- شماره 29 ، شهریور 87 -
فـــرهنگ ما، فرهنگ ضجه و مویه و فغان است. یادمان داده اند؟ این گونه بوده ایم ؟ این گونه شده ایم؟ داریوش و کوروش با اتوسا و بقیه فامیل این گونه نبوده اند ؟ ابولولو چطور ؟ صفویان ؟ آل بویه ؟ دیگران؟ جواب این سوال ها هرچه باشد، مهم این است که امروز گریه و زاری در رفتارهای ما بافته شده است، حتی در ایمانمان !
چندی پیش یک نفری که دوستاش دارم، مرا به مجلسی که دوستاش ندارم دعوت کرد و من هم رفتم : مولودی همراه با سفره ابوالفضل یا چیزی شبیه آن ؛ خانمی که مجری برنامه - مداح - بود و می گفت کفش های سبزش را از آنتالیا آورده با هق هق گریه خانم ها را به گریه دعوت می کرد با این توضیح که هرچه گریه شدیدتر، اجابت دعا سریع تر. اعتقادات آن جمع برایام محترم بود و قصد ریشخند نداشتم، اما آن قسمتی که همه "می بایست" بایستند و در چهار جهت بچرخند و دعا بخوانند را دیگر تحمل نکردم، زدم بیرون. در حیاط دخترهای نوجوان با موبایل، با پسرهای نوجوان آن سوی دیوارها قرار می گذاشتند.
قسمت دوم برنامه- مولودی- بیشتر موافق حال و احوال من بود. همان خانم کفش سبزی که زار می زد، این بار اشعاری با مضامین کاملا مذهبی را با رِنگ شیش و هشت می خواند و همان مردمی که تا چند دقیقه پیش قرار بود اشک بریزند و بر سر و سینه بکوبند را دعوت به دست زدن می کرد. من در این قسمت از برنامه حضور پر رنگی (!) داشتم !
در تمام مدت "دس دسی" ، فکر می کردم نمی شد هر دو قسمت را با لبخند برگزار کرد ؟
این شب ها شب قدر است. یادم می آید سالها قبل در چنین ایامی، معلم امور تربیتی مجبورمان کرد هریک قرآن سنگینی روی سر بگذاریم و همه ائمه را قسم بدهیم تا به آرزوهایمان برسیم . یادم میآید آقای "شنگول" می خواند : " گفتی که به دل شکستگان نزدیکم ..." و توضیح می داد : " تا دلتون نشکنه، خدا به حرف تون گوش نمی ده ..." و من فکر می کردم این چه خدایی است که "دل شکسته میدارد دوست ...؟ "
پسرک را می خواباندم. طبق معمول در تختخواباش دراز کشیده بودیم و کتاب می خواندیم. داستان که تمام شد در مورد شب قدر پرسید. جواب دادم:
مامان: یعنی شب آرزوها، یعنی فرشته ها می آن پایین و به حرف آدم ها بهتر گوش می دن .
پسرک: به نظرم الکی میاد این داستانا ... مثل داستان عمو نوروزه !
مامان: الکی یا غیر الکی ، خیلی ها باور می کنن ...
پسرک: ( پس از کمی فکر) یعنی کلا منظورت اینه که دعاها تندتر برآورده می شه، نه ؟
مامان : دقیقا ( نفسی به راحتی) !
پسرک : خیلی خوب ... پس من هم دعا می کنم.
(طاق باز دراز کشید، نفس عمیقی کشید، دستهایاش را روی سینه گذاشت و شروع کرد )
پسرک: دعا می کنم ... همیشه ... خوشبخت بشم ... دعا می کنم ... شما و بابا ... همیشه خوشبخت باشید ... دعا می کنم ... خاله کوچیکه و بابابزرگ و مامان بزرگ هم همیشه خوشبخت باشند ... دعا می کنم ... خاله طلا و شوهرش هم همیشه خوشبخت باشن ... دعا می کنم ...
مامان: آره ، همه خوشبخت بشن، چه دعای خوبی! حالا بخوابیم ؟
پسرک : (بی توجه به من) دعا می کنم ... همیشه ... دوست هام خوشبخت باشن ... دوست های مدرسه الف ( مهدکودک اولیاش) ، مهدکودک ب ( مهدکودک دومی اش) ، مدرسه ج ( پیش دبستانیاش) ... دوست های کلاس موسیقی .......................... ( همه دوستهاشو اسم برد )
مامان: می تونی بگی همه ... و تمومش کنی ...
پسرک : نه مامان، شما نمی دونی، باید دونه دونه گفت ... (ادامه داد ) ... دعا می کنم ... همیشه ... ( همه فک و فامیل، همه دوست و اشنا، حتی حیوون هاشون رو هم اسم برد)
مامان: ...!
پسرک : (ادامه داد) ... دعا می کنم ... همیشه ... حتی دزدها هم خوشبخت بشن ...
مامان: !!!
پسرک: و این خوشبختی باعث بشه آدم های مناسبی بشن ... دعا می کنم ... همیشه ...
مامان: خرررر ... پف ف ف ف ...
آقای عزیز که بیدارم کرد، پسرک خواباش برده بود ، نفهمیدم آخر دعایاش چه شد !
-------------------------------
در ِ دخیل بندی شده امامزاده گتمیر - دماوند