آن که ترسید، آن که خندید

| | Comments (17)

 

scream.jpg- شماره 21، مرداد 1387 -

 

از کنار ویلاهای شمشک می گذشتیم . به آقای عزیز گفتم "نگاه کن پنجره های طبقه سوم هم حفاظ و قفل دارند" . آقای عزیز گفت "تمام ثروت دنیا رو هم که داشته باشی، وقتی نتونی شب با خیال آسوده بخوابی انگار هیچی نداری ..."

حالا شده داستان من. ثروت دنیا را که ندارم ، هیچ ؛ شب ها هم نمی توانم با خیال آسوده بخوابم . داستان اصلا ربطی به قفل و دزد هم ندارد . مربوط به ترسی است که به قول صادق هدایت دارد روح مرا از درون می خورد و می تراشد .

 

وقتی می خواهم وارد دستشویی یا حمام شوم، ابتدا در را با تمام زور باز کرده و هل می دهم، طوریکه "تق" به دیوار بخورد و صدایش او را فراری دهد، بعد آهسته دست لرزانم را داخل برده چراغ را روشن کرده، در کسری از ثانیه با وحشت همه جا را نگاه می کنم و در حالیکه ضربان قلبم دارد خفه ام می کند داخل می شوم و تمام مدت آماده ام تا از جا پریده و جیغ بکشم ...

کاش ماجرا به همین جا ختم می شد. هر کمدی ، کابینتی، کشویی را که باز می کنم، هر بار که قرار است چیزی در سطلی بیاندازم تا مرز سکته می روم و برمی گردم. دائم چشمانم زمین و زمان را اسکن کرده، گوش هایم ریزترین صدا را می پاید و بینی ام ... بوی لعنتی اش را - بله، بو می دهد - در هوا می جوید ... تا نکته مشکوکی احساس کنم به هوا می پرم، گاهی صوتی هم از دهانم خارج می شود ، چیزی مثل این : " هوووااااا ..."! شب ها قبل از خواب تمام ملحفه ها و بالش ها را به قول قدیمی ها باد می دهم و باز تا صبح کابوس می بینم که جایی از چشمم افتاده است و یکی از آن ها ...

 

این ترس از بچگی با من رشد کرده است. جالب است که مامان اصلا ترسو نبود و نیست، چرا من اینجوری شده ام ؟ در بچگی موجود ترسویی بودم، اما امروز تقریبا از چیزی نمی ترسم؛ نه از ارتفاع، نه از مردن، نه از فریاد زدن، نه از خون، نه از حرف مردم، نه از بیمارستان، نه از سخنرانی کردن، نه از ... ، اما این لعنتی و ترس کشنده اش خفه ام می کند، واقعا با من رشد کرده است.

 

آقای عزیز می گوید این اوست که از تو می ترسد ، تا حالا دیده ای آدمی بدود و سوسکی هم دنبالش ؟! بابا همیشه می گفت فکر می کنی سوسک می خوردت و مامان می گفت از خودم خجالت بکشم. از خودم خجالت می کشم و می دانم سوسک نه تنها مرا نمی خورد که نیش هم نمی زند و می دانم که سوسک از من می ترسد ، اما باز می ترسم !

 

یکبار در پله های دانشکده، بعد از کلاس سانس آخر که همه جا خلوت و سوت و کور بود، کلاسی که من تنها دختر آن بودم، با فیس و افاده راه می رفتم که سوسکی دیدم و فریاد "باااااابااااااا" ی من تمام ستون های دانشکده که هیچ، کل دانشگاه را به لرزه درآورد. سوسکه توسط چند دلاور به قتل رسید (همزمان توسط هر چند تای شان! ) و تا مدتها داستان جیغ من نقل محافل بود (هنوز سوسک که می بینم در دلم "بابا"  را فریاد می زنم ) .

بعد از واقعه بی شرمانه دانشکده خیلی سعی کردم با سوسک ها از در دوستی یا لااقل تحمل درآیم. یکبار کنار یک سوسک مرده نشستم و خودم را وادار کردم نگاهش کنم . بدتر هم شد؛ چون تازه فهمیدم یک سوسک چه جزییات مشمئزکننده ای دارد. یکبار داستانی در مورد سوسکی نوشتم که به دست انسانی کشته شده بود و خانواده اش عزادار بودند و تلاش کردم با خانواده سوسک ها همدردی کنم، اما خیلی باورناپذیر از آب درآمد !

 

 آن موقع ها که خانه مادر- پدری بودم آنقدر پشت تخت خوابم "سوسک کش" می زدم که به جای سوسک ها خودم تلف می شدم . بعد از هجرت از آنجا هم همیشه تمام سوراخ و سمبه های خانه را با انواع توری بسته ام. اما این خانه جدید، با این که نوساز است، به دلیل گیر افتادن بین دو خانه قدیمی و داشتن حیاطی مشجر ، با آنکه خوش نقشه است و راحت و دلنشین، اما به هر حال بد خانه ای است چون سوسک دارد و نمی دانم با وجود بسته بودن همه منافذ از کجا سوسک می آید .

 

خیلی سخت است آدم مادر پسرکی باشد و از سوسک بترسد و نخواهد نشان بدهد که دارد می ترسد. هر بار که سوسکی می بینم ، در دلم فریاد می زنم "بااااااااااااااااابااااااااااااااااااااااا" و با صدای لرزان صدا می زنم " آقای عزیز جااااااااااااااااان" و با تصنعی ترین لحن شاد ممکنه می گویم " یه سوسک کوچولو اینجاست" و وقتی پسرک با چشمان گرد می پرسد " مامان ترسیدی؟" با احمقانه ترین لبخند ممکنه شانه هایم را بالا می اندازم که " واااا ؟ مگه سوسک ترس داره ؟"

 

لطفا به کسی که از سوسک می ترسد نخندید، او دارد رنج می کشد !

 

--------------------------------------

تصویر : جیغ، اثر ادوارد مانچ

 

 

 

17 Comments

من یک راه مناسب از یک پیر دنیا دیده آموختم برای مبارزه با سوسک
که اجازه بده در وبلاگم بنویسم که بقیه هم بداند . ثواب دارد !

مرسی مرسی مرسی ....
روزنامه دیواری هیشکی باور نمیکنه سوسک بو می ده! من بیشتر از صدا و بوش وجودش رو احساس می کنم.
من از بچگیم نترس بودم!اما از سوسک وحشت داشتم. اولین بار موقعی پیش اومد که توی بهار خواب مادربزرگم خوابیده بودم و احساس کردم یه چیزی داره از پام می ره بالا! فقط از روی ملحفه گرفتمش تا یکی بیاد به دادم برسه :( باید بهت بگم عزیزم چنان نیشم زده بود - یا گاز گرفته بود - که تا سه ماه جاش زخم مونده بود.
اما می دونی چرا سوسک ترس داره اما مار نه؟! چون این سوسک های پریِِ ِ لعنتی یهو می پردن سمتت و تو هیچجور نمی تونی حدس بزنی کدوم سمت میرن. اینه که ترسناکشون می کنه.
----------------------------------
همه شاهد باشن که سوسک نیش می زنه ...!!!!

روزنامه دیواری جان ... این ترس رو فکر میکنم نسل ما از جنگ گرفته ... حالا تو چی بروز کنه اونش جالبه .. در من از سوسک که سهله ... از حشرات یک کم بزرگتراز پشه تا بقیه حیوانات ... نوشتی کسی رو دیدید که سوسک دنبالش کنه ... من یک جایی تووبلاگم نوشتم .. جوجه دنبال من کرده بود .. چون من جیغ می کشیدم و فرار می کردم .. منم از سوسک می ترسم .. به خدا ترس داره .. مخصوصا اون پرنده هاش ..

باید دید اون حس ترس چی رو در تو زنده میکنه .. به قریب یقین حس مردن و زجر کشیدنه .. من خیلی روی ترسم کار کردم .. دیدم حس مرگ رو دقیقا توی من زنده میکنه .. آسیب صدمه .. مرگ در نهایت .. روی خودت کار کن .. نگذار بیشتر از این آسیب برسونه .. دقیقا ترست مال جنگه ... آسیب جنگه .. چه نسل باحالی داریم ... به افتخار خودمون یک سوت بلنددددددددددد
--------------------------------------------
چشم ... دارم بهش فکر می کنم ... تکبیرررررررررررررررررر!

اونقدر مطلب در اين رابطه دارم كه بايد ديس كانكت كنم اول! بنويسم بعد بيام!ث
ايميلتان را خوانديم. از ذوق پر پر شديم. در حال پيدا كردن جا براي اثاث كشي هستيم.تمام كه شد حمام كه رفتيم و تر گل ور گل شديم چشم! ما كه از خدامان مي باشد!!

---------------------------------------------------
دشمنت پرپر شه ...ایشالا خونه بی سوسک قسمتت شه ... ترگل نشده ات هم قبوله ... سی یو!

دل من تنها بود

شاپرک نای پرواز نداشت


رود بالای دهات

نغمه و شور نداشت

سبزی دشت،سرخی گل،بوی سوسن

در دل کوچک بلبل، هیچ تاثیر نداشت

قطره اشکی شفاف سینه ی پر مهر گشود

سینه یی آینه وار ، پر ز درد دل من

دلی تنها روبروی دل من!

....................................
از خودم ناقابل تقدیم به شما

هاهاها ... پس بذار پست سوسکیم رو بنویسم !!!!

یه مدتی از روح و جن می ترسیدم ... شبا باید حتما رو آینه م یه پارچه می کشیدم ... شکر خدا برطرف شد ...

هر كسي به نوعي از اين ترسها با خودش داره....ولي تعريف ترس وشجاعت تو اين موقعيتها متفاوته...چون نه ترس ترسه ونه شجاعت شجاعت...ولي چيزايي مثل سوسك بيشتر مشمئز كننده ان تا ترسناك...

بله ، سوسک بسیار مشمئز کننده و ناراحت کننده و بد بو و بسیار چیزهای دیگر می باشد. اما از آن بدتر ، دیدن ناراحتی عزیزان عزیزتر از جان است.دوستی نقل قول می کرد که جایی خواند اند این سوسک ها را انگلیسی ها به ایران وارد کرده اند. شاید به قول دایی جان ناپلئون ، کار ، کار انگلیسی ها است.

من هم از سوسک شاید هم بترسم..هم چندشم می شود! گاهی که در خانه ی عشقولانه به دنبالش می دوم فریاد می کشم! گاهی هم او به دنبالم می دود! سوسک کوچک را می گویم! عشقولانه با لبخند از من می پرسد ترسیدی مادر؟! با ابهت تمام می گویم : نه نه! داد زدم بترسه!!! :دی
این احساس شما کاملا قابل درک است بانوی عزیز...:دی

من هم از سوسك بدم مياد .از همون بچگي داستان خاله سوسكه و ادا اصولاش هم هيچ تاثيري در تغيير عقيده ي من نسبت به سوسكها نداشت با وجود اين از بچگي با غرور خاصي اصرار داشتم به ديگران بفهمونم از سوسك و اين چيزا نمي ترسم واسه همين وقتي توي خونه سوسكي ديده بشه همه داد مي زنن : ماندا بيا بكشش .و چكار ميشه كرد آدميمم ديگه !با غرور يه دمپايي ور ميدارم و سوسك عوضي رو مي كشم .حالم از اون پاهاي خار خاري و سگ جونيشون به هم ميخورد و ميخوره و خواهد خورد !

مامانم هميشه در جهت دلداري دادن به من مي گفت: هزار تا سوسك رو اگه روي هم بذارن قد تو نميشه

بزنم به تخته ما که تو این خونه تا حالا نداشتیم از این یاروها! امید آن که نسل ...های خونه ی شما هم منقرض بشه!؛)

بیا و این پستت رو عوض کن!
صفحه رو که باز می کنم بوی سوسک به مشامم می رسه ...

فضای این جا چقدر سوسکی شده ...!

این ترس از بچگی با من رشد کرده است. جالب است که مامان اصلا ترسو نبود و نیست، چرا من اینجوری شده ام ؟ در بچگی موجود ترسویی بودم، اما امروز تقریبا از چیزی نمی ترسم؛ نه از ارتفاع، نه از مردن، نه از فریاد زدن، نه از خون، نه از حرف مردم، نه از بیمارستان، نه از سخنرانی کردن، نه از ... ، اما این لعنتی و ترس کشنده اش خفه ام می کند، واقعا با من رشد کرده است.

bavaret mishe manam daghighan hamin joori am bi boro bargasht? hata un khatereye daneshgahet ham vase manam etefagh oftade...bavar kon....barha khastam naghlesh benvisam ama room nashode..in tarse man kheyli vosat dare va be soosk montahi nemishe...hatda jadidan daram fek mikonam shab bidari ham hambe khatere ye joor tars e marmooz bashe...are manam bazi vaghta be madar e pesaraki boodan ke fekr mikonam va inke che joori neshoon bedam ke yek madar e shoja hastam???!!!!!!!

------------------------------------
bavaram mishe doostam!

ایش بوی سوسک یادم رفته بود اخه این سرمای کانادا هیچیش خوب نباشه اینش خوبه که چند ساله سوسک ندیدم...نوشته هاییت که از حس هات می نویسی رو خیلی دوست دارم. واقعی ان و ملموس

از بازدید و مشارکت‌تان ممنونم. من هم سری زدم. :)

Leave a comment

November 2008

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30