افسون اهریمن

| | Comments (19)

 

shaahnameh1.jpg- شماره 18، مرداد 1387 -

 

زن هایی که امروز "مامان" بچه کوچکی هستند ، زنان هم نسل من ، در اوج محرومیت قد کشیدند و به جای رسیدند که امروز هستند و قدشان به همان اندازه ای است که همت شان اجازه داده است. اصلا مهم نیست وضع مالی پدرهای شان چگونه بوده است و مادرشان که بوده اند ، مهم این است که همه بهترین روزگارشان، کودکی، نوجوانی و جوانی شان را در اوج محرومیت گذرانده اند .

 

این مادرهای محرومیت کشیده، ...  ببخشید ... من می گویم عقده ای هستند. در واقع همه عقده ای هستیم. یادتان می آید اجازه نداشتیم کاپشن رنگی بپوشیم و کیف رنگی دست بگیرم ؟ یادتان هست همه زندگی مان پیچیده در کفن خاکستری، سیاه، سرمه ای و مشکی بود ؟ یادتان هست ساعت ها سرپا نگاه مان می داشتند تا سینه بزنیم و نوحه بخوانیم ؟ یادتان هست کلاس باله مادام لازاریان را بستند ؟ یادتان هست پیانوهای هنرستان موسیقی خیابان جمهوری را گذاشتند زیر باران تا بپوسد ؟ یادتان هست ...؟ اگر یادتان هست و اگر با بغض یادتان می آید و اگر یاد دست های کبره بسته امور تربیتی می افتید که هر روز زیر مقنعه و لای موهای تان را دنبال "کلیپس" و سفت بودن کش مقنعه جوریده است ... ببخشید ... شما هم عقده ای هستید ...

می گفتم ... حالا این آدم های عقده ای ، مادر یک مشت بچه پاک و پاکیزه شده اند و امروز، درست است که همچنان زندگی سخت است ، اما بگیر و ببندها ، بکوبم محکم به تخته ، کمتر شده است. امروز رنگ و وارنگ کلاس موسیقی و حرکات موزون داریم و مدرسه هایی هست که اصلا حرفی از دین و مذهب درشان نیست و دیگر در و دیوار کمتر بوی خون و جنگ می دهد .

این مادرها می خواهند بغض کهنه شان را با خفه کردن فرزندشان در " امکانات " تخفیف دهند . مدارس غیر انتفاعی عجیب و غریب با برنامه های محیرالعقول، انواع و اقسام مهدکودک و مدارس دوزبانه ، میس فلان و میسیز بهمان ها که در خانه های شان انگلیسی یاد می دهند و ... در خدمت اینان و فرونشاندن عطش شان برای غرق کردن فرزندان شان است .

 

مثال می زنم :

 

گوله نمک ، دختر مورد علاقه پسرکم است. او هر روز ساعت 7 صبح بیدار می شود ، چون ساعت 8 صبح کلاس قصه خوانی دارد . دو روز در هفته با پسرکم من پیانو می نوازد ، دو روز انگلیسی می خواند ، یک روز معلم خصوصی فرانسه دارد، دو روز معلم خصوصی نقاشی دارد، دو روز کلاس روخوانی دارد، سه روز تقویتی کلاس دوم دبستان ، دو روز شنا می کند و ... گوله نمک زیر چشمانش گود رفته است، تند و تند آنژین می شود ، خیلی لاغر است و ... نگاهش روز به روز بیشتر شبیه زن های بالای چهل سال می شود .

 

آتیش پاره یک دختر دیگر از هم کلاسی های پسرکم است . هر روز بعد از کلاس پیانو که بقیه بچه ها در حیاط دنبال هم می دوند ، مادرش او را کشان کشان به کلاس خوشنویسی می برد . او امسال کلاس اول دبستان را تمام کرده و مثل گوله نمک در تابستان درس های کلاس دوم را در آموزشگاهی خصوصی مطالعه می نماید . آتیش پاره کلاس اسکیت و تیراندازی و شنا می رود .

 

خروس جنگی پسری است از اطرافیان ما که پسرک از او متنفر است، چون به پسرها لگد انداخته ، به دخترها تف می کند و موهای آن ها را می کشد. او در تمام تابستان از هفت صبح تا چهار بعدازظهر "انگلیش کمپ" می رود . یعنی چه ؟ نمی دانم ! از مادرش که پرسیدم با لهجه انگلیسی گفت " هم فانه هم لرنینگ انگلیش " . خروس جنگی قرار است از اول مهر به دبستان امریکایی ها در دوبی برود.

 

فرفری که جیگر من است ، اجازه ندارد بدود و از یک مقدار مشخص دسی بل بلندتر صحبت کند چون مادرش دعوایش می کند. فرفری لبخندی دارد به زیبایی بهشت که وقتی مادر عصبی اش دور و برش نباشد یواشکی به آدم پرتاب می کند . فرفری از دوسالگی معلم زبان انگلیسی داشته و الان فارسی را با لهجه انگلیسی صحبت می کند. فرفری دو روز در هفته باید برقصد ، دو روز شنا کند ، دو روز کلاس انشای انگلیسی برود و چهار روز در مدرسه شان به زور لگو بازی کند و نمایش عروسکی ببیند. فرفری سال دیگر کلاس اولی می شود ...

 

شهریه ها دیوانه کننده اند ولی مادرها با میل و رغبت و در رقابتی تنگاتنگ با یکدیگر پرداخت می کنند : دو تا سه میلیون شهریه دبستان، جلسه ای بیست هزار تومان فلان کلاس ... ساعتی سی هزار تومان فلان معلم ... ماهی انقدر کلاس چی و ترمی انقدر آموزشگاهی دیگر .

این مادران از خود گذشته در این گرمای کلافه کننده از صبح ماشین را راه انداخته، فرزندشان را دور شهر در کلاس ها و آموزشگاه های مختلف صبورانه می چرخانند و ساعت ها پشت درها به انتظار اتمام کلاس ها می نشینند و سالی میلیون ها تومان خرج فرو کردن اطلاعات در مغز بچه های معصوم شان می کنند . این مادرها سالی هزاران هزار تومان خرج قر و فر بچه های شان می کنند اما زورشان می آید یک روسری ده هزار تومانی برای خودشان بخرند. 

 

این بچه ها با این حجم اطلاعات زیادی در کله های شان، با این همه فشار و خستگی، چه آینده ای خواهند داشت ؟

بچه هایی که بچگی نکنند ، فرصت سر خاراندن نداشته باشند، معنی بازیگوشی را درک نکنند، چگونه آدم بزرگ هایی می شوند ؟

بچه هایی که تحت مراقبت های ویژه بار می آیند، دائم " مامی" با شیشه آب خنک دنبال شان می دود، بند کفش شان را می بندد، دهان شان را پاک می کند و به جای شان حرف می زند، چگونه می خواهند در بزرگسالی پدر یا مادر خانواده ای باشند ؟  

 

پسرک من جز کلاس پیانو کلاس دیگری نمی رود . مدرسه ای برای کلاس اولش پیدا کردیم که کلاس زورکی تابستانی ندارد. ما در خانه ، در هر فرصتی که دست دهد لگو بازی می کنیم، نمایش می دهیم، دنبال هم می دویم و با هم انگلیسی حرف می زنیم. گاهی من می شوم پرنسس و او شوالیه ای که نجاتم بدهد، گاهی می شویم نینجا ترتل و با دشمن ها می جنگیم، فوتبال بازی می کنیم، کلی حرف می زنیم ، جارو می کشیم، غذا می پزیم، آهنگ می سازیم و هر شب قبل از خواب با هم کتاب می خوانیم!

 

یکی از سرگرمی های اخیر ما شاهنامه خوانی است ! من می خوانم او با چشم های گرد گوش می دهد، گاهی دست می زند و گاهی بالا و پایین می پرد و وقتی قصه تمام شد آن را تصویر سازی می کند.

تصویر فوق مراحل خلق تصویری داستان تهمورث دیوبند است !

 

 

 

19 Comments

:)

دولت هر کشور مسئول برنامه ریزی برای تمام لحظات عمر همه ی شهروندانش است.چه خردسال ، نوجوان ، جوان ، میانسال و یا کهن سال. این برنامه ریزی شامل همه ی نیازهای شهروندان می شود. از آموزشی گرفته تا تفریحی!

و امان از وقتی که دولت مردان از نوک بینی شان جلوتر را نبینند!

همین می شود که می بینید. خانواده های ثروتمند دچار این قهقرای وسواس گونه می شوند و خانواده های فقیر، رها کردن فرزندان در کوچه و خیابان!

قشر متوسط هم که ...

ببینم اصلا قشر متوسطی هم هنوز باقی مانده؟!

روزنامه دیواری ی عزیزم ... عقده ای شدیم بدجور ... البته من فکر میکنم مسیله بیشتر فرهنگی ست ... خیلی مرتبط به نسل من و تو نیست ... ریشه دار است .. عمیق تر از آنکه من و تو یادمان بیاید .. فرهنگ افراط و تفریط در ایران ریشه دار است ...

جناب گاهنویس عزیز .. تزت ایراد دارد .. در این ینگه دنیا که من هستم .. دولت برای رفاه مردم هیچ قدمی بر نمی دارد .. آدمها سرنوشت خودشان را می سازد ... ما زمانی که انتظارمان را از دولت .... و ... مان کم کردیم و از آنها بریدیم .. باور بفرما مشکل مملکتمون حل میشه .. باید خودمان به درد خودمان بخوریم ... نه کسی دیگه ...


ببوس این پسرک رو .. بچلونش .. بگو فدای شاهنامه خوانی تان و نقاشی های زیبایت .. روزنامه دیواری جان .. مطمینم پسرک بسیار بسیار پسر فرهیخته ای می شود .. مطمینم

به پدرم گفتم همه دخترهاي همكار با پاترول و سرباز به مدرسه ميايند! اما من بايد پياده بروم!؟پدر پرسيد توي ارتش كار مي كني؟ نه! درجه داري؟ نه! خلباني؟ نه!!پس پاترول و سرباز نداريم ! مثل همه بچه هاي ديگر مدرسه پياده ميروي و پياده ميايي تا آداب خيابان ياد بگيري و زماني كه ما وجود خارجي نداشتيم تو از پس خودت بر بيايي. . . پدرمانمان كه رفتند ما از پس زندگي بر آمديم و حسادت ديگران بر انگيختيم . . .

جريان بچه هاي الان همان پاترول سواران زمان من است

ما هم شب ها شاهنامه خواني داشتيم . . .دختران ننه دريا و خروس زري داشتيم . . .قصه محبوب من شاه عباس صفوي بود. . .دلمان رفت روزنامه !!

پروانه خانم

فقر فرهنگی ، بدترین فقر ها است. مونتسکیو میگه هر ملتی شایسته حکومتی است که دارد. افراط و تفریط هم از عقده است. تلخ است می دانم. هم گفتنش هم شنیدنش. اما حقیقت دارد. این را هم می پذیرم که هیچکس جز ما و پدرانمان مقصر نیست.

باید از خودمان آغاز کنیم. تک تک ما. و چقدر سخت است همین آغاز کردن. در سرزمینی که به هرچیز یا ایده ی جدید یا متفاوت با وضع موجود عادت شده، به دیده ی شک نگاه می شود.


به خیابان که می روی، مردم را می بینی. فارق از فقیر یا ثروتمند، همه دچار عقده ایم. از کوچک تا بزرگ.


اینجا ، همه ابزارها ، همه ثروت و قدرت کشور ، همه تصمیم گیری ها در دست دولت انحصارگرا است. مردم دست خالی یا باید بسوزند یا باید بسازند. راه سومی نیست.


تا شایسته سالاری نباشد، آجر روی آجر بند نمی شود. و می دانی چرا شایسته سالاری نیست؟ خیلی ساده است.

اگر در کشور ثروتمندی مانند ایران ، شایسته سالاری باشد، ابرقدرتی پدید میاید که توازن و تعادل جهان را تغییر می دهد. پس همه ی قدرت های جهان متفق هستند که نباید در ایران شایسته سالاری باشد.

پس مردم ایران باید عقده ای و با فقر فرهنگی بار بیایند.

تو هم ماشالا واسه پسرک کم نذاشتی!;)
راستی کی گفته من می رقصم؟! می خواستم برم کلاس باله که فعلا عقبش انداختم ولی تو برنامم هست!

نوشتتون من رو هيجان زده كرد ...
ناراحت نشيد ولي فكر ميكنم يكي از اصليترين دلايلي كه باعث ميشه نسلهاي قبل از ما به بيخيالي و سردرگمي ما اينقدر گير بدن حسادت اوناست به بيخيالي و سردرگمي ما!
گاهي اينو با تمام وجود حس ميكنم كه آدمهاي نسل قبل از من كه هر بار من رو تنها مي بينن ازم ميخوان كه آيندمو باز كنم ، موشكافي كنم و اهدافم رو بگم به بيخيالي من حسودي ميكنن ، به زندگيِ من در حال حسودي ميكنن چون اونا هيچ وقت در حال زندگي نكردن ...

نوشتتون من رو هيجان زده كرد ...
ناراحت نشيد ولي فكر ميكنم يكي از اصليترين دلايلي كه باعث ميشه نسلهاي قبل از ما به بيخيالي و سردرگمي ما اينقدر گير بدن حسادت اوناست به بيخيالي و سردرگمي ما!
راستي واقعا به نظر شما كاپشن قرمز پوشيدن محروميته؟ يا اينكه ميخوايد بگيد كه شما هميشه از جامعه جلو بوديد؟
واقعا برام جالبه كه هر كس به هر دليلي فكر ميكنه نسل زجر كشيده اي داره ،
به راستي نسل سوخته كيست؟!

salam chetori?midooni ye davaye hamishegi ma ba maman ina darim una hamash motaghedan ke nasle sookhte an va badeshoon ham nemiad be ma ord bedan va vasamoon barname rizi konim...va motaghedan ma nasle sevomi ha ye mosh mojoodat e diktator bar oomadim khoshal...vali jash ma ham motaghedim ke ma ye nasle sookhteim...va kholase in ghese derz ast...oghde...adam e bi eghde ke adam nis...asan vojud nadare...
che bache haye nazanini
emrooz delam khas bache dashte bashma
vase avalin bar hamchin havasi kardam bavaret mishe?

بعضي وقتا كه قرعه ي همراهي خواهرزادم به كلاس موسيقيش به اسم من ميفته.بچه هايي رو مي بينم كه به زور ماماناشون به اين كلاسها ميان و واقعن هيچگونه اشتياقي توي وجودشون نمي بينم .يه بار به مامان يكيشون گفتم اينجاانگار همه زوركي و صرفن به خاطر چشم و هم چشمي ميان و اونم تائيد كرد .خيلي وقتا به خواهرم كه اونم همسن و سال شماست ميگم .خيلي كلاسا هست كه ميتوني بچه تو بذاري ولي خواهرم زياد علاقه اي به خسته كردن بچش نداره و ميگه من اگه حس كنم به چيزي علاقه داره واسش محيا مي كنم اگرنه اصراري ندارماذيتش كنم .

از هر بچه ای باید به اندازه ی استعداد و تواناییهاش انتظار داشت، این چیزیه که اغلب مامان و باباهای کنونی بهش توجه زیادی ندارن (البته دور از جون شوووووما) و همونطور که گفتی فقط به این فکر هستن که فرزندشون از قافله عقب نمونه! بیچاره بچه ها!

تو دبیرستان ما پوشیدن جوراب سفید و کفش کتونی ممنوع بود واسه زنگ ورزش باید کفش ورزشی ومن رو می بردیم مدرسه و فقط زنگ ورزش حق داشتیم بپوشیمش...بعضی وقتا باورم نمی شه که چه ابله هایی چه قوانین بی منطقی واسمون می ذاشتن! خیلی قشنگ نوشته بودی...

واقعیت چیزی نیست جز اینها که گفتید ... حقیقت !
من هم با نظرات شما موافقم...

" زین شرح بی نهایت " رو خوندم !
مطلب خوبی بود . خستگی زیاد تمام مکانیزم های شما رو مختل می کنه !
خیلی فعالیت می کنید ...خیلی ...
همیشه سلامت وسرزنده باشید بانو !

راستی یه چیزی الان یادم افتاد ...
بچه هائی که ازشون گفتید با همه این هزینه ها و مراقبت های بیجا آینده چندان درخشانی پیش رو ندارند ..البته نه همشون ولی اکثریت همین طورن ..
یکی از آشناهای ما از بس سکه بهار آزادی و پول خرج معلم خصوصی و... بچه هاشون کردندو چون دیدگاه پدر ومادرشون این بود که چون ما قاضی و وکیل هستیم ( از لحاظ شغلی ) پس بچه های ما کمتر از دکتر و مهندس و قاضی و وکیل نباید باشن ...
حالا بعد از مدتی خبری که دارم اینه که پسره شبها بعد از یک ولگردی طولانی زودتر از ساعت 3شب خونه نمی اد و باقی قضایا .
اما سراغ دارم بچه هائی که مال روستا های پرت هستند و بدون کوچکترین امکاناتی به یک موقعیت خوب هم توی زندگی و هم اجتماع دست پیدا کردند ..

امان از این بلاگتون! امروز بعد از 3 روز تونستم بازش کنم.

جالبه چند روز پیش من داشتم برای مامانم درد دل می کردم. در همین باره.
ما نسل سوخته نیستیم. عقده ای هم فکر نکنم ( یا حداقل من نیستم ) امااز بچگی به ما ریا یاد دادن. الان نمی خوام غر غر کنمو حرفم رو بسط بدم. یادآوری کردن آموزه هامون اصلا برام خوش آیند نیست. فقط اینکه ما ها خیلی تنهاییم. یه گپ بزرگ بین خودمون ، خانواده هامون و دوستانمون وجود داره و این گه گاه آزار دهنده است. شاید خیلی از ما حتی به بچه دار شدن هم فکر نمی کنیم یا حتی به ازدواج. ما از شما ها هم یه پله عقبتریم

روزنامه دیواری جان...امان از خلاء که هر جای زندگی پیداش بشه بلاخره خودشو یه جای دیگه نشون میده............

مدتهاست با پدرم سر همین جنگیم ... آنهایی که داشتند و آنهایی که نداشتند ... من که هیچ به کتم نمی رود ... خیلی از آنهایی هم که نداشتند به هر صورتی و با هر ترفندی استفاده کردند ... اینها همه ش بهانه ست ...

مرسی که اینهمه از نوشته هات و زندگیت چیز یاد می گیرم ... مرسی ... مرسی ...

Leave a comment