده مى شود، اصلاً مقدور نيست". اما خود او نقاشی هایاش را خیلی آسان توضیح می دهد:
... داستان هایی از عیسی، مریم مقدس، موسی، ابراهیم، آدم و حوا را هم کشیده ام، هم از قرآن هم از داستان های قدیمی استفاده کرده ام. یک شب تصویری از آدم و حوا کشیده بودم که پسرم به اتاق آمد و پرسید چرا اینها لخت هستند. گفتم خدا همه ما را لخت آفریده است. پسرم تا ده روز با من حرف نمی زد. من هم از لج او دو نقاشی آدم و حوای لخت دیگر کشیدم ! البته اینها الآن دیگر برای کسی مساله ای نیست.
...این یک پری دریایی است که چون مردم تماشایش می کنند خودش را پوشانده است. بیست سال پیش داستانش را شنیده بودم، اما این که کشیده ام از قلبم الهام گرفته شده است.
...این رستم پیر است. زال پدر رستم است. او در سن پیری ازدواج کرد.
...ابراهیم ... این ابراهیم است. داستانی که می خواستند در آتش بسوزانندش، اما خدا آتش را گلستان کرد.
...نوح ... که دانه خرما را کاشت و درخت درآمد و او با آن یک کشتی ساخت اما زن و فرزندش را جا گذاشت چون به او اعتقاد نداشتند. بعد خدا طوفان بزرگ را فرستاد که کشتی سالم ماند.
...این داستان آدم و حوا و شیطان است. اول لخت بودند خدا به آنها یاد داد چطور خود را بپوشانند. شیطان به آنها گندمی داد که باعث رانده شدنشان از بهشت شد .
...این مسیح است که به صلیب کشیده شد. آن زمان ها آنها به او اعتقاد نداشتند پس مصلوبش کردند... عیسی... بعضی آدم های اطرافش به او ایمان دارند ... بعضی نه ...
...این داستان اسماعیل است ... پسر موسی. خدا دستور داد قربانی اش کند. این شیطان است که به او می گوید عجله کند و ابراهیم به او سنگ می زند. درست زمانی که او شروع به کشتن پسرش می کند خدا گوسفندی را می فرستد تا به جای او قربانی کند .
من منتقد هنری نیستم ، نقاش اسم و رسم داری هم نیستم . در نقاشی های مکرمه هم هیچ چیز پیچیده و غامض و غیرقابل فهمی نمی بینم، زیرا او را آدم پیچیده ای نمی دانم. آنچه در خطوط و رنگ ها و تصاویر او به چشم می خورد آزادی است؛ آزادی از قید و بند حرف مردم ! جسارت است برای انجام آنچه دلش حکم می کند و خلاقیت است برای تبدیل اینها به آنچه به روحاش آرامش ببخشد. مهمتر از همه اینکه نقاشی های مکرمه - خوب یا بد - نقاشی های اوست، ملهم از زندگی او و نه تحت تاثیر این و آن.
مکرمه هرچه دلش می خواهد می کشد بدون آن که فکر کند باید حتما شش سال طراحی می کرده تا دستش قوی شود و باید جوری بکشد که گالری دارها بپسندند و آنور آبیها خوششان بیاید و ...
فکر می کردم اگر این جماعت غرغرو کمی دست از غرولند برداشته و یک کاری کنند، چقدر همه چیز متفاوت می شود ، اگر کمتر تنبلی کنند، اگر کمتر بترسند، اگر بیشتر زنده باشند و کمتر مجسمه ای از خور و خواب و خشم و شهوت ...
و هروقت خواستند از کمبود امکانات بنالند، یاد زنی بیفتند که با آب تمشک روی کدوی حلوایی آثاری شگرف می آفریند.
--------------------------------------
نقل قول های مکرمه را از متن انگلیسی مصاحبه وی با هالی ترجمه کرده ام.