- شماره 15، تیر 1387 -
پـــــــــرونده ای را روی میز کارت می گشایی و محتویاتش را روزها و روزها می کاوی : سونوگرافی از اندرون و عکس رادیولوژی از استخوان ها، اسکن مهره های گردن و سیستم مغز و اعصاب ، نتیجه آزمایش کامل پاتولوژی، نوار قلب و ... . هر روز نتایج جدیدی به آن اضافه می شود.
این ها مدارک پزشکی آدمی است که فکر می کنی می شناسی . چرا فکر می کنی ؟ چون هفته ای یکی دو بار این کاغذها را ورق زده ای.
این آدم را می شناسی ؟ اگر پنجاه نفر را ، یا نه ... سه نفر را پیش چشمت ردیف کنند می توانی تشخیص بدهی کدام یکی اوست ؟!
این است حکایت دوستی های مجازی ما !
چندین ماه بود که با هم آشنا شده بودیم. چندین ماه بود که نوشته هایش را می خواندم، گاهی کامنتی، حرفی، بحثی، گفتگویی . دلیلی پیش آمد که یکدیگر را ملاقات کنیم. فکر می کردم می توانم از قبل به دقت تصورش کنم: عصبی، رنگ پریده، چشم های روشن، موهای بور، دست های یخ زده ، که تند تند حرف بزند و خودش حرف خودش را قطع کند !
اما او آمد . با یک دسته گل بزرررررگ صورتی، با چشم های مشکی ، موهای مشکی، دست های گرم و نگاهی آرام. شمرده و متین حرف می زد و اصلا عصبی نبود!
تا قبل از ملاقات با او، دوستان مجازی برایم شکل قالب وبلاگ های شان بودند ! اصلا به شکل و شمایل شان و آنچه پشت کلماتشان جریان دارد فکر نمی کردم ...
می دانید ... فکر می کنم کلمات معرف خوبی نیستند. زیرا که مهارشان در دست نویسنده است. صدا هم بیشتر اوقات اکتسابی است و تحت تاثیر محیط.اما نگاه ... ندرتا دیده ام کسی بتواند حرف های نگاهش را قورت بدهد و تحریف کند.
در دنیای مجازی همه با هم غریبه ایم و پشت ماسک هایی که خود برای خود ساخته ایم مخفی شده ایم. گاهی آنچه از یکدیگر درک می کنیم ربطی به هیچ کجای واقعیت ندارد . گاهی واقعیت از حقیقت ما خیلی دورتر است و تصویر مجازی مان نزدیک تر.
که می داند کدام راست است و کدام دروغ ؟
--------------------------------------------------------------
تصویر : هزار بار دیگه هم مرسی از دسته گل به این قشنگی !
پ.ن. : این بازی "فهرست بد اومدنی ها و خوش اومدنی ها" رو فراموش نکردم، خیلی هم دارم بهش فکر می کنم ... اما هنوز نمی دونم چی بنویسم !
و بدرستی که این گل ها در یک روز پرکار و پر مشغله ، چقدر می توانند فرح بخش باشند.
گاهی آنچه از یکدیگر درک می کنیم ربطی به هیچ کجای واقعیت ندارد!
آره والا!
و چقدر قشنگ گفته است سهراب....
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژهای در قفس است
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
و به آنان گفتم
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید
و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت
و به آنان گفتم
هر که در حافظه چوب ببنید باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهدماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
چشم راباز کنید ایتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که بهم می گفتند
سحر میداند سحر
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان رابستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر اینه ها آشفتیم
----------------------------
لذت بخش است کشیدن مرز دنیای مجازی و حقیقی... گاهی دیدن دو چشم مهربان بیشتر از هر چیزی به آدم آرامش می دهد...فقط هر از گاهی موجب تپق زدن می شود...! گاهی وقت ها هم فکر می کنی که جایی دیگر..زمانی دیگر...شاید دیده باشی دوست مجازیت را...و این هم از شگفت انگیزی های عصر تکنولوژی است شاید!
-------------------
پست 291 کار خودم است...:دی
سلام ...
بازم نمی دونم چی بگم !!
اما از شما پنهان نباشد این روزها حول وحوش همین موضوعی که نوشتید دارم فکر میکنم ...
احتمالا حاصلش بشود یک پست !
راستی چرا این روزها نظراتم خشک شده ؟!!!
تو جز دوستهای این ویزیبل من هستی :) تصویر ذهنی که ازت دارم برمی گرده به چندین سال پیش و صحبتهایی که نقا گاه گاهی در موردت می کرد،بعد از اتفاقایی که افتاد تصویرت برام تحسین بر انگیز شد ولی همچنان در هاله ابهام باقی موند، قرار گذاشتم اولین باری که دیدمت بهت بگم بابا دمت گرم و زنده باد همه آدمهای قوی :)
عجب متن سنگین و خفنی شد!!!
خسرو شکیبایی، خالق شخصیت ماندگار حمید هامون در فیلم سینمایی " هامون"، امروز در 64 سالگی جان به جانآفرین تسلیم کرد و به خاطرهها پیوست
روحش شاد ...
خب نمی دونم اون موقع ها می یومدی بلاگم یا نه!یا اینکه عادت به خوندن کامنت های بقیه داری یا ...
اوایل نوشتنم بلا استثنا - اونایی که در دنیای واقع می شناختنم - می گفتن این چه چهره ی افسرده و منفعلی است که از خودم نشون می دم! حتی چندتاشون زنگ زدن تا مطمئن بشن من همون ساغرم!
بگذریم آدمهایی مثل من هستند که بلد نیستن شادی هاشون رو بنویسن و نوشته هاشون تنها بخشی از شخصیتشون است و گه گاه بخشی از اونه که با کلیت اون در تضاده! گاهم نوشته هاشون خود واقعیشونه اما ...
من خوشبختانه یا متاسفانه حتی ندیده می تونم تصور نزدیک به واقعی درباره ی دیگران داشته باشم.