رستم در میدان ولیعصر

| | Comments (12)

 

tjamshid1.jpg- شماره 19، مرداد 1387 -

 

روزی روزگاری در سرزمین ایران پادشاهی بود به نام جمشید که ، خوب... پادشاه بی نظیری بود . زمان او غم و غصه و بیداد که معنا نداشت هیچ، کلی هم اتفاق های خوب می افتاد. او صابون و عطر را اختراع کرده بود و به مردمان نخ ریسی و دوختن لباس های ظریف و لطیف یاد داده بود. دیو ها را به کار عملگی ساختمان برای مردم واداشته بود و مبدع جشن نوروز برای خوشحالی دو چندان آنان بود . این ها را شاهنامه می گوید. ادامه می دهد که جمشید دچار غرور شد و به خدایان زبان درازی کرد .  اینگونه شد که دیوها هم رویشان بر او زیاد شد و در نتیجه بزرگان و مهتران قوم از او روی برگرداندند و مملکت را گند گرفت !

همزمان با این ماجراها ، کمی آن طرف تر در سرزمین تازیان - سرزمین اعراب - ضحاک نامی به تشویق ابلیس، پدر نیکوکردارش مرداس را می کشد و بر تخت می نشیند . نمی دانم چرا ایرانی هایی که از بلبشوی حکومت جمشید به تنگ آمده اند فکر می کنند باید به اعراب و ضحاک پناه ببرند ... نمی دانم چرا بزرگان کشور وقتی جمشید خرابکاری می کند به جای اصلاح امور، به کل عرصه را ترک می کنند ... در هر حال ضحاک از پوک شدن حکومت ایران استفاده کرده و  سه سوت کشور را فتح می کند .

و بعد از آن در شاهنامه می خوانیم که انواع بدی ، جای خوبی از هر نوع را می گیرد . می خوانیم فرهنگ تبدیل به بی فرهنگی می شود ، جهل جایگزین خرد می شود و ضحاک همچنان به مارهایش مغز جوان می خوراند .

این ها را که برای پسرک می خواندم ، یاد آژانس املاک نیلی در امارات بودم . یاد آن همه عرب اماراتی که رگ و ریشه ایرانی دارند و یا کاملا ایرانی هستند . یاد قیافه های بی تفاوت ، ناشاداب ، بی روحیه و بیمار دور و بر و به مارهای گرسنه شانه های ضحاک فکر می کردم و این که ...

هرجا می نشینیم از دولت و در راس آن رییس جمهور می نالند و فحش و لعن و نفرین . مگر دولت کیست؟ مگر جز این است که بدنه دولت را کارمندان دولت تشکیل می دهند ؟ کارمندان که هستند ؟ مگر ما نیستیم ؟ مگر بخش خصوصی نباید در خدمت کشور باشد ؟ بخش خصوصی کیست ؟ یک مدیر مرفه بی درد ؟ ما کجای این داستانیم ؟ مگر نه این که همه جا هستیم ؟

 

- چند هفته پیش ماشین نداشتم. با پسرک مسیری را با تاکسی تلفنی و با پرداخت چهار هزار تومان رفتیم. موقع برگشتن که ساعت 4 بعداز ظهر بود و اوج گرما، تصادفا آژانس ماشین نداشت و ما برای سهولت و سرعت، سراغ تاکسی خطی رفتیم. راننده های محترم سبیل تا سبیل ایستاده بودند . گفتم تاکسی کولردار می خواهیم. به من و پسرک به چشم طعمه هایی مستاصل نگاه کردند و  ده هزار تومان برای همان مسیر چهار هزار تومانی قیمت دادند ! شروع به داد و بیداد کردم . عقب کشیدند و نرخ به هشت هزار تومان تقلیل پیدا کرد ! وقتی دیدند طعمه دارد می پرد یکی شان با شش هزار تومان و هزار منت ما را به مقصد رساند ...

 

"کبود"، مدتی با ما کار می کرد . از این ها بود که خود را مصلح اجتماعی می دانند و وقتی حرف بچه های دست فروش می شود گریه شان می گیرد. روز اول که آمد صرفا کار کردن در کنار ما را افتخار می دانست و بس! از روز دوم چرتکه اش به کار افتاد . روزهای آتی به این نتیجه رسید که فلان کار دو ساعت زمان می برد و نباید زودتر از آن تحویل شود( مبنای محاسبه نامعلوم!!!) . حالا هرچقدر ما بال بال می زدیم که دیر شده و زود باش ، تفاوتی نداشت . کبود از هر فرصتی برای کلاه برداری و کلاه گذاری های مالی استفاده می کرد .

 

چند نفر از ما وقتی به گرانفروشی برخورد می کند به سازمان تعزیرات (شماره تلفن 124) شکایت می کند؟ چند نفر از ما اصلا بلد است شکایت کند ؟

 

م. پویش - که من اصلا نمی دانم کیست - نماینده جماعتی است ( و نه نسلی) که مفتخر است (به قول کامنت خودش) به بی خیالی و سردرگمی و فکر می کند هرکه بگوید بی تفاوتی اخ است و غیره به او حسودی می کند ! فکر می کند در زمان حال زندگی کردن یعنی بی برنامه بودن .مدل های دیگرشان را هم دیده ام که فکر می کنند روشنفکر بودن یعنی بنگی بودن یا روابط ج.ن.س.ی بی بند و بار داشتن و یا لگد زدن به همه ارزش ها ...  افسوس دارد ، نه حسادت!

 

مثال زیاد است . اما ... دولت کجای کار است ؟! وقتی خودمان سر همدیگر را کلاه بگذاریم و خودمان دلمان به حال خودمان نسوزد، جمشید ها چقدر مسئولند و ضحاک ها چقدر مقصر و خود ما ، خود خود ما چقدر پاسخگوی سرنوشت مان هستیم ؟

نسل سوخته و برشته و آب پز و این ها هم ، همه دست آویزی شده برای بدتر کردن حال خودمان وگرنه اگر نیکو بنگرید می بینید تاریخ فرهنگی این سرزمین تا چشم کار می کند به ته دیگ می زده !!

 

-----------------------------------

تصویر از دوست آلمانی بابا. کسی که جدی کار می کند، جدی خوش می گذراند و  در عین زندگی در حال ، جدی برنامه ریزی می کند!! می گفتند جوری زندگی کن که گویی ثانیه بعد قرار است نفس آخر را بکشی و همزمان قرار است صد سال عمر کنی !

 

 

 

12 Comments

نفر اول بودن جایزه داره ؟! :)
باهات کاملا موافقم. میدونی خانمی ما یاد گرفتیم همیشه مشکل رو در جایی دور از خودمون جستجو کنیم. نمیدونم با دکتر سروش میونه ی خوبی داری یا نه! من یه زمانی خیلی پیگیر کارهای ایشون بودم و به نظرم با تمام تلخی کلام و گه گاه نظر های رادیکال اما فردی منطقی هستند. یه مقاله دارن با عنوان لزوم داشتن تئوری برای اصلاحات. نمی خوام زیاده گویی کنم. اما یه جای مقاله خیلی برام جالب بود. اینکه ما یه زمان انقلاب کردیم و افرادی رو سر کار گذاشتیم که مورد تاییدمون بودن و خودمون کم کم با ندانم کاری ، با اینکه نمی دونستیم چی می خوایم ، با پیگیری نکردن مطالباتمون ، با انتخابات اشتباه ، سکوت کردن در برابر طلم به دیگران و ... به جایی رسیدیم که حالا از انقلاب ناراضی هستیم. اما اگه هر کس دیگه هم سر کار می یومد یا بیاد دیری نمی گذره که تبدیل به همین گونه افراد می شه. چون ما همون افرادیم. و اگر بحوایم روزگار متفاوتی داشته بشیم باید در اولین گاک خودمون رو تغییر بدیم.
من خیلی وقته دارم سعی می کنم تغییر کنم :)

-----------------------------------------
من هم یه زمانی ... خیلی خیلی دور به سروش فکر می کردم ... اما بدجوری تموم شد ...

جمعه صبح ياد تو و پسرك بودم . . .قصه عروسكي ضحاك و جمشيد بود . . . بسيار هم عالي درست شده بود . . .گفتم كاش همسايه بوديم پا برهنه مي دويدم در خانه تان . . . پسررررررررررررررررررررك ! بزن كانال يك(؟)!

141؟! این که شماره گویای راه و ترابریه!

من که زنگ زدن و نامه نوشتن به اینا تفریحمه!

شماره اصلاح می شود به: 124!

------------------------------
به قول معروف : اووپس !

چرا طمع؟جا برای همه هست..

این روشنفکران ِ به ظاهر آراسته که روح و جسم را به کلمات پوچ و بی اساس راهی دیاری می کنند که نی بازی در آنجا ازاد است تنها کاری که می کنند رز به روز فرو می روند..بیچاره ها...اما بدبختی دارد...کسانی که نمیدانند هم با آنها به قعر می روندو دیگر کسی صدایشان را نمی شنود...

نقاشی های پسرک را می بینیم دلمان آب می شود..قرارمان یادتان نرود بانو :دی
--------------------------------------
ما کماکان در خدمتیم، با قلمو یا بی قلمو ! دو نقطه با دی

من كه توي دفاع از حقم و قسمت شيرينش دعوا كردن يد طولايي دارم !مخصوصن وقتي حق رو به من ميدن قيافم ديدن داره .آدمه ديگه چه ميشه كرد !

این پست واقعا جالب بود ، من هیچ وقت نذاشتم کسی به کشورم توهین کنه.
خیلی ها هستند که می نویسن ما الآن فلان کشوریم و اینجا فلانجوره و اونجا فلانجور ... اینجا بهشته و کشور شما جهنم ... خب من هر وقت تونستم نذاشتم که این اتفاق بیفته و این قضیه تبدیل به فرهنگ غلطی بشه و افتخار به بدگویی ...

-----------------------------------------
می ذارین از کشورتون که تصادفا کشور ما هم هست انتقاد کنیم ؟
فرهنگ بدگویی یعنی فرهنگی غر زدن و نالیدن ؟ آره ... من هم دوست ندارم . اما فرهنگ انتقاد چی ؟ اشکال داره خودمون رو در آیینه نگاه کنیم ؟

و اما در مورد چیزی که راجع به من نوشتید.
چرا جواب اون قسمت رو ندادید که نسلتون رو به خاطر کاپشن قرمز نپوشیدن سوخته میدونستید؟
شما با استفاده از عبارت "یادتونه اون موقع ها فلانجور بودیم" که این فلانجور بودن عموما تعطیلی کنسرت هاو رقص های باله بود و عذاداری اجباری(!) و ... جوری وانمود کردید که انگار اون موقع ایران زندانی بزرگ بوده و الآن نیست.
خب این مدل نوشتن این حس رو منتقل میکنه که شما داری به همین آزادیِ (البته نه چندان زیاد و در حد عرف) امروزیِ کاپشن قرمز پوشیدن و اجرای کنسرت هایی مثل همین کریس دی برگ حسادت میکنی...
اگه نوشته ی من رو دوباره بخونید می بینید که نوشتم من در حال زندگی میکنم ، و اونا فکر میکنند که من بیخیال هستم و به بیخیالی من حسودی میکنند ، به بی دغدغگی من حسودی میکنند در حالی که من (ما) هم دغدغه هایی داریم که شما در جوانی تصورش را هم نمی توانستی بکنی. ببخشید ولی من فکر کردم یک علامت تعجب برای اینکه به شما متوجه کنم آنها اشتباه میکنند که ما سردرگم هستیم کافیست... تئوری های توکا هم ظاهرا گاهی خطا میکنند ...
من نسبت به پیرمردهایی که وقتی همین بنگ کشیدن جوانها را می بینند جلو می آیند و با حالت تهوع میگویند "خوشی زده زیر دلش" یا "شما جوونا بی ارزش شدید" یا هزار تا انگ دیگه هیچ احساسی ندارم جز اینکه یکی چیزی گفت و رفت ...
متوجه میشی چی میگم؟
روزنامه دیواری لطفا اینجا را بخوان
http://aghaamiragha.blogsky.com/1387/05/09/post-31/
راستی اینجا هیچ کس دیگری رو نمیشناسه ، چیزی که گفتید نه چیزی از من کم کرد و نه چیزی به شما اضاف، من هم نمیدانم شما کی هستید ولی صرفا بخاطر قلم خوب شما که یک سال است با آن آشنا شدم همیشه خواننده ی شما خواهم بود مگر اینکه نخواهید ...

---------------------------------------
1. جواب دادم. در پاراگراف آخر. گفتم عقده ای هستیم، از سوختگی نگفتم و گفتم هیچکس تا چشم تاریخ کار می کنه "نسوخته" نیست در ایران.اما این که چرا مواردی که برای من مهمه به نظر شما لوس می آد... شاید برگرده به روحیات مختلف من و شما که ربطی به سن و سال نداره!
2. یادتونه ها رو برای کسانی گفتنم که یادشونه نه شما که یادتون نیست.
3. من چرا باید به کنسرت کریس دی برگ حسودی کنم ؟ هنوز در قید حیات هستم و می تونم اگه خواستم شرکت کنم، اون هم با مانتوی قرمز !
4. بی گمان دغدغه های امروز و دیروز خیلی تفاوتی نکرده اند، آدم ها چرا ...
5. تئوری توکا دیگه چیه ؟!؟!؟
6. بی دغدغه ... بی خیال ... بی تفاوت ... بی حوصله ... بی انگیزه ... بی دقت ... خلط مبحث ...
7. اینجور نیست. من یک سری از ادمهای اینجا رو واقعا می شناسم.
8. خوندم.
9. میل خودتونه هموطن همسایه.

be jan e khodam ma zooreman ra mizanim.,..

-------------------------------------
midoonam ... mibinam ...

....دریغا که ایران ویران شده........ این چیزیه که انها که قدرت رو در هر بخش وزمینه ای در دست دارن میخوان.........وبا سیستمی که جاری شده مسیری رو برای زنده ماندن وزندگی در این وادی ترسیم کردن که هزینه آن همینهاس که درحال پرداختش هستیم.. دراین فضا رسم مسیر ومختصات دیگر کاریست کارستان....وبسیار بسیار شخصی.. بسیار هنرکرده ایم اگرهنوز کاملا تبدیل به فردی...پیچیده...چند شخصیتی... بی هویت...بی اخلاق...متظاهر....بی تفاوت...ضعیف....اپورتونیست....دروغگو..
فرصت طلب...دگم....سطحی...ترسو....ووووو.نشده ایم.....همه اینها تدریجی طی 30 سال گذشته اتفاق افتاد برای این کشور با این اوضاع صدها سال دیگه وقت لازمه تا دوباره ارزشهای از دست رفته احیا بشه ...من خیلی که هنر کنم خودمو وخونواده امو حفظ می کنم ومختصات خودمو خواهم داشت ...ولی تا کی.. هزینه های آن طاقت فرساست......؟؟؟ تو نمی تونی در شوره زار گل رز ..ومریم ...نرگس پرورش بدی وقتی سالهاس تنها فضای رشد وتکثیر کاکتوس فراهمه....میتونی...؟؟؟
------------------------------------
چرا اسمت رو یادت رفته بنویسی دوستم ؟
من فکر می کنم اونقدری که در دل ها شوره زار به وجود اومده، در واقعیت اینجور نیست ... خیلی ها در همین شرایط دارن لاله عباسی پرورش می دن!

چرا جواب کامنت همه رو میدی به من که میرسه ... :(
یه جایزه که این حرفها رو نداره! اصلا نخواستم. من رو باش می شینم کلی قصه کرد شبستری براتون نعریف می کنم
---------------------------------------
شما که تاج سر بنده هستی ساغر مینایی ! شما که حرف هات ، حرف نداره ... جایزه چیه، شما جون بخواه ...

به همين سادگي دل يه بنده ي خدا رو شاد كردي.
خدا دلت رو شاد كنه :*

تئوری توکا اینه که فقط آدمهای زرد بیش از یک علامت تعجب یا علامت سوال جلوی حرفاشون میذارن ، ایشون میگن که برای کوبیدن یک حرف یک چکش کافیه ...

Leave a comment

November 2008

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30