برای کتایون ...
- شماره 27، شهریور 1387 -
دوست قدیمی، دوست دوران دبیرستان و کلاس های کنکور، دوست دوران لیسانس و سرویس سواری های مسیر پارک وی، بعد از نه سال به کشور بازگشته؛ با همان چشم ها، همان صورت، همان خنده شاد، گیریم که نگاه اش پخته شده باشد و در صورتاش یک نگرانی بیمورد وول بخورد . در کمتر از نیم ساعت اول دیدار، "آنچه گذشت"ها تند و تند رو شد؛ دردناک ترین ها و شیرین ترین ها و چه راحت می توان با یک دوست قدیمی، دوست دوران خوشی و بی مسئولیتی دوباره پیوست؛ انگار نه انگار که بین مان سالیان سال و دریاها و سرزمین ها فاصله بوده است.
دوست قدیمی، حالا شوهر دارد و دخترکی خوشرو که نگاه دوست قدیمی، لپ ها و گره ابروهایاش در صورت کوچولو و براق او کپی شده است. این هم ادامه راه دوست قدیمی در ینگه دنیا !
دوست قدیمی می گفت داستان مهاجرت خیلی پیچیده است و وقتی این ها را می گفت صورتاش پر از خستگی می شد. وقتی یاد بازگشت می افتاد آه می کشید و نگران دوزبانه بودن و خارجی بودن دخنرکاش و دوری از مهربانیهای مادرش بود.
وقتی خداحافظی کردیم، گفتیم به امید دیدار. فکر می کردم چی کسی میداند ما دوباره کی و کجا باز همدیگر را ببینیم و من دیگر کی بتوانم دخترک ظریفاش را بغل کنم.
در راه به همه دوستان قدیمی ِرفته فکر می کردم، به خانه های پدر و مادری شان که الآن بدون آنها خاک می خورد، به خیابان هایی که دیگر در آنها با هم نیستیم، به خاطراتی که دیگر با هم نمیسازیم، به فرزندانشان که آنسوی دنیا با ملیتی دیگر متولد می شوند و شاید هرگز موفق نشوم دستهای کوچک شان را لمس کنم.
دوست قدیمی میگفت "دیوونه نشی همه چی رو ول کنی بیای اونجا ... " .
دوست قدیمی عزیزم،
در پیشانی جهان سومی ما نوشته که همیشه باید بین بد و بدترها آویزان بود. همیشه باید بین رفتن و ماندن مردد بود. بدون شما و شماها، با این آدم هایی که روز به روز غریبهتر می شوند، زیر سایه اینهمه نیرنگ و ریا، بدون دلخوشی به دیدن لبخند گشاده و بیآزاری مثل لبخند تو، بدون امید به وجود دخترکات و بقیه دختر و پسرهایتان چگونه بمانیم ؟ و چگونه برویم وقتی دلمان برای خاطرات، خانوادهها، زبان مادری، خانه مان، کوچهمان و داشتههای باقی ماندهمان میتپد؟ به قول آن دوست از کانادا برگشته چگونه دوباره و دوباره بشکنیم و از صفر شروع کنیم؟
اما راست می گویی؛ من اینجا را ول نمی کنم. اگر لااقل یک صورت ببینم که بعد از رفتن شادتر از قبل، یا لااقل شادتر از صورت من باشد، شاید دست و دلم از ماندن بلرزد، اما هنوز ندیده ام .
راستاش را بگویم؟ از شبهای غربت میترسم، خیلی بیشتر از شبهای وطن ...
-------------------
تصویر: دوست قدیمی و دخترکاش، امروز در خانه پدر و مادری آن ها
پ.ن. : تازگی ها دوستی پیدا کرده ام که نوشته هایاش فوق العاده است! حیف است آنها را از دست بدهید .
و من با تو چگونه زیستن را آموختم ای دوست...خانه مان اینجاست...اگر تنگ و تاریک است...اگر بوی تعفن می دهد...اگر لبریز از نامردمی ها است ...باز هم خانه من و تو است و جای ما اینجاست...درد دربدری بد درد بی درمانی است...ما با حس تعلق بزرگ شدیم و به فرزندانمان حس متعلق بودن را می آموزیم!
خانه ی دوست اینجاست ... حتی اگر...خالی از دوست باشد!
بعد از مدتها ، نخستین نظر را دادم!
دوست خوبم، هزار تا ممنون و به امید روزهای خیلی بهتر برای زادگاهمون
چشم هام رو پر اشک کردی خانم ....
پ.ن : نه رندم نه بلاکش :) ( عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد .... )
از خط آخر شروع می کنم ... حسودی کردم ... راستش یه ربع پیش از یه وبلاگ دیگه همین دوستتت رو پیدا کرده بودم و لینکت رو اونجا دیدم و بعد هم که الان پینوشت خودت رو خوندم ... به هرحال ... موافقم ... نوشته هاش جالبه ...
و اما از رفتتن و ماندن ... گفته بودم ... من سنگامو با خودم واکندم ... رفتن نداریم ... البته درسته که هرگز نباید گفت هرگز ... اما من عاشق قدیمیها هستم ... عاشق چیزهایی که توشون ریشه دارم ... شاید به خاطر مردادی بودنمونه ... واسه همینه که از ایران با همه ی بدیهاش ... از گاومیشم با همه ی دیوونگیهاش ... تا مردن ... تا خود مردن نمی تونم دست بکشم ...
می شینم خوبی بدیهاشون رو می ذارم تو کفه ی ترازو ... به زور خوبیهاشون رو سنگین تر می کنم ... خوشحال و خندان پا میشم میرم پی کارم ...
والسلام ...
با این که چند بار امکان رفتن برایم پیش آمده( و خوب رفتن ) اما هیچ وقت دلم نخواسته در جایی جز ایران ( و تهران ) زندگی کنم...
سلام راستش را بخواهی کمی دلم گرفت من هم یاد دوستهای قدیمی افتادم که خیلی وقت اس آنها را ندیده ام.......
خوشحال می شم به داستانک های من نگاهی بیاندازید
سلام راستش را بخواهی کمی دلم گرفت من هم یاد دوستهای قدیمی افتادم که خیلی وقت اس آنها را ندیده ام.......
خوشحال می شم به داستانک های من نگاهی بیاندازید
این ماجراهای دوست قدیمی و اینا رو خوب...آره من خوووووووووب می فهمم...
در مورد بقیه هم...............
نمی دونم ... باید تجربه کرد !
نمی دونم آیا می تونم این شرایط رو با نق زدن همکارانم مقایسه کنم ؟
دوستانی که مرتب از شرایط کاریشون می نالند و نق می زنند . یک بار برای من چنین اتفاقی افتاد و اصلا از شرایط کاریم راضی نبودم . بلافاصله شرایط رو تغئیر دادم و زدم بیرون ، بدون هیچ نوع نق و ناله . حالا هم در جواب دوستان می گم ناراضی هستی نق نزن شرایط خودت رو تغئیر بده . حالا حکایت بعضی از مهاجران از این سرزمین است . خب یک سری خیلی کمی به دلایل سیاسی و... چاره ای ندارند و باید شرایط رو تحمل کنند . ولیکن بعضی ها اگر اونجا بهشون خوش نمی گذره ، خب برگردن ...!
بد می گم ؟!
چقدر دلم برای نوشته هایت تنگ شده بود ... همه را با هم بلعیدم ... این روزها دیگر خودم خودم را نمی شناسم ... غربت و مهاجرت را هیچ وقت از دیدگاه دیگران نبین .. به خودت اجازه تجربه و امتحان بده ... اگر من یک بار دیگه به دنیا بیام جور دیگری مهاجرت می کنم .. مهاجرت در عین دلبستگی به سرزمین مادری حماقت محض است کسی باید مهاجرت کند که از وطن کاملا بریده باشد ... آن زمان چه شاد و دلبرانه ست زندگی در سرزمینی که هر لحظه به تو بهایت را یاداوری می کند .. پسرک مرا ببوس
آدم نمیتونه خونواده و دوست و کوچه و خیابون و حتی یه بخش کوچولو از وطنش رو بکنه و ببره یه جای دیگه قلمه بزنه، اگه می تونست، شاید میشد به رفتن و موندن فکر کرد!
دیدن چهره های غم زده وناشاد در خانه دوست وخانه پدری بسیار غم انگیزتر است....بسیار غم انگیز
خانم که هستید، از فمینیسم هم که نوشته اید! همین کافیست: چی می گن؟ وب قشنگی داری به وب منم سر بزن؟! جالب بود پیش منم بیا؟! نمی دونم! همچین چیزایی...
خبری ازت نیست!
خوبی ؟ خوشی ؟ سلامتی؟
درد غربت سخته ولی نه اونقدری که میگن. اگه با خانواده باشید و اگه بپذیرید که برای تغییر کردن و تغییر دادن وطن را ول کردید قابل تحمله.
وقفه نوشتنتون طولانی شد ...؟
کمی نگران شده ام !