- شماره 23، شهریور 1387 -
بــرای اولین بار در زندگی نوشتنم نمی آید !
شاید چون مامان جان و خواهر جانم به سفر رفته و یک هفته است که مجبورم پسرک را به دندان کشیده و هر جا می روم با خودم ببرم ؛
شاید چون کارپرداز شرکت مان که گره گشاترین فرد روی این کره خاکی است دو هفته به مرخصی رفته ؛
شاید چون یکی از دوستان خیلی خوب وبلاگستانی تبدیل به یکی از همکارانم شده ؛
شاید چون "خانم طلا" هم از شنبه به جمع ما در شرکت پیوسته؛
شاید چون بعد از هزار سال دوباره طراحی را شروع کرده ام؛
شاید چون زمام همه کارهای ام از دستم در رفته؛
شاید چون یک هفته است با بینظیر بوتو زندگی می کنم؛
شاید چون نمی دانم مطالعات طرح جامع ناحیه اهواز را از کجا گیر بیاورم ؛
شاید هم چون ...
شاید هم دلیلی ندارد !
--------------------------------
تصویر: دیوار سبزی در شمال خودمان !
:(
انقدر این چند وقت حرف جک و جونور زدیم که اول اسم پست رو " سوسک گرفتیگی " خوندم!
سکوت گرفتگی مثل امراض ویروسیه. باید دورش طی بشه :)
در مورد " آفتاب می شود " مطمئن نیستم. چون تماک کارهای گوگوش رو گوش ندادم. اما بعید می دونم کسی زیبا تر از فریدون تونسته باشه این شعر رو بخونه. اگر جی میل یاری کنه برات می فرستمش :)
سلام دوستم، منم مامان بابام از ایران اومدن و من مرخصی گرفتم و در سفریم! الام هم هتل اینترنت داره تونستم وصل شم...برگردم می نویسم. خوش باشی
با موفقیت انجام شد :)
میگم که میخوای ما بریم، شاید نوشتنت اومد! ها؟! D:
گاهی پیش میاد و کاریش هم نمیشه کرد ...
اما قضیه در وبلاگ نویسی یک جورائی فرق می کنه ...
نوشتن باید یک ریتم مناسبی داشته باشه . مخاطب عادت میکنه به این ریتم .
و ما هم بر اساس این مسئولیت باید تعهدی که به صورت نانوشته است رعایت کنیم ... البته می تونیم این تعهدات رو به هیچ بیانگاریم و لیکن احساس می کنم در مقابل مخاطبی قرار داریم که بسیار ارزشمنده .
چقدر خوب ...
این جا در کنار هزاران حسنی که داره باعث کاریابی بعضی از مخاطبان شد ...
خیلی خوشحالم که یک سایت و یا وبلاگ فراتر از حسن هائی که در دنیای مجازی داره باعث اتفاقاتی این چنین خوب هم میشه ...
خیلی خوشحالم ...
خیلی !
من هم حسش را ندارم...با این تفاوت که جرات گفتنش را هم ندارم!
امیدوارم مثل سکوت گرفتگی من طولانی نباشه خانوم :)
منم به همین دلیل و بعضی دلیل های دیگه برای اولین بار نوشتنم نمیاد ...
مثل طراحی ... مثل شماها ... مثل اون ... مثل اون ...
پریسا راست میگه ... می خوای بریم ؟
یا نوشتن رو فدای شناختن همدیگه می کنیم ؟
من که هر کار کردم از صبح یه چیزی بنویسم ... نشد ...
manam in rooza neveshtanam nemiad nemidoonam chera....
shayad chon hey dram mikhoonam o mikhoonam o mibinam o ...
shayad chon ba doostaye gahdimam shti kardam
shayda chon hame chi geroone...
shayad chon fek mikonam bad minevisam o ziyade az had chert shodam...
shayad chon dige tahvilam nemigiran
shayad chon ziyadi tahvilam migiran
shayad chon ba ezdevj ba pesar e morede alagham mokhalefat kardan
shayad chon shadidan ehsas e bikhanomani mikonam
nemidoonam 's
shayad ham dalili nadare....
khosh be hal e un web nevis ke hamkar e to shode...
ولی می دونی ... به نظرت میشه حسابهای دو دنیا رو جدا نگه داریم ؟ شاید اولش سخت باشه ... اما میشه ها ...
------------------------------------------------
جدا نگه داشتیم ... !
می دانم توگوش ت خیلی پراست ازاین حرف ها...وککت نمی گزد...امالطفا به عکس بالا نگاه کن ..ما بچه هایی هستیم به این شکل ..که داریم به شما نگاه می کنیم ..شما هم به چشم های ما نگاه کنید...
خسته نشدی که؟ فیلترینگ مهربان،اما من خسته هستم توهم خیلی کارداری ،خیلی ازسایت هادیگرمنتظرت هستند..برو موفق باشی...کاغذ دیواری عزیز
سکوت!