August 2008 Archives

shagorbeh.jpg- شماره 24، شهریور 1387-

 

شـــاه گربه از نوزادی، گربه رومانتیکی بود. شاید به خاطر ضربه ای بود که در بدو تولد به ملاج اش خورده بود. اصلا گریه اش شبیه توله گربه های دیگر نبود، جوری ناله عاشقانه بود!

 

وقتی همه توله گربه ها در فکر دنبال کردن موش و بازی با دم همدیگر بودند، او تصویر معشوق خیالی اش را روی دیوارها می کشید. وقتی گربه های نوبالغ با جیغ و ویغ دنبال جفت گیری بودند، او سخت گیرانه دنبال معشوق اش می گشت که گربه ای نبود جز ماه گربه!

 

ماه گربه رویاهای شاه گربه، گربه ای رعنا بود با موهای سرمه ای که دلش برای موش ها می تپید، خام خوار بود، شب ها دندان های اش را نخ می کشید و موهای دم اش همیشه مرتب بود. ماه گربه او شب ها قبل از خواب یک نفس سیصد صفحه کتاب می خواند و هرگز موقع نوشیدن شیر هرررررت نمی کشید. بله ... شاه گربه سخت گیرانه دنبال ماه گربه اش بود. برای همین هم سال ها مجرد ماند.

 

چند بار به خیال ماه گربه، دنبال گربه هایی عوضی افتاد که تاوان اش را هم به سختی داد ! تا این که یک نیمه شب تابستان در خواب و بیداری ماه گربه را دید. دقیقا با همان خصوصیات و او، شاه گربه - بی درنگ به او ابراز عشق کرد. معلوم شد که دست بر قضا ماه گربه هم عمری در حسرت شاه گربه سوخته بوده است ...

 

اما رسیدن به ماه گربه شرایط خیلی سختی داشت. شاه گربه هزینه سنگینی پرداخت . مجبور شد دمش را بدهد ، پنجاه بار روی آتش غلت بزند ، نود و سه بار طول دریای خزر را شنا کند و با موهای خیس جلوی کولر بنشیند . شاه گربه همه این کار ها را کرد. تازه یکی از کلیه های اش را هم به پدر بیمار ماه گربه داد ... تا بالاخره به ماه گربه رسید.

 

دنیا بهشت بود و شاه گربه فکر می کرد چه کند با این همه خوشبختی که گویا سق اش سیاه بود.

ماه گربه کم کمک عوض می شد. می گفت نخ دندان حال اش را بد می کند، یواشکی موش می گرفت و شب ها موقع خواب دهان اش بوی موش می داد، هر از گاهی دل اش هوای استیک می کرد و چند شب یکبار قبل از خواندن کتاب به قول خودش بیهوش می شد. هر روز به بهانه ای یادش می رفت به موهای دم اش برسد و معمولا شیرش را بدجوری هررررت می کشید. شاه گربه گریه می کرد، قهر می کرد، تهدید می کرد، صدای اش را بلند می کرد. در مجموع فایده ای نداشت و با وجود همه قول ها و قرارها  به جبران از سوی ماه گربه، او روز به روز بیشتر از خودش، یا از شاه گربه دور می شد. موهای سرمه ای ماه گربه دسته دسته سفید می شد و او حاضر نبود رنگ شان بزند.

 

یک روز که با هم به فروشگاه رفته بودند، شاه گربه، ماه گربه را گم کرد. هرجا را نگاه می کرد، همه شبیه ماه گربه بودند. گربه های اخموی قوز کرده که گوشه لپ شان موشی قایم کرده اند ، پنجول های شان بوی خون می داد و موی دم های شان ژولیده بود. بهتر نگاه کرد. هنوز رنگ سرمه ای باقیمانده از موهای ماه گربه او را از دیگران متمایز می کرد؛ فقط همین. ماه گربه پیدا شد.

 

شاه گربه فکر می کند و فکر می کند. شاید این بار نوبت اوست که گم شود ... شاید برای همیشه ...

 

 

 

----------------------------------

پ.ن. 1 : داستان کاملا واقعی است. شنیدن گفتگویی تلخ  آن را به ذهنم آورد؛ جای آدم ها و گربه ها را عوض کردم.

پ.ن. 2 : سکوت گرفتگی ام تموم شد! حساب کتاب هام هم درست شد ! شما هم میزون شید لطفا، بهتره ...

 

تصویر: شاه گربه، چشم دوخته به استخوانی در دست من، رستورانی در فشم.

 

 

سکوت گرفتگی

| | Comments (14)

difaaal.JPG- شماره 23، شهریور 1387 -

 

بــرای اولین بار در زندگی نوشتنم نمی آید !

 

شاید چون مامان جان و خواهر جانم به سفر رفته و یک هفته است که مجبورم پسرک را به دندان کشیده و هر جا می روم با خودم ببرم ؛

شاید چون کارپرداز شرکت مان که گره گشاترین فرد روی این کره خاکی است دو هفته به مرخصی رفته ؛

شاید چون یکی از دوستان خیلی خوب وبلاگستانی تبدیل به یکی از همکارانم شده ؛

شاید چون "خانم طلا" هم از شنبه به جمع ما در شرکت پیوسته؛

شاید چون بعد از هزار سال دوباره طراحی را شروع کرده ام؛

شاید چون زمام همه کارهای ام از دستم در رفته؛

شاید چون یک هفته است با بینظیر بوتو زندگی می کنم؛

شاید چون نمی دانم مطالعات طرح جامع ناحیه اهواز را از کجا گیر بیاورم ؛

شاید هم چون ...

 

شاید هم دلیلی ندارد !

 

--------------------------------

تصویر: دیوار سبزی در شمال خودمان !

 

 

 

 

me!.jpg- شماره 22، مرداد 1387 -

 

اگر آدم با مادر و پدر اش غریبی می کند، من هم با دریا و جنگل غریبم ! این شانس را داشته ام که تابستان های سال های کودکی ام را با این دو بگذرانم . اما کوهستان ، سنگ و صخره و بیابان، دره سرسبز وسط صحرای خشکیده برایم یک سره ناآشناست و چطور بگویم ... هولم می کند !

 

اینگونه شد که سفر ما به رشته کوه البرز برایم نه در حکم تفنن و تفریح و وقت گذرانی، که ماموریتی جدی و هولناک شد.

 

damavand.jpg 

تا به حال به زیارت دماوند رفته اید ؟ عمری خوانده بودم و تکرار کرده بودم که ارتفاع قله دماوند 5671 متر است و عکسش را قاب گرفته بودم و روی میزم گذاشته بودم، اما تا نروی و پای آن قله عظیم نایستی، بوی گوگرد بدن اش را استشمام نکنی و سرت را از پرتاب قلوه سنگ هایی که با لرزش تن اش به سویت پرتاب می کند ندزدی، نمی فهمی که دماوند یعنی چه ... دلم می خواهد دماوند را بیشتر بشناسم و دلم می خواهد یک بار تا آن بالاترین نقطه اش بروم ؛ چه جسارتی می خواهد. دماوند زنده است، همانطور که دریا زنده است و باید بپذیردت تا بتوانی نزدیکش شوی ، وگرنه پس ات می زند، همانطور که دریا قربانیان مهاجم اش را تف می کند .

 

اگر از جاده آبعلی به آمل، کمی پایین تر از "سیاه بیشه" به جاده ای که نوشته " به طرف بلده" بپیچید، وارد دنیای عجیبی می شوید. لااقل برای من آنقدر عجیب و نفس گیر بود که جسارت نکردم عکس بگیرم، انگار که به خدا بگویی " جناب پروردگار بگویید هلو ..." ... نمی شود، نشد . راه باریک و پر پیچ و خم، پر از کوه و خالی از خاک. شکاف های عمیق زمین که مرور ایام هم از هیبت آن نکاسته بود .

به روستاها که می رسیدیم، رزن، تاکر، ولاشید، از هیبت طبیعت کاسته می شد، می شد نفس راحتی کشید، انگار خدا یک لحظه روی برمی گرداند. می شد با دقت به صورت روستاییان نگاه کرد و از خود پرسید این ها آیاخوشبختند؟

ادامه راه به یوش ختم شد.  خانه نیما یوشیج.

با وجود همه ارزشی که برای کار نیما قائل هستم ، که لابد باید باشم که او پدر شعر سپید است و الی آخر، اما هرگز نتوانسته ام با اشعار او رابطه دوستانه ای برقرار کنم. با دیدن هر تابلویی که می گفت چقدر تا خانه نیما راه باقی مانده است به حافظه ام بیشتر فشار می آوردم که بیشتر یادم بیاید ، این را می خواندم "بعد من آريد حال من به ياد /  آفرين بر غفلت جهال باد" که امروز فهمیدم از مجموعه ای است به این نام :" قصه ي رنگ پريده ، خون سرد".

 

yoosh-birooni.jpgبه یوش رسیدیم، به کوچه باغ دلنشین خانه نیما، خانه پدری نیما - متعلق به دوره قاجار، عکس های نیما بر دیوارها و مزار او، سنگی بر گوری در میانه حیاط، آرمیده بین خواهرش و دوستش سیروس طاهباز. تصاویر را که نگاه می کردم جسته گریخته کلماتی از نیما به یادم آمد که همه اش از شب بود:

 

"ترا من چشم در راهم شباهنگام ... ری را،صدا می آید امشب ... یکشب درون قایق دلتنگ ... دارد هوا که بخواند درین شب سیا ... در شبانگاهی چنین دلتنگ... و شب تیره بدل با صبح روشن گشت ... پاسها از شب گذشته است... و بیابان شب هولی... می گریزد شب... در نخستین ساعت شب در اطاق چوبیش تنها زن چینی ... در یکی از شبها... یک شب وحشت زا... "

 

nima&khersi.jpgبه چشمان مردی نگاه می کردم که در کنار خرس مرده ای عکس گرفته و همه اشعارش به ترس و درد ختم می شود . به ری را فکر می کردم ، دو عشق نافرجامش و عالیه خانم ، به اندام صفورا که در آب دیده است و آن همه حسرت و عذاب که از شعرهای اش می جوشد.

 

از یوش که خارج می شدیم پشت سرم را نگاه کردم :" در دامن اين مخوف جنگل / و اين قله كه سر به چرخ سوده است /  اينجاست كه مادر من زار /  گهواره ي من نهاده بوده است" .

 

با آقای عزیز تصمیم گرفتیم تهران که برگشتیم شب شعر نیما راه بیاندازیم !

 

ozkola.jpg از یوش گذشتیم به "اوزکلا" رسیدیم، نوشته بود "مدفن عباسعلی ناطق نوری". شنیده بودم این روستا، به دهات سوییس شباهت دارد و پر است از ویلاهای آنچنانی آقازاده ها و وابستگانشان. دهات سوییس را ندیده ام، اوزکلا زیبا بود، اما نه متمایز از زیبایی روستاهای دیگر دره نشین دیار نیما و ویلاهایش، لااقل تا جایی که درختان اجازه تماشا می دادند اصلا آنچنانی نبود. نکته جالب توجه این روستا وجود جوانانی بود که در مکان ها و موقعیت های مختلف در حال ریسه رفتن از خنده بودند! جالب تر این بود که تمام منطقه از چپاول زمین خواران در امان مانده بود و حتی یک آژانس املاک هم ندیدیم.

 

eternity2.jpgنشد همه روستاهای پایین دست و بالادست را شناسایی کنیم، در بقیه مسیر "پیل" و "نسن" را دیدیم. از نسن به "کندلوس" و بعد دریا راهی فرعی وجود داشت که امتحانش نکردیم . از "نسن" تا "دونا" جاده بسیار غریب بود، مارپیچی ابدی که گاهی ما را به آسمان نزدیک و گاهی از آن دور می کرد. همه چیز رویایی بی انتها را می مانست که شمردن کیلومترها از روی نقشه تنها عامل ارتباط آن با دنیای واقعیت بود. غروب را که پشت قله پالان گردن تماشا می کردیم به نیما فکر می کردم که گفته : " هان اي شب شوم وحشت انگيز، تا چند زنی به جانم آتش ؟" و نمی دانستم آیا او شبی در همین کوهستان چنین حسی داشته یا نه . برای من آن تاریکی، شوم و وحشت انگیز نبود. عظیم بود، مهیب بود، اما طعم شیرینی داشت. می شد ساعت ها آنجا نشست و زمزمه طبیعت را شنید و متوجه چیزهایی شد که شهر و هیاهوی آن از یادمان برده است.

abshaar.jpg 

خاتمه مسیر آبشاری بود، یک آبشار درست و حسابی نه از این آب باریک ها که چک و چک می کنند و پلی؛ گویا پل زنگوله(نه نقشه های مان حساب و کتاب دارد و نه تابلوهای راهنما).  کمی جلوتر جاده چالوس بود؛ سیاه بیشه. همان مسجدی که هزار سال پیش ، یک غروب، من و آقای عزیز بعد از تعویض لاستیک پنچر شده ماشین دست های مان را شسته بودیم!

 

مسیری که طی کردیم، دره ای بود در مازندران - میان رشته کوه البرز. از یک سیاه بیشه در شرق استان تهران شروع شد و به یک سیاه بیشه دیگر در غرب استان تهران ختم شد.

 

آقای عزیز پرسید:" اگر از یک یوشیج بپرسند سیاه بیشه کدوم طرفه باید چی بگه ؟ "

 

جواب دادم  : " از این وره و از اون وره !"

 

 

 

 

 

 

scream.jpg- شماره 21، مرداد 1387 -

 

از کنار ویلاهای شمشک می گذشتیم . به آقای عزیز گفتم "نگاه کن پنجره های طبقه سوم هم حفاظ و قفل دارند" . آقای عزیز گفت "تمام ثروت دنیا رو هم که داشته باشی، وقتی نتونی شب با خیال آسوده بخوابی انگار هیچی نداری ..."

حالا شده داستان من. ثروت دنیا را که ندارم ، هیچ ؛ شب ها هم نمی توانم با خیال آسوده بخوابم . داستان اصلا ربطی به قفل و دزد هم ندارد . مربوط به ترسی است که به قول صادق هدایت دارد روح مرا از درون می خورد و می تراشد .

 

وقتی می خواهم وارد دستشویی یا حمام شوم، ابتدا در را با تمام زور باز کرده و هل می دهم، طوریکه "تق" به دیوار بخورد و صدایش او را فراری دهد، بعد آهسته دست لرزانم را داخل برده چراغ را روشن کرده، در کسری از ثانیه با وحشت همه جا را نگاه می کنم و در حالیکه ضربان قلبم دارد خفه ام می کند داخل می شوم و تمام مدت آماده ام تا از جا پریده و جیغ بکشم ...

کاش ماجرا به همین جا ختم می شد. هر کمدی ، کابینتی، کشویی را که باز می کنم، هر بار که قرار است چیزی در سطلی بیاندازم تا مرز سکته می روم و برمی گردم. دائم چشمانم زمین و زمان را اسکن کرده، گوش هایم ریزترین صدا را می پاید و بینی ام ... بوی لعنتی اش را - بله، بو می دهد - در هوا می جوید ... تا نکته مشکوکی احساس کنم به هوا می پرم، گاهی صوتی هم از دهانم خارج می شود ، چیزی مثل این : " هوووااااا ..."! شب ها قبل از خواب تمام ملحفه ها و بالش ها را به قول قدیمی ها باد می دهم و باز تا صبح کابوس می بینم که جایی از چشمم افتاده است و یکی از آن ها ...

 

این ترس از بچگی با من رشد کرده است. جالب است که مامان اصلا ترسو نبود و نیست، چرا من اینجوری شده ام ؟ در بچگی موجود ترسویی بودم، اما امروز تقریبا از چیزی نمی ترسم؛ نه از ارتفاع، نه از مردن، نه از فریاد زدن، نه از خون، نه از حرف مردم، نه از بیمارستان، نه از سخنرانی کردن، نه از ... ، اما این لعنتی و ترس کشنده اش خفه ام می کند، واقعا با من رشد کرده است.

 

آقای عزیز می گوید این اوست که از تو می ترسد ، تا حالا دیده ای آدمی بدود و سوسکی هم دنبالش ؟! بابا همیشه می گفت فکر می کنی سوسک می خوردت و مامان می گفت از خودم خجالت بکشم. از خودم خجالت می کشم و می دانم سوسک نه تنها مرا نمی خورد که نیش هم نمی زند و می دانم که سوسک از من می ترسد ، اما باز می ترسم !

 

یکبار در پله های دانشکده، بعد از کلاس سانس آخر که همه جا خلوت و سوت و کور بود، کلاسی که من تنها دختر آن بودم، با فیس و افاده راه می رفتم که سوسکی دیدم و فریاد "باااااابااااااا" ی من تمام ستون های دانشکده که هیچ، کل دانشگاه را به لرزه درآورد. سوسکه توسط چند دلاور به قتل رسید (همزمان توسط هر چند تای شان! ) و تا مدتها داستان جیغ من نقل محافل بود (هنوز سوسک که می بینم در دلم "بابا"  را فریاد می زنم ) .

بعد از واقعه بی شرمانه دانشکده خیلی سعی کردم با سوسک ها از در دوستی یا لااقل تحمل درآیم. یکبار کنار یک سوسک مرده نشستم و خودم را وادار کردم نگاهش کنم . بدتر هم شد؛ چون تازه فهمیدم یک سوسک چه جزییات مشمئزکننده ای دارد. یکبار داستانی در مورد سوسکی نوشتم که به دست انسانی کشته شده بود و خانواده اش عزادار بودند و تلاش کردم با خانواده سوسک ها همدردی کنم، اما خیلی باورناپذیر از آب درآمد !

 

 آن موقع ها که خانه مادر- پدری بودم آنقدر پشت تخت خوابم "سوسک کش" می زدم که به جای سوسک ها خودم تلف می شدم . بعد از هجرت از آنجا هم همیشه تمام سوراخ و سمبه های خانه را با انواع توری بسته ام. اما این خانه جدید، با این که نوساز است، به دلیل گیر افتادن بین دو خانه قدیمی و داشتن حیاطی مشجر ، با آنکه خوش نقشه است و راحت و دلنشین، اما به هر حال بد خانه ای است چون سوسک دارد و نمی دانم با وجود بسته بودن همه منافذ از کجا سوسک می آید .

 

خیلی سخت است آدم مادر پسرکی باشد و از سوسک بترسد و نخواهد نشان بدهد که دارد می ترسد. هر بار که سوسکی می بینم ، در دلم فریاد می زنم "بااااااااااااااااابااااااااااااااااااااااا" و با صدای لرزان صدا می زنم " آقای عزیز جااااااااااااااااان" و با تصنعی ترین لحن شاد ممکنه می گویم " یه سوسک کوچولو اینجاست" و وقتی پسرک با چشمان گرد می پرسد " مامان ترسیدی؟" با احمقانه ترین لبخند ممکنه شانه هایم را بالا می اندازم که " واااا ؟ مگه سوسک ترس داره ؟"

 

لطفا به کسی که از سوسک می ترسد نخندید، او دارد رنج می کشد !

 

--------------------------------------

تصویر : جیغ، اثر ادوارد مانچ

 

 

 

 

Koohrang1.jpg- شماره 20، مرداد 1387 -

 

هـمکلاسی قدیمی

 

سلام ،

یادت هست دوازده سال پیش با هم دانشگاه قبول شدیم ؟ یادت هست آشناییمان از بولتن کنفرانس اسکان بشر آغاز شد که با چه زحمتی به دست آورده بودی؟ یادت هست با چه وسواسی آن را سر کلاس برای همه خواندی ؟ اولین پروژه ای که با هم و آن یکی همکلاسی انجام دادیم را یادت هست، چقدر هر مساله جزیی آن برایمان مهم بود، چقدر زحمت می کشیدیم و وقتی دکتر "دماغ قرمزی" می گفت انقدر سخت نگیریم حالت تهوع به مان دست می داد؟ یادت هست آن مقاله بررسی سیاست های فلان و بهمان در ایران ؟ آن همه نقد و نقادی موشکافانه را یادت هست ؟

 

یادت هست با بقیه همکلاسی ها که دور هم جمع می شدیم مایه مزاح مان رفتار مدیرهای دولتی ای بود که می شناختیم ؟ یادت هست قرار بود ما که روزی مدیر شدیم چه ها که نکنیم ؟ اصلا یادت هست قرار گذاشته بودیم هرکدام هرجا دستمان بند شد فیل هوا کنیم با اصلاحات امور ؟و یادت هست وقتی درس مان تمام شد و اولین پست دولتی ، گرچه در آن شهر دور افتاده به تو پیشنهاد شد چه برنامه ها که نداشتی ؟ یادت هست ؟

 

آخرین باری که دیدمت کی بود ؟ در محل کار من بود ، جایی که دست من بند شده بود. تو هنوز همان پست دولتی مهجور را داشتی، همان آدم بودی، در راه پله ها عرق ریزان می دویدی و راننده ات هم دنبالت بود . دیگر ندیدمت ، نه ؟ تا پارسال، یادت هست ؟

 

یادت هست بعد از سال ها تصادفا مرا پیدا کردی، پیغام دادی، تماس گرفتی . گفتی به تهران آمده ای. آدم مهم تری شده ای . یک مدیر آنچنانی . زورت بیشتر شده است. گفتی بیایم به من پروژه بدهی . همین پارسال بود یادت هست ؟ یادت هست با آقای عزیز آمدیم، کلی گفتیم و شنیدیم . اما چیزی در تو عوض شده بود و من فکر کردم رد سال هایی است که گذرانده ای ، زحمت سال ها خدمت صادقانه در شهرستان. فکر کردم خسته ای ، خستگیت در می رود و دوباره درست می شوی .

 

اما همکلاسی قدیمی ،

خدا وکیلی راستش را بگو ... من عوض شده ام ؟ قیافه ام را می گویم ، عوض شده است؟  شبیه دزدها شده ام ؟ پروژه ای که سازمان معظم شما به ما داد خیلی کوچک بود ، اما دیدی من با جان و دل انجام دادم، بیست برابر حق الزحمه زحمت کشیدم . آخر من هنوز همان آدم هستم .  نمی بینی ؟ چرا فکر کردی من دزد شده ام؟ چرا ایده آلیست بودن امروز برایت مسخره شده است؟

 

ای رییس گنده ،

یادت هست به رییس های بزرگ می خندیدیم ؟ به حقارت های کوچک شان و  آرزوهای پست شان ؟ چه زمانی منصب، همه روح و روانت را قورت داد ؟ قرارمان با وجدان های مان این نبود، یادت هست ؟

 

ای دولتمرد آنچنانی،

از من می خواهی در دزدی کمکت کنم  ؟ دزدی از این مردم، هموطنانمان ؟آخر ما قرار بود این ها را نجات دهیم، نه این که ته جیب شان را در جیب مان بتکانیم ... دزدی از این کشور، سرزمین مادری مان ؟ مگر نمی گفتیم دریغ است ایران که ویران شود ، حالا دستی دستی کنام پلنگان و شیرانش کنیم ؟

می گویی اگر ما ندزدیم "آن ها" می دزدند ، مگر مسابقه دزدی است ؟و این پول دزدی را چه کنیم ؟ من هم از آن کفش های پانصد هزار تومانی تو بخرم و مثل ساعت سه میلیونی تو به مچم  ببندم یا یک هفته در برج العرب مهمان شوم یا نان کنم بدهم دست پسرکم ، بخورد و مثل دختر تو ناگهان پاهایش کج شود ؟ قدیم ها می دانستی بهشت و جهنم همین کنار گوش مان است ، یادت هست ؟

 

ببین همکلاسی ... مقام و منصبت بخورد توی سرت !! پول کثیفت مال خودت ... حالم از تو و پروژه هایت و پیشنهادهایت به هم می خورد ... از قیافه ات، چشمان گناهکارت، دروغ های شاخدارت عقم می گیرد ... حتی دیدن شماره تلفنت روی گوشی موبایلم دلم را آشوب می کند ... بی زحمت برو بمیر ... بدا به حال مملکتی که مدیر دلسوز و دانشگاه رفته اش تو باشی ...

 

---------------------------------------------------------------------

تصویر : قسمتی از وطنم - کوهرنگ . این عکس را همان سالی گرفتم که شاملو فوت شد. نمی دانم این چشم انداز هنوز هست یا خیر ...

 

عنوان پست برگرفته از اولین سرود ملی ایران در دوره قاجار، سروده مسیو لومر

 

 

 

 

tjamshid1.jpg- شماره 19، مرداد 1387 -

 

روزی روزگاری در سرزمین ایران پادشاهی بود به نام جمشید که ، خوب... پادشاه بی نظیری بود . زمان او غم و غصه و بیداد که معنا نداشت هیچ، کلی هم اتفاق های خوب می افتاد. او صابون و عطر را اختراع کرده بود و به مردمان نخ ریسی و دوختن لباس های ظریف و لطیف یاد داده بود. دیو ها را به کار عملگی ساختمان برای مردم واداشته بود و مبدع جشن نوروز برای خوشحالی دو چندان آنان بود . این ها را شاهنامه می گوید. ادامه می دهد که جمشید دچار غرور شد و به خدایان زبان درازی کرد .  اینگونه شد که دیوها هم رویشان بر او زیاد شد و در نتیجه بزرگان و مهتران قوم از او روی برگرداندند و مملکت را گند گرفت !

همزمان با این ماجراها ، کمی آن طرف تر در سرزمین تازیان - سرزمین اعراب - ضحاک نامی به تشویق ابلیس، پدر نیکوکردارش مرداس را می کشد و بر تخت می نشیند . نمی دانم چرا ایرانی هایی که از بلبشوی حکومت جمشید به تنگ آمده اند فکر می کنند باید به اعراب و ضحاک پناه ببرند ... نمی دانم چرا بزرگان کشور وقتی جمشید خرابکاری می کند به جای اصلاح امور، به کل عرصه را ترک می کنند ... در هر حال ضحاک از پوک شدن حکومت ایران استفاده کرده و  سه سوت کشور را فتح می کند .

و بعد از آن در شاهنامه می خوانیم که انواع بدی ، جای خوبی از هر نوع را می گیرد . می خوانیم فرهنگ تبدیل به بی فرهنگی می شود ، جهل جایگزین خرد می شود و ضحاک همچنان به مارهایش مغز جوان می خوراند .

این ها را که برای پسرک می خواندم ، یاد آژانس املاک نیلی در امارات بودم . یاد آن همه عرب اماراتی که رگ و ریشه ایرانی دارند و یا کاملا ایرانی هستند . یاد قیافه های بی تفاوت ، ناشاداب ، بی روحیه و بیمار دور و بر و به مارهای گرسنه شانه های ضحاک فکر می کردم و این که ...

هرجا می نشینیم از دولت و در راس آن رییس جمهور می نالند و فحش و لعن و نفرین . مگر دولت کیست؟ مگر جز این است که بدنه دولت را کارمندان دولت تشکیل می دهند ؟ کارمندان که هستند ؟ مگر ما نیستیم ؟ مگر بخش خصوصی نباید در خدمت کشور باشد ؟ بخش خصوصی کیست ؟ یک مدیر مرفه بی درد ؟ ما کجای این داستانیم ؟ مگر نه این که همه جا هستیم ؟

 

- چند هفته پیش ماشین نداشتم. با پسرک مسیری را با تاکسی تلفنی و با پرداخت چهار هزار تومان رفتیم. موقع برگشتن که ساعت 4 بعداز ظهر بود و اوج گرما، تصادفا آژانس ماشین نداشت و ما برای سهولت و سرعت، سراغ تاکسی خطی رفتیم. راننده های محترم سبیل تا سبیل ایستاده بودند . گفتم تاکسی کولردار می خواهیم. به من و پسرک به چشم طعمه هایی مستاصل نگاه کردند و  ده هزار تومان برای همان مسیر چهار هزار تومانی قیمت دادند ! شروع به داد و بیداد کردم . عقب کشیدند و نرخ به هشت هزار تومان تقلیل پیدا کرد ! وقتی دیدند طعمه دارد می پرد یکی شان با شش هزار تومان و هزار منت ما را به مقصد رساند ...

 

"کبود"، مدتی با ما کار می کرد . از این ها بود که خود را مصلح اجتماعی می دانند و وقتی حرف بچه های دست فروش می شود گریه شان می گیرد. روز اول که آمد صرفا کار کردن در کنار ما را افتخار می دانست و بس! از روز دوم چرتکه اش به کار افتاد . روزهای آتی به این نتیجه رسید که فلان کار دو ساعت زمان می برد و نباید زودتر از آن تحویل شود( مبنای محاسبه نامعلوم!!!) . حالا هرچقدر ما بال بال می زدیم که دیر شده و زود باش ، تفاوتی نداشت . کبود از هر فرصتی برای کلاه برداری و کلاه گذاری های مالی استفاده می کرد .

 

چند نفر از ما وقتی به گرانفروشی برخورد می کند به سازمان تعزیرات (شماره تلفن 124) شکایت می کند؟ چند نفر از ما اصلا بلد است شکایت کند ؟

 

م. پویش - که من اصلا نمی دانم کیست - نماینده جماعتی است ( و نه نسلی) که مفتخر است (به قول کامنت خودش) به بی خیالی و سردرگمی و فکر می کند هرکه بگوید بی تفاوتی اخ است و غیره به او حسودی می کند ! فکر می کند در زمان حال زندگی کردن یعنی بی برنامه بودن .مدل های دیگرشان را هم دیده ام که فکر می کنند روشنفکر بودن یعنی بنگی بودن یا روابط ج.ن.س.ی بی بند و بار داشتن و یا لگد زدن به همه ارزش ها ...  افسوس دارد ، نه حسادت!

 

مثال زیاد است . اما ... دولت کجای کار است ؟! وقتی خودمان سر همدیگر را کلاه بگذاریم و خودمان دلمان به حال خودمان نسوزد، جمشید ها چقدر مسئولند و ضحاک ها چقدر مقصر و خود ما ، خود خود ما چقدر پاسخگوی سرنوشت مان هستیم ؟

نسل سوخته و برشته و آب پز و این ها هم ، همه دست آویزی شده برای بدتر کردن حال خودمان وگرنه اگر نیکو بنگرید می بینید تاریخ فرهنگی این سرزمین تا چشم کار می کند به ته دیگ می زده !!

 

-----------------------------------

تصویر از دوست آلمانی بابا. کسی که جدی کار می کند، جدی خوش می گذراند و  در عین زندگی در حال ، جدی برنامه ریزی می کند!! می گفتند جوری زندگی کن که گویی ثانیه بعد قرار است نفس آخر را بکشی و همزمان قرار است صد سال عمر کنی !

 

 

 

November 2008

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30