و خدایی که در این نزدیکی است و... می خندد

| | Comments (18)

 

getmir.jpg- شماره 29 ، شهریور 87 -

فـــرهنگ ما، فرهنگ ضجه و مویه و فغان است. یادمان داده اند؟ این گونه بوده ایم ؟ این گونه شده ایم؟ داریوش و کوروش با اتوسا و بقیه فامیل این گونه نبوده اند ؟ ابولولو چطور ؟ صفویان ؟ آل بویه ؟ دیگران؟ جواب این سوال ها هرچه باشد، مهم این است که امروز گریه و زاری در رفتارهای ما بافته شده است، حتی در ایمان­مان !

چندی پیش یک نفری که دوست­اش دارم، مرا به مجلسی که دوست­اش ندارم دعوت کرد و من هم رفتم : مولودی همراه با سفره ابوالفضل یا چیزی شبیه آن ؛ خانمی که مجری برنامه - مداح - بود و می گفت کفش های سبزش را از آنتالیا آورده با هق هق گریه خانم ها را به گریه دعوت می کرد با این توضیح که هرچه گریه شدیدتر، اجابت دعا سریع تر. اعتقادات آن جمع برای­ام محترم بود و قصد ریشخند نداشتم، اما آن قسمتی که همه "می بایست" بایستند و در چهار جهت بچرخند و دعا بخوانند را دیگر تحمل نکردم، زدم بیرون. در حیاط دخترهای نوجوان با موبایل، با پسرهای نوجوان آن سوی دیوارها قرار می گذاشتند.

قسمت دوم برنامه- مولودی- بیشتر موافق حال و احوال من بود. همان خانم کفش سبزی که زار می زد، این بار اشعاری با مضامین کاملا مذهبی را با رِنگ شیش و هشت می خواند و همان مردمی که تا چند دقیقه پیش قرار بود اشک بریزند و بر سر و سینه بکوبند را دعوت به دست زدن می کرد. من در این قسمت از برنامه حضور پر رنگی (!) داشتم !

در تمام مدت "دس دسی" ، فکر می کردم نمی شد هر دو قسمت را با لبخند برگزار کرد ؟

این شب ها شب قدر است. یادم می آید سال­ها قبل در چنین ایامی، معلم امور تربیتی مجبور­مان کرد هریک قرآن سنگینی روی سر بگذاریم و همه ائمه را قسم بدهیم تا به آرزوهای­مان برسیم . یادم می­آید آقای "شنگول" می خواند : " گفتی که به دل شکستگان نزدیکم ..." و توضیح می داد : " تا دلتون نشکنه، خدا به حرف تون گوش نمی ده ..." و من فکر می کردم این چه خدایی است که "دل شکسته می­دارد دوست ...؟ "

پسرک را می خواباندم. طبق معمول در تختخواب­اش دراز کشیده بودیم و کتاب می خواندیم. داستان که تمام شد در مورد شب قدر پرسید. جواب دادم:

مامان: یعنی شب آرزوها، یعنی فرشته ها می آن پایین و به حرف آدم ها بهتر گوش می دن .

پسرک: به نظرم الکی میاد این داستانا ... مثل داستان عمو نوروزه !

مامان: الکی یا غیر الکی ، خیلی ها باور می کنن ...

پسرک: ( پس از کمی فکر) یعنی کلا منظورت اینه که دعاها تندتر برآورده می شه، نه ؟

مامان : دقیقا ( نفسی به راحتی) !

پسرک : خیلی خوب ... پس من هم دعا می کنم.

(طاق باز دراز کشید، نفس عمیقی کشید، دستهای­اش را روی سینه گذاشت و شروع کرد )

پسرک: دعا می کنم ... همیشه ... خوشبخت بشم ... دعا می کنم ... شما و بابا ... همیشه خوشبخت باشید ... دعا می کنم ... خاله کوچیکه و بابابزرگ و مامان بزرگ هم همیشه خوشبخت باشند ... دعا می کنم ... خاله طلا و شوهرش هم همیشه خوشبخت باشن ... دعا می کنم ...

مامان: آره ، همه خوشبخت بشن، چه دعای خوبی! حالا بخوابیم ؟

پسرک : (بی توجه به من) دعا می کنم ... همیشه ... دوست هام خوشبخت باشن ... دوست های مدرسه الف ( مهدکودک اولی­اش) ، مهدکودک ب ( مهدکودک دومی ­اش) ، مدرسه ج ( پیش دبستانی­اش) ... دوست های کلاس موسیقی .......................... ( همه دوست­هاشو اسم برد )

مامان: می تونی بگی همه ... و تمومش کنی ...

پسرک : نه مامان، شما نمی دونی، باید دونه دونه گفت ... (ادامه داد ) ... دعا می کنم ... همیشه ... ( همه فک و فامیل، همه دوست و اشنا، حتی حیوون هاشون رو هم اسم برد)

مامان: ...!

پسرک : (ادامه داد) ... دعا می کنم ... همیشه ... حتی دزدها هم خوشبخت بشن ...

مامان: !!!

پسرک: و این خوشبختی باعث بشه آدم های مناسبی بشن ... دعا می کنم ... همیشه ...

مامان: خرررر ... پف ف ف ف  ...

 

آقای عزیز که بیدارم کرد، پسرک خواب­اش برده بود ، نفهمیدم آخر دعای­اش چه شد !

 

-------------------------------

در ِ دخیل بندی شده امامزاده گتمیر - دماوند

 

 

 

18 Comments

بيشتر از همه از اون ناخكي كه به شهرام ناظري و مولوي زدي خوشم اومد...

حالا می فهمید من چرا عاشق این پسرکم ؟؟؟ خدای من که چقدر ماهه .... دعا می کنم که روح بزرگوارش همیشه همینطور دست نخورده و پاک بمونه و یک روز من لپای گلش رو ماچ کنم .. امین

«حتی دزدها هم خوشبخت بشن ...» این پسرک مثل مامانش خیلی دوست داشتنی و با مزه است! من هیچ رقمه با «گریه کنین مسلمونا گریه ثوابه...» و «هرچه گریه شدیدتر، اجابت دعا سریع تر» و از این رده نمی تونم کنار بیام ...مثل همیشه از خوندنت لذت بردم

حرفی برای گفتن اگر بود
دیوارها سکوت نمی کردند ...

پ.ن : دعا میکنم همه خوشبخت بشن :)

......راستش منم خیلی دلم می خواس می فهمیدم یا یکم حداقل سر در می آوردم از این چیزا....اما انگار سنگ....واقعا نیم فهممم...یعنی منی که اینقده احساساتی ام ...اصلا انگار نه انگار ککم هم نمی گزه...اصن منو به فکر هم وا نمی داره....
عجیب نیست....
امیدوارم اگه سعادت دست یافتنی باشه ..نصیب لایقانش بشه...ما هم جزوشون باشیم...

من به دعا اعتقاد دارم، اما هیچ وقت زمان خاصی رو براش قائل نمیشم.

آمین!

آمین!

آمین!

بیچاره خدا...!


راستی بانو جان ...شیش و هشتی رو من هم پایه ام:دی


کلی هم دلم براتون تنگ شده...

من از بچگي تا حالا هنوزم كه هنوزه نتونستم توجيهي واسه تناقضات پنهان و اشكار اين مجالس سفره و مولودي و.... پيدا كنم....

درست است . اما من با آن زن به اصطلاح مداح مشکلی ندارم ...! مشکل من با کسانی است که پای منابر اینان می نشینند و به نوعی به اینها مشروعیت می بخشند .
یعنی به نوعی ، ما با حضورمون این حرفها و داستان ها رو تائید می کنیم . اما خارج از همه این قضیه ها مطالب بسیاری از فاسد بودن این زنان جلسه ای شنیده ام البته بلا نسبت دوست شما ...!
به طور کلی با مطلب شما موافقم !

درست است . اما من با آن زن به اصطلاح مداح مشکلی ندارم ...! مشکل من با کسانی است که پای منابر اینان می نشینند و به نوعی به اینها مشروعیت می بخشند .
یعنی به نوعی ، ما با حضورمون این حرفها و داستان ها رو تائید می کنیم . اما خارج از همه این قضیه ها مطالب بسیاری از فاسد بودن این زنان جلسه ای شنیده ام البته بلا نسبت دوست شما ...!
به طور کلی با مطلب شما موافقم !

این هم برای پست قبلی ، البته با کمی تاخیر !
باز هم با شما موافقم به دلایل بسیار ! رفتار ایرانی ها در جوامعی که در آن جا از آزادی برخوردارند شدیدا توی ذوق می زند ! اما باید کمی به هموطنانتان فرصت بدید تا کم کم یاد بگیرند . خیلی چیزها رو !
احتیاج به زمان و کمی رفت و امد بیشتر دارند !
از شما پنهون نبا شه با این جمله خیلی حال کردم !!:
"دختران ایرانی این وسط ، کاملا تابلو که نه ... بیل بورد بودند!"

می توان از خدا خواست که ایمانی نصیب مان کند که بی تردید، در پنجره رضایت "او" زیبا باشد.

واي يهو فك كردم چه قدر مهربوني تو دختر تهروني....
آره منم آشيونه مي خواااام....

واي يهو فك كردم چه قدر مهربوني تو دختر تهروني....
آره منم آشيونه مي خواااام....

واي يهو فك كردم چه قدر مهربوني تو دختر تهروني....
آره منم آشيونه مي خواااام....

چه پسر با نمکی!
گاهی آدم هوس بچه دار شدن می کند!! کاش نیازی به ازدواج کردن نداشت!!!!

سلام ممنونم که به وبلاگم سر زده بودی....باز هم اینجا بیا...کلاس اولی شدن پسرت هم مبارک

Leave a comment