همه جان و تنم ... وطنم

| | Comments (19)

 

Koohrang1.jpg- شماره 20، مرداد 1387 -

 

هـمکلاسی قدیمی

 

سلام ،

یادت هست دوازده سال پیش با هم دانشگاه قبول شدیم ؟ یادت هست آشناییمان از بولتن کنفرانس اسکان بشر آغاز شد که با چه زحمتی به دست آورده بودی؟ یادت هست با چه وسواسی آن را سر کلاس برای همه خواندی ؟ اولین پروژه ای که با هم و آن یکی همکلاسی انجام دادیم را یادت هست، چقدر هر مساله جزیی آن برایمان مهم بود، چقدر زحمت می کشیدیم و وقتی دکتر "دماغ قرمزی" می گفت انقدر سخت نگیریم حالت تهوع به مان دست می داد؟ یادت هست آن مقاله بررسی سیاست های فلان و بهمان در ایران ؟ آن همه نقد و نقادی موشکافانه را یادت هست ؟

 

یادت هست با بقیه همکلاسی ها که دور هم جمع می شدیم مایه مزاح مان رفتار مدیرهای دولتی ای بود که می شناختیم ؟ یادت هست قرار بود ما که روزی مدیر شدیم چه ها که نکنیم ؟ اصلا یادت هست قرار گذاشته بودیم هرکدام هرجا دستمان بند شد فیل هوا کنیم با اصلاحات امور ؟و یادت هست وقتی درس مان تمام شد و اولین پست دولتی ، گرچه در آن شهر دور افتاده به تو پیشنهاد شد چه برنامه ها که نداشتی ؟ یادت هست ؟

 

آخرین باری که دیدمت کی بود ؟ در محل کار من بود ، جایی که دست من بند شده بود. تو هنوز همان پست دولتی مهجور را داشتی، همان آدم بودی، در راه پله ها عرق ریزان می دویدی و راننده ات هم دنبالت بود . دیگر ندیدمت ، نه ؟ تا پارسال، یادت هست ؟

 

یادت هست بعد از سال ها تصادفا مرا پیدا کردی، پیغام دادی، تماس گرفتی . گفتی به تهران آمده ای. آدم مهم تری شده ای . یک مدیر آنچنانی . زورت بیشتر شده است. گفتی بیایم به من پروژه بدهی . همین پارسال بود یادت هست ؟ یادت هست با آقای عزیز آمدیم، کلی گفتیم و شنیدیم . اما چیزی در تو عوض شده بود و من فکر کردم رد سال هایی است که گذرانده ای ، زحمت سال ها خدمت صادقانه در شهرستان. فکر کردم خسته ای ، خستگیت در می رود و دوباره درست می شوی .

 

اما همکلاسی قدیمی ،

خدا وکیلی راستش را بگو ... من عوض شده ام ؟ قیافه ام را می گویم ، عوض شده است؟  شبیه دزدها شده ام ؟ پروژه ای که سازمان معظم شما به ما داد خیلی کوچک بود ، اما دیدی من با جان و دل انجام دادم، بیست برابر حق الزحمه زحمت کشیدم . آخر من هنوز همان آدم هستم .  نمی بینی ؟ چرا فکر کردی من دزد شده ام؟ چرا ایده آلیست بودن امروز برایت مسخره شده است؟

 

ای رییس گنده ،

یادت هست به رییس های بزرگ می خندیدیم ؟ به حقارت های کوچک شان و  آرزوهای پست شان ؟ چه زمانی منصب، همه روح و روانت را قورت داد ؟ قرارمان با وجدان های مان این نبود، یادت هست ؟

 

ای دولتمرد آنچنانی،

از من می خواهی در دزدی کمکت کنم  ؟ دزدی از این مردم، هموطنانمان ؟آخر ما قرار بود این ها را نجات دهیم، نه این که ته جیب شان را در جیب مان بتکانیم ... دزدی از این کشور، سرزمین مادری مان ؟ مگر نمی گفتیم دریغ است ایران که ویران شود ، حالا دستی دستی کنام پلنگان و شیرانش کنیم ؟

می گویی اگر ما ندزدیم "آن ها" می دزدند ، مگر مسابقه دزدی است ؟و این پول دزدی را چه کنیم ؟ من هم از آن کفش های پانصد هزار تومانی تو بخرم و مثل ساعت سه میلیونی تو به مچم  ببندم یا یک هفته در برج العرب مهمان شوم یا نان کنم بدهم دست پسرکم ، بخورد و مثل دختر تو ناگهان پاهایش کج شود ؟ قدیم ها می دانستی بهشت و جهنم همین کنار گوش مان است ، یادت هست ؟

 

ببین همکلاسی ... مقام و منصبت بخورد توی سرت !! پول کثیفت مال خودت ... حالم از تو و پروژه هایت و پیشنهادهایت به هم می خورد ... از قیافه ات، چشمان گناهکارت، دروغ های شاخدارت عقم می گیرد ... حتی دیدن شماره تلفنت روی گوشی موبایلم دلم را آشوب می کند ... بی زحمت برو بمیر ... بدا به حال مملکتی که مدیر دلسوز و دانشگاه رفته اش تو باشی ...

 

---------------------------------------------------------------------

تصویر : قسمتی از وطنم - کوهرنگ . این عکس را همان سالی گرفتم که شاملو فوت شد. نمی دانم این چشم انداز هنوز هست یا خیر ...

 

عنوان پست برگرفته از اولین سرود ملی ایران در دوره قاجار، سروده مسیو لومر

 

 

 

19 Comments

مَثَل های زیادی در فرهنگ هر ملتی وجود دارند ، مانند:


نابرده رنج گنج میسر نمی شود ، مزد آن گرفت جانِ برادر که کار کرد.

باد آورده را باد می برد.

هرچه کنی به خود کنی ، گر همه نیک و بد کنی.


همسایه ای می گفت این ها همه برای گول زدن و فریب عوام است. این همسایه هم از قماش همان دوست شما بود.

هیچکس نمی تواند بگوید کدام خوب است و بد چیست. هیچ قضاوتی نمی تواند صد در صد باشد.

تنها چیزی که یقینا هست و درست هم هست، خوشحالی است. شما اگر با این اندیشه و روش زندگی تان خوشحال هستید، باشید. دوست تان هم اگر از این روش خوشحال است، باشد. چیزی که سرجایش نیست چیزِدیگری است.امنیت!

امنیت که نباشد، ترس می آید. این مردم با ترس زندگی کردن را آموخته اند. ترسو، همیشه ضعیف است. و ضعف ، موجب فساد!

حالا چرا باید این مردم بترسند؟ برای اینکه قدرت نداشته باشند و همیشه ضعیف باشند. برای اینکه می توانند خیلی چیزها داشته باشند که دیگر مردمان ندارند.

پس :

ناامنی >>> ترس >>> ضعف >>> فساد >>> تعظیم!

* ناامنیِ اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، خانوادگی و . . .

wow wow wow wow

عالی عالی عالی ... ایران و ایرانی به داشتن تو افتخار می کنند .. منم بی اندازه به دوستی با تو افتخار میکنند ... خانم عزیز ( از ترسم هی اسمت رو قورت می دم) تو می دونی جزو معدود وبلاگ نویس هایی هستی که روح سالمت نشاطت ایده های قشنگت و ذهن روشنت اینجا رو زنده می کنه؟ همیشه باش لطفا ... ببوس پسرک رو لطفا

پی کامنت 1. جواب منو دررابطه با اون ایستادن تو صف خوندی ؟؟
پی کامنت 2. درباره جثه مارک انتونی جون به تفاهم رسیدیم .. ممنون از تذکر .. امروز کلی گشتم قدش 169 است .. شرمنده شدم ولله

سلام ...
البته من رو ببخشید که این روزها کمی دیر به دیر سر میزنم ...!
حقیقتا این شعر مورد نظر شما را در کار جدید آقای علیزاده با عنوان "آن و آن " دیدم .
کار مشترکی که با آقای پژمان حدادی انجام داده اند ...
حقیقتا کار بسیار زیبائیست . بداهه نوازی در آواز دشتی و بیات اصفهان .
در بروشور کار شعر فوق با نام حسین علیزاده چاپ شده بود .

امروز روز بدی داشتم...
کاری که حداقل 3 هفته وقت لازم داشت رو به خواست جناب کارفرمای عزیز در دو هفته تخویل دادم و ایشون برای اینکه نکنه تعریف کنه بنده پر رو بشم. هزار و یک اشکال بنی اسرائیلی گرفت که فلان جای گزارش بجای فعل گذشته ، ماضی نقلی استفاده کردی و یه جا "پروژه ای" رو "یک پروژه" نوشتی و" را " رو " رو " نوشتی و ...
گفتم جناب من که عرض کردن ویرایش نشده است! و ایشون با کمال وقاحت فرمودند دو هفته رو داشتی چی کار می کردی؟!!!
می دونی من وقتی کسی بهم سخت بگیره خوشحال میشم چون باعث میشه به خودم بیام و پیشرفت کنم. اما بی احترامی و بی چشم و رویی با سخت گیری فرق داره.می دونم به بحثت ربطی نداشت. غرغر کردم دیگه!


خوشحالم هنوز افرادی مثل تو هستن. ثابت قدم باش عزیزم. فرق ِ بین بچه ای که نون حلال بخوره با ... فرق هایی بیش از پاهای راست و کج.
پ.ن : تازه فهمیدم هم رشته ای هستیم :)

---------------------------
من می کشم کارفرماتو ... به خصوص که هم رشته ای هم هستیم !!!


جانا سخن از زبان ما می گویی
این وظیفه روشنگری شهروند با معلومات و آگاه و انسان و با اخلاق رو الحق که به خوبی ادا می کنی
موفق باشی

خودت که می دونی، حرف باد هواست!

وووو...اااااااا...مععععع....این صدا ها یعنی این یکی از زیباترین نوشته هایی بود که خواندم...

روزنامه دیواری جان چه بگوییم که جان سوزد......ور نگوییم مغز استخوان سوزد.....این فقط بخشی از منجلابی است که در این مرز وبوم گسترده....فقط بخشی.....دریغا که ایران ویران شده ...

این عکس فوق العاده زیباست..... آنقدر زیبا که خشمم فروکش کرد.....

rooznameh janam....esmesh faramooshi nist bavar kon....
man fek mikonam azavalesh hamin joori boodean ye seri ha......
manzooram ne ke adam nemidoone dige be ki bege refigh...va delesh ashoob nashe...manzooram ine ke bas dorovariha ro seft o sakht chasibd va az gahr et nabas bezani biroon...
midooni ? man pari ro moroor kardam ta khodam o moroor konam ama badam nemoomad az in joor chiza ham benvisam.....yadeshoon rafte? mahale....!

کامنتی برای " رستم در میدان ولیعصر " :
به این موضوع اعتقاد کامل دارم که : "دولتها آئینه تمام نمای ملتها هستند ."
در این مورد سخن بسیار است ...

مردمان این سرزمین به انسان های بزرگی همچون شما باید ببالند ...
فقط تنها کاری که از دستم بر می آید تقدیم این شعر از شاملو به شماست :

"گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بربلند کاج خشک کوچه بن بست .

گر بدین سان زیست باید پاک
من چه نا پاکم اگر ننشانم از ایمان خود ، چون کوه
یادگاری جاودانه ، برتر از بی بقای خاک ."


دوستتون دارم ...

باید جفت پا برید تو صورتش .... خودت نه ، بده یکی دیگه !

فکر کنم خنگ بازی در آوردم.!
توی پست قبلی که داشتی از دوست دوران دانشکده ات می گفتی حرف از مدیریت دولتی بود ... یه پست هم نوشته بودی در باره روز ارائه ی پایان نامه ات که یه عکس گذاشته بودی . منظره ی کلاس و پنجره اش شبیه دانشکده های دانشگاه تهران بود.
همه اینها رو گذاشتم کنار هم گفتم مدیریت بازرگانی و دولتی نداریم که . هم رشته ایم.
زیادی خودمونی شدم :))

پ .ن : خانم لطف می کنی می یای کامنت می ذاری بیشتر لطف کن میلت رو وارد کن!

هنوز از گیجی در نیومدم!
منظورم همین پست بود

تحسينت مي كنم روزنامه ي عزيز ولي قبول كن اغلب آدما تا وضعشون از هر جهتي خوب ميشه بنده ي حرص و طمع ميشن .

چرا كم مي نويسي پس؟:(

چرا نیستی پس؟!
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست....
امروزیش هم میشه :
بیا بیا دلم برات تنگه ...

دوست گلم مرسي از كامنتت :)
حالا اينجا در گوشي بهم بگو چي هستم: :)
(راستي چرا دوستات يادشون مي ره كه اسمتو نبرن؟؟!!! با اين آلزايمري كه دارم يادم مونده والا!!)
:*

------------------------------------------------
تو آدمی هستی که همیشه لباس زندگی رو برای خودش تنگ می دونه، اما حاضر نیست با این تنگی بسازه، پس هی لباساشو پاره می کنه... بوس مفصل !

Leave a comment

November 2008

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30