September 2008 Archives

آن سوی مانیتور

| | Comments (13)

 

desktoop.jpg- شماره31، مهر1387-

 

زن قد بلند که از مرخصی بازگشت، عکس میز کامپیوترش را چسباند به وبلاگ­اش و نوشت که این یک بازی است- بازی مرتضی - گفت :"همگی به این بازی دعوت هستید، سعی کنید شرکت کنید". ما هم سعی کردیم و شرکت کردیم.

این میز کامپیوتر من است که پشت­اش می خورم، می خوابم، کار می کنم، می خندم، حرف می زنم، می نویسم، می کشم، هارت و پورت می کنم، غصه می خورم، شاد می شوم، تلفنی حرف می زنم ، شر و شر عرق می ریزم، دق می کنم ، بال درمیآورم و ... وبلاگ می نویسم! خلاصه پشت این میز دنیا می آیم و پشت آن از دنیا می روم!

احساس عجیبی است دیدن میزی که یک دوست "مجازی"، "واقعا" پشت­اش می نشیند و می نویسد ... شاید خیلی گویاتر از عکس پرسنلی او .

پس شما ، شما ، شما ، شما و ... شما و ... شما هم بیایید بازی !

 

----------

تصویر کاملا بی دخل و تصرف است، همانگونه که بود و هست!

 

 

معاد

| | Comments (11)

 

mehraaneh.jpg- شماره 30، مهـــر 1387 -

بیست و هشت سال آزگار، هر مهرماه میزی داشتم که پشت­اش بنشینم و یک کارت تحصیلی که نشان می داد به جایی تعلق دارم؛ دبستان و راهنمایی و دبیرستان و بعد هم سال های سال دانشگاه. بیست و هشت سال هر مهر برای من بوی مهر می داد و گرچه سال به سال، بوی­اش متفاوت بود، اما هر مهر من هم دانش­آموزی بودم - کم و بیش انباشته از هیجانِ آغاز . اسفند سال گذشته بالاخره دوره طولانی دانش­آموزی­ام به پایان رسید و همه چیز برای همیشه تمام شد !

حق­اش بود امسال با نزدیک شدن مهر ، عزا بگیرم و انواع حس­های نوستالژیک به سراغ­ام آید، اما فرصت­اش پیش نیامد؛ آخرین مهر من، به اولین مهر پسرک پیوند خورد، جوری که اصلا احساس "خلاء مهرانه" نکنم .

آقای عزیز می گوید :"این یعنی جاودانگی" . فکر می کنم اگر پسرک نبود، امید به زندگی مفهوم متفاوتی پیدا می کرد. با وجود او و درگیر شدن با ماجراهای او انگار دارم یکبار دیگر از اول زندگی می کنم. دوباره کلاس اول می روم، دوباره اوحه می نویسم؛ گرچه الآن اسم­اش شده است : نگاره ! دوباره خواندن یاد می گیرم ، شعر حفظ می کنم، دوباره به خانم معلم دل می بندم و دوباره هر شب بوی مداد سیاه می دهم .

فکر می­کنم کسی که فرزند در حال رشدی داشته باشد، هرقدر هم که افسردگی بگیرد، نمی تواند خودکشی کند، چون هرگز به هیچ بن بستی نمی رسد.

اما پسرک برعکس بچگی­های من خیلی همه چیز را جدی می­گیرد! این روزها سوالاتی بس تخصصی می پرسد :

 

-          اگه کسی مداد سبزم رو گرفت و اشتباهی اونقدر تراشید که نصف اش رفت، بعد معذرت خواست، باید ببخشمش؟

-          اگه توی حیاط خواستم جایی بشینم، به اندازه 5 نفر جا بود، اما یکی که یه دوست لاغر داره گفت نشین جای دوستمه، باید باور کنم ؟

-          اگه از یه پسر گامبالویی که به نظرم باحال اومده خوشم اومد ولی اون حواس­اش نبود، می تونم برم بهش بگم بیا با هم دوست شیم ؟

-          اگه راجع به اسباب بازی­هام برای اون پسری که کنارم می­شینه خیلی خیلی توضیح بدم می شه "پز" ؟

-          اگه سر صف که قرآن می خوندن و من بلد نبودم الکی لبهامو تکون بدم گندش در می آد؟

-          اگه دیدم دو نفر دارن با هم دعوا می کنن می شه تذکر بدم ؟

-          می شه برم پشت بوم مدرسه ؟

-          می شه از خانم معلم بپرسی چند سالشه ؟

-          می­شه سر کلاس خمیازه کشید ؟

-          می شه ... ، ... ؟؟؟

-           

 

هر روز صبح کنار در مدرسه که پیاده اش می کنم، می گوید همانجا در ماشین منتظرش بمانم تا تعطیل شود و برگردد ! توضیح می دهد : " آخه من هنوز با اینجا آشنا نیستم ... ممکنه برام سوال پیش بیاد ..." !

 

--------------------

تصویر: پسرک، دنده عقب از پلکان ترقی بالا می رود!

 

 

 

getmir.jpg- شماره 29 ، شهریور 87 -

فـــرهنگ ما، فرهنگ ضجه و مویه و فغان است. یادمان داده اند؟ این گونه بوده ایم ؟ این گونه شده ایم؟ داریوش و کوروش با اتوسا و بقیه فامیل این گونه نبوده اند ؟ ابولولو چطور ؟ صفویان ؟ آل بویه ؟ دیگران؟ جواب این سوال ها هرچه باشد، مهم این است که امروز گریه و زاری در رفتارهای ما بافته شده است، حتی در ایمان­مان !

چندی پیش یک نفری که دوست­اش دارم، مرا به مجلسی که دوست­اش ندارم دعوت کرد و من هم رفتم : مولودی همراه با سفره ابوالفضل یا چیزی شبیه آن ؛ خانمی که مجری برنامه - مداح - بود و می گفت کفش های سبزش را از آنتالیا آورده با هق هق گریه خانم ها را به گریه دعوت می کرد با این توضیح که هرچه گریه شدیدتر، اجابت دعا سریع تر. اعتقادات آن جمع برای­ام محترم بود و قصد ریشخند نداشتم، اما آن قسمتی که همه "می بایست" بایستند و در چهار جهت بچرخند و دعا بخوانند را دیگر تحمل نکردم، زدم بیرون. در حیاط دخترهای نوجوان با موبایل، با پسرهای نوجوان آن سوی دیوارها قرار می گذاشتند.

قسمت دوم برنامه- مولودی- بیشتر موافق حال و احوال من بود. همان خانم کفش سبزی که زار می زد، این بار اشعاری با مضامین کاملا مذهبی را با رِنگ شیش و هشت می خواند و همان مردمی که تا چند دقیقه پیش قرار بود اشک بریزند و بر سر و سینه بکوبند را دعوت به دست زدن می کرد. من در این قسمت از برنامه حضور پر رنگی (!) داشتم !

در تمام مدت "دس دسی" ، فکر می کردم نمی شد هر دو قسمت را با لبخند برگزار کرد ؟

این شب ها شب قدر است. یادم می آید سال­ها قبل در چنین ایامی، معلم امور تربیتی مجبور­مان کرد هریک قرآن سنگینی روی سر بگذاریم و همه ائمه را قسم بدهیم تا به آرزوهای­مان برسیم . یادم می­آید آقای "شنگول" می خواند : " گفتی که به دل شکستگان نزدیکم ..." و توضیح می داد : " تا دلتون نشکنه، خدا به حرف تون گوش نمی ده ..." و من فکر می کردم این چه خدایی است که "دل شکسته می­دارد دوست ...؟ "

پسرک را می خواباندم. طبق معمول در تختخواب­اش دراز کشیده بودیم و کتاب می خواندیم. داستان که تمام شد در مورد شب قدر پرسید. جواب دادم:

مامان: یعنی شب آرزوها، یعنی فرشته ها می آن پایین و به حرف آدم ها بهتر گوش می دن .

پسرک: به نظرم الکی میاد این داستانا ... مثل داستان عمو نوروزه !

مامان: الکی یا غیر الکی ، خیلی ها باور می کنن ...

پسرک: ( پس از کمی فکر) یعنی کلا منظورت اینه که دعاها تندتر برآورده می شه، نه ؟

مامان : دقیقا ( نفسی به راحتی) !

پسرک : خیلی خوب ... پس من هم دعا می کنم.

(طاق باز دراز کشید، نفس عمیقی کشید، دستهای­اش را روی سینه گذاشت و شروع کرد )

پسرک: دعا می کنم ... همیشه ... خوشبخت بشم ... دعا می کنم ... شما و بابا ... همیشه خوشبخت باشید ... دعا می کنم ... خاله کوچیکه و بابابزرگ و مامان بزرگ هم همیشه خوشبخت باشند ... دعا می کنم ... خاله طلا و شوهرش هم همیشه خوشبخت باشن ... دعا می کنم ...

مامان: آره ، همه خوشبخت بشن، چه دعای خوبی! حالا بخوابیم ؟

پسرک : (بی توجه به من) دعا می کنم ... همیشه ... دوست هام خوشبخت باشن ... دوست های مدرسه الف ( مهدکودک اولی­اش) ، مهدکودک ب ( مهدکودک دومی ­اش) ، مدرسه ج ( پیش دبستانی­اش) ... دوست های کلاس موسیقی .......................... ( همه دوست­هاشو اسم برد )

مامان: می تونی بگی همه ... و تمومش کنی ...

پسرک : نه مامان، شما نمی دونی، باید دونه دونه گفت ... (ادامه داد ) ... دعا می کنم ... همیشه ... ( همه فک و فامیل، همه دوست و اشنا، حتی حیوون هاشون رو هم اسم برد)

مامان: ...!

پسرک : (ادامه داد) ... دعا می کنم ... همیشه ... حتی دزدها هم خوشبخت بشن ...

مامان: !!!

پسرک: و این خوشبختی باعث بشه آدم های مناسبی بشن ... دعا می کنم ... همیشه ...

مامان: خرررر ... پف ف ف ف  ...

 

آقای عزیز که بیدارم کرد، پسرک خواب­اش برده بود ، نفهمیدم آخر دعای­اش چه شد !

 

-------------------------------

در ِ دخیل بندی شده امامزاده گتمیر - دماوند

 

 

 

 

sandali.jpg- شماره 28، شهریور 87 -

بـــه نظر من مهمترین خاصیت یک مسافرت طولانی این است که آدم دلش برای خانه اش تنگ می شود و وقتی باز می گردد، همه چیز را نو ، جذاب، هیجان انگیز و شاد می بیند.

 

در جایی که بودیم ، آدم ها هیچ محدودیتی برای پوشش نداشتند ( چند جای کره زمین جز ایران حجاب اجباری است ؟) و اصلا هم احساس قید و بندی برای پوشاندن خود نمی کردند ! با این وجود، هیچ مردی به هیچ زنی، جز زن همراه خود نگاه نمی کرد و با هیچ زنی ، به جز زن همراه خود ،کاری نداشت. زن ها هم همینطور؛ هیچ نگاه معنی داری بین خانم این آقا با آقای آن خانم رد و بدل نمی شد و هیچ مردی با ناپاکی، زن های دور و برش را دید نمی زد. متاسفانه شنیدیم یک مردک ایرانی مست (ایرانی ها معمولا با بوی الکل هم مست می شوند و الکل را مثل دوغ قلپ قلپ می نوشند!) داخل آسانسور از خود بیخود شده و یک خانم آلمانی شوهردار را بوسیده ... بقیه اش بماند ...

در جایی که بودیم، با آن که زن ها هیچ محدودیتی برای پوشش و آرایش نداشتند، خیلی ساده بودند، نه خط چشمی، نه ریملی، نه سایه فشنی ، نه خط لب خفن ، نه کاشت لب و گونه ، نه خالکوبی ابرو؛ هیچ چیز. جینگول ترین خانم­ها، موهای­اش کمی رنگی تر از دیگران بود و گاهی دو جفت گوشواره به جای یک جفت به گوش­اش آویزان بود. دختران ایرانی این وسط ، کاملا تابلو که نه ... بیل بورد بودند! وحشتناک بودند. فکر می کردم این جماعت غیر ایرانی، هموطنان ما را که می بینند چه فکر می کنند ...

در جایی که بودیم، در مراکز خرید، اتاق های پرو هیچ چفت و بستی نداشتند. یک راهرو بود و اتاقک­هایی که با پرده برزنتی پوشانده می شدند. برعکس اتاق پروهای تهران که قبل از تعویض لباس، تشویش می گیرم و هزار بار قفل در، سوراخ های در و دیوار و دوربین های احتمالی پشتشان، حفره هواکش که به کجا راه دارد و غیره را وارسی کرده ، با این همه به آقای عزیز می گویم از پشت در تکان نخورد و باز احساس ناامنی می کنم، در پس پرده پرپروی اتاق پروهای آنها یک آرامشی بود که نگو ... آقای عزیز می پرسید چقدر می ارزد این آرامش؟

در جایی که بودیم، اکثریت با اروپایی ها بود. چقدر با آن ها احساس نزدیکی می کردیم، علائق جهانگردانه مان، آهنگ های مورد علاقه مان، رفتارهای قراردادی مان، لباس پوشیدن­مان . در تمام سفر از ایرانی ها فرار کردیم. همان هایی که از شنا گریزان بودند، مبادا آرایش­شان خراب شود، آنها که آمده بودند بنجول بخرند و بروند، آن ها که از قدم زدن در آن محله باروح باستانی احساس ملال می کردند، آن ها که در تمام احوال آلبوم فرودگاه اندی را گوش می دادند، آن ها که در دومتری زن و فرزندشان، از فتوحات ج.ن.س.ی خود با خدمه هتل می گفتند، آنها که آدم را می دیدند و یک سلام در دهان­شان و یک لبخند بر لبان­شان نبود ...

شب آخر اقامت مان، مدیریت هتل یک مهمانی رقص با آهنگ های دهه هشتاد و نود ترتیب داده بود. ما به همراه آن همه آدم های غیر هموطن ِ غیر همزبان ِ غریبه، با هم از شنیدن آهنگ های خاطره برانگیزمان به وجد آمدیم و با هم بالا و پایین پریدیم و فکر کردیم ای بسا هندو و ترک همزبان ... ای بسا ...

 

با این همه آدم به مسافرت طولانی که می رود، حتی اگر حواس­اش هم نباشد دل­اش برای خانه­اش تنگ شده است. حتی همین خانه ای که بوی دزد می دهد و ...

 

---------------------------------

تصویر: نه ... این صندلی های خوشگل فروشی نیست، این ها را گذاشته اند که مشتریان خشکشویی روی شان بنشینند، انتظار خسته شان نکند. همان تکریم ارباب رجوع خودمان ! فقط نمی دانم چرا روی­شان یادگاری نمی نویسند !

 

 

خانه دوست کجاست

| | Comments (16)

برای کتایون ...

 

cat.jpg- شماره 27، شهریور 1387 -

دوست قدیمی، دوست دوران دبیرستان و کلاس های کنکور، دوست دوران لیسانس و سرویس سواری های مسیر پارک وی، بعد از نه سال به کشور بازگشته؛ با همان چشم ها، همان صورت، همان خنده شاد، گیریم که نگاه اش پخته شده باشد و در صورت­اش یک نگرانی بی­مورد وول بخورد . در کمتر از نیم ساعت اول دیدار، "آنچه گذشت"ها تند و تند رو شد؛ دردناک ترین ها و شیرین ترین ها و چه راحت می توان با یک دوست قدیمی، دوست دوران خوشی و بی مسئولیتی دوباره پیوست؛ انگار نه انگار که بین مان سالیان سال و دریاها و سرزمین ها فاصله بوده است.

دوست قدیمی، حالا شوهر دارد و دخترکی خوشرو که نگاه دوست قدیمی، لپ ها و گره ابروهای­اش در صورت کوچولو و براق او کپی شده است. این هم ادامه راه دوست قدیمی در ینگه دنیا !

دوست قدیمی می گفت داستان مهاجرت خیلی پیچیده است و وقتی این ها را می گفت صورت­اش پر از خستگی می شد. وقتی یاد بازگشت می افتاد آه می کشید و نگران دوزبانه بودن و خارجی بودن دخنرک­اش و دوری از مهربانی­های مادرش بود.

وقتی خداحافظی کردیم، گفتیم به امید دیدار. فکر می کردم چی کسی می­داند ما دوباره کی و کجا باز همدیگر را ببینیم و من دیگر کی بتوانم دخترک ­ظریف­اش را بغل کنم.

در راه به همه دوستان قدیمی ِرفته فکر می کردم، به خانه های پدر و مادری شان که الآن بدون آنها خاک می خورد، به خیابان هایی که دیگر در آن­ها با هم نیستیم، به خاطراتی که دیگر با هم نمی­سازیم، به فرزندان­شان که آن­سوی دنیا با ملیتی دیگر متولد می شوند و شاید هرگز موفق نشوم دست­های کوچک شان را لمس کنم.

دوست قدیمی می­گفت "دیوونه نشی همه چی رو ول کنی بیای اون­جا ... " .

دوست قدیمی عزیزم،

در پیشانی جهان سومی ما نوشته که همیشه باید بین بد و بدترها آویزان بود. همیشه باید بین رفتن و ماندن مردد بود. بدون شما و شماها، با این آدم هایی که روز به روز غریبه­تر می شوند، زیر سایه این­همه نیرنگ و ریا، بدون دلخوشی به دیدن لبخند گشاده و بی­آزاری مثل لبخند تو، بدون امید به وجود دخترک­ات و بقیه دختر و پسرهای­تان چگونه بمانیم ؟ و چگونه برویم وقتی دل­مان برای خاطرات، خانواده­ها، زبان مادری، خانه مان، کوچه­مان و داشته­های­ باقی مانده­مان می­تپد؟ به قول آن دوست از کانادا برگشته چگونه دوباره و دوباره بشکنیم و از صفر شروع کنیم؟

اما راست می گویی؛ من اینجا را ول نمی کنم. اگر لااقل یک صورت ببینم که بعد از رفتن شادتر از قبل، یا لااقل شادتر از صورت من باشد، شاید دست و دلم از ماندن بلرزد، اما هنوز ندیده ام .

راست­اش را بگویم؟ از شب­های غربت می­ترسم، خیلی بیشتر از شب­های وطن ...

 

-------------------

تصویر: دوست قدیمی و دخترک­اش، امروز در خانه پدر و مادری آن ها

پ.ن. : تازگی ها دوستی پیدا کرده ام که نوشته های­اش فوق العاده است! حیف است آن­ها را از دست بدهید .

 

ف.م.ن.ی.س.م

| | Comments (14)

dalkhani.jpg- شماره 26 ، شهریور 1387 -

جــنگل دالخانی بهشتی در منطقه کتالم مازندران، از آن جاهایی است که هموطنان با زیر انداز و چادر و منقل و دیگ و سیخ به آن حمله می کنند، آتش برمی افروزند،می خورند و می خوابند و با دوربین های موبایل شان تند و تند فیلم برداری می کنند و وقتی می روند از خود انواع پلاستیک، پوشک بچه، پوست هندوانه و یادگاری بر درخت به جا می گذارند و کاش چیزی هم ببرند ، نه گل ها و گیاهان کوهستان و شاخه شکسته شده درخت و  تمشک و یا شکم و روده هایی  که از پرخوری روز به حال انفجار رسیده، نه... منظورم حسی است که بودن آنها را، قبل و بعد از دالخانی تغییر دهد، حتی به اندازه یک سر سوزن .

 

در پیچ و خم های جاده می پیچیدیم که آقای عزیز به جایی اشاره کرد و گفت :" نگاه کن نمونه زن ایرانی، بدهیکل با لباس گشاد !"

 

نگاهش کردم : خانمی بالای تپه ای کم ارتفاع ایستاده بود . زن ایرانی !  خانواده اش روی زیراندازی ولو بودند، آقای خانواده با زیرپوش آبی، طاقباز خواب بود . دختر خانواده - دختر ایرانی - برعکس مادرش از زور لاغری داشت می شکست. مانتوی تنگ و شال بی تناسبی سرش بود، سعی می کرد جذاب به نظر برسد و با چشمان خمار، به دقت مسافران عبوری را نگاه می کرد . چند بچه این ور و آنور پخش بودند و پسر نوجوانی روی نازک ترین شاخه درخت تاب می بست . زن ایرانی در آن لحظه تاریخی که نگاه من ثبتش کرد، ایستاده بود و داشت همه این ها را نگاه می کرد . بوی دم کردن برنج می آمد و او یک بادبزن حصیری را - از این ها که کباب را باد می زند - بی هدف در دستش تکان می داد.

 

تصویر روی دور تند عقب رفت... زن ایرانی لاغر و لاغرتر شد . پوست زرد و زار بی آرایشش رنگی گرفت. پیراهن بی سلیقه گل منگلی اش به چیزی مد روز تبدیل شد. نگاهش شکارچی شد و حرکاتش ظریف و معنادار. تصویر حرکت کرد، کمی جلوتر، مراسم خواستگاری ، آقای زیرپوش آبی بیدار بود و گرسنه، لباس مرتبی تنش بود و دیگر زیر بغل زیرپوشش سوراخ نبود . تصویر جلوتر آمد، یک آیینه و سفره عقد و فقط کمی جلوتر و زن ایرانی حامله بود و بعد ، بچه و بچه ها به سرعت آمدند. نگاه گنگ زن ایرانی روی تصویرهایی که با سرعت حرکت می کردند ثابت بود . می شست و می پخت و تند و تند خم و راست می شد. با یک دست روسری اش را محکم می کرد و با دست دیگر دائم یک کاری انجام می داد .

 

تصویر بر می گردد روی زن ایرانی زمان حال . می چرخد روی دختر لاغرش که پاهایی مثل لک لک دارد؛ مرا یاد دوستم می اندازد که در یکی از محلات فقیرنشین تهران در بیمارستان دولتی پزشک بود و از دختران نوجوانی تعریف می کرد که به حال غش برای خوردن سرم قندی آورده می شوند. دخترانی که برای جا شدن در مانتوهای چسبان مد روز، به جای ورزش، خودشان را گرفتار سوء تغذیه می کنند.

 

تصویر جلو می رود. عشق های نافرجام دختر لک لکی تند و تند می گذرد و به یک عروسی ختم می شود. هلهله زن های بدهیکل و بد لباس و تصویر گیج دختر در آیینه .تصویر بعدی به خانه ای اجاره ای قد یک کف دست ختم می شود ، تصویر می دود و با دویدن تصویر پهلوهای دختر لکلکی پر از دنبه می شود. گیریم که دیرتر از مادرش ، مادر شود، اما به سرعت تبدیل به همان می شود ، کوهی بی تفاوت از چربی و خستگی، در لباسی بد شکل که قرار است بد فرمی های بدنش را بپوشاند.

 

در بقیه مسیر، هر از گاهی دختران و مادران را نگاه می کنم . فرضیه "تبدیل دختر لک لکی به زن دنبه ای" می رود که به یک اصل تبدیل شود !

 

تکلیف مردی که با لک لک ازدواج کرده و در بقیه عمر هم لک لک خودش را می خواهد چیست ؟ گیریم بی پول باشد و بدبخت و فلکزده ، اما لک لک خودش را بخواهد ... ، هان ؟

 

صدای اعتراض هزاران زن دنبه ای در گوشم می پیچد! بی پولی ... بی وقتی ... گرفتاری ... بدبختی ...

 

فریاد می زنم : "چه کسی مسئول بی تفاوتی ماست ؟"

 

هزاران زن دنبه ای با بی تفاوتی نگاهم می کنند !

 

به فریادم ادامه می دهم : " آراستگی هنر زن بودن ماست"

 

هزاران زن دنبه ای می گویند : " بینیم بابا ... "

 

در آیینه ماشین خودم را نگاه می کنم و با وسواس ماتیکم را پر رنگ تر می کنم!

 

یک زن دنبه ای با بی تفاوتی نگاهم می کند و نگاه یک دختر لک لکی از روی من به روی آقای عزیز می لغزد.

 

---------------------------------

تصویر : من و پسرک در دالخانی - عکس از آقای عزیز

 

 

 

 

دوستان به جای ما

| | Comments (19)

masjed.jpg- شماره 25 ، شهریور 1387 -

خـــیلی دلم می خواست ایمانی چنان قوی به موجودی چنان قوی داشتم که برای رضای او روزه بگیرم . خیلی دلم می خواست به خاطر او سحر از خواب نازنین بیدار شوم و با ذوق غذا بخورم و تا غروب تشنه و گرسنه باقی بمانم.

خیلی دلم می خواست به نماز خواندن باور داشتم و آن را وظیفه خود می دانستم؛ آن چنان که وقتی صدای اذان را بشنوم از خود بی خود شوم و هرکاری دستم هست زمین گذاشته به سوی سجاده ام بدوم؛ سرم را به مهر بسایم و آرامش پیدا کنم.

خیلی دوست داشتم باور کنم می توان به آنها - ائمه - متوسل شد ، می توان از آنها چیزی خواست، می توان دخیل بست، به ضریح آویزان شد ، در حرم شان دست به سینه عقب عقب راه رفت.

خیلی دوست داشتم باور کنم "او"یی هست که می توان مسئولیت همه چیز را به گردنش آویخت و بی دغدغه نشست. می توان دو قطره اشک ریخت و از همه گناهان پاک و منزه شد.

امروز از بچه های دفتر می پرسیدم کدام های شان روزه می گیرند. آن دوتا، خانم طلا و خانم کوچولو، گفتند نه، یکی با قیافه خونسرد و آن یکی با لبخند شیطنت. اما "خانم قد بلند" گفت روزه می گیرد و من دلم ریخت...

مثل همان روزی دلم ریخت که به "درخت" زنگ زده بودم، برنداشته بود. وقتی خودش تماس گرفت گفت سر نماز بوده است.

مثل همان شبی دلم ریخت که در مسجد شاه اصفهان بودیم، اذان شده بود و جماعتی کنار حوض بزرگ مسجد به نماز ایستاده بودند...

 

 

اگر برای روزه گرفت ایمان دارید، اگر از گرسنگی و تشنگی آن مست می شوید، اگر سحر که بیدار می شوید پر از شوقید و موقع افطار سرمست ایمان ، خوش به حال تان ... عبادت های تان قبول حقی که باورش پر از انرژی تان می کند.

 

-------------------------

تصویر: مسجد جامع اصفهان

 

December 2008

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31