شهري است در كنار آن شط پرخروش

| | Comments (7)

 

ahwaz.jpgشماره 14 - تیر 1387

 

فـــــرودگاه مهرآباد تهران - در انتظار پرواز به اهواز - ساعت 5 صبح

 

آدمهای این پرواز در این تاریک و روشن هوا هم سرحالند . حتی خمیازه کشیدن شان هم با انرژی است. تشکیل می شوند از یک سری آقاهای آفتاب سوخته و آفتاب نسوخته، نقشه به بغل و کیف به دست ، تک و توک هم خانم هایی که  از نظر من خوش آمدنی هستند: خوشگل، جدی ، مصمم، خوش لباس اما نه جفنگ؛ معمولا پوشه به بغل و لب تاپ به دوش، نشان از آن که پروژه ای در خوزستان دارند. در طول سال تحصیلی استادهای خمار و دانشجوهای خوابالو هم به این جماعت اضافه می شوند، اما در این فصل، هر که به اهواز می رود برای کار است . بقیه ای هم هستند؛ آن هایی که همسری یا خانه ای در اهواز چشم به راهشان است.

 

فکر می کنم4 سال از اولین پروژه من در اهواز می گذرد. نمی دانم چند بار رفته ام و برگشته ام، اما همیشه با پرواز ساعت 5 رفته و غالبا با پرواز 12 شب بازگشته ام. به آسمان اهواز که رسیده ام "آب" *خوشامد گفته و در بازگشت  "آتش" **بدرقه کرده است.

 

همیشه وقتی از پله های هواپیما پایین آمده ام با لذت هوا را بو کشیده ام و وقتی از سالن فسقلی فرودگاه پا  بیرون گذاشته ام با چشم آسمان آبی وسیعش را بلعیده ام.

 

همیشه وقتی آدرس را به راننده ای که به زور، از لابه لای لهجه عربی اش حرف هایش را فهمیده ام گفته و سوار تاکسی شده ام، نفسی از روی آرامش کشیده ام و وقتی با ماشین خیابان های شهر را برای رسیدن به مقصد پیموده ام سبکی ای را در قلبم حس کرده ام .

 

همیشه با تمام روحم از دیوارهای خاکی رنگش که آسمان را نمی دزدد، نخل های خوش قد و قامتش، درخت های کُنار ژولیده اش، رود کارون و پل سفید لذت برده ام.

 

همیشه وقتی از تاکسی پیاده شده ام، بلافاصله کار شروع شده است: ملاقات ها ، جلسه ها، برداشت ها و بازدیدها و من همیشه کار کردن در این شهر و برای این شهر را دوست داشته ام.

 

همیشه با سر رسیدن شب و توقف کار، قدم زدن کنار کارون را و شام خوردن در آن رستوران باقی مانده از دوران زرق و برق دار اهواز را دوست داشته ام.

 

همیشه شب قبل از خواب آنقدر از پنجره اتاقم به کارون زل زده ام که اشکم در آمده است.

 

اما روز دوم ...

 

همیشه روز دوم مستی شهر آب و آتش پریده است. چشمم به مردمی افتاده است که در دیار زرخیز، پروژه خیز، پول خیز، سود خیز و منفعت خیز خوزستان " زندگی " می کنند و نه "تردد" ...

 

این سفر مستی بیشتر پرید ، چرا که پیرهای شان به نظرم زوار در رفته تر، زن های شان افسرده تر، مردهای شان نا امیدتر ، جوان های شان عاصی تر و بچه های شان زار تر آمدند .

اما همه اش این نبود! در اهوازی که مردمی دارد با شاخص های زندگی قبایل صحرانشین، مرکز خریدهای باشکوهی دیدم ، با یک عالمه طبقه ، آسانسورها و فروشگاه هایی باشکوه با اجناسی با شکوه تر . ودر این سراهای باشکوه، جوانک هایی دیدم در حال گشت و گذار با لباس هایی رنگ و وارنگ و بسیار عاصی تر از جوانان پاپتی خیابان های اهواز. در خیابانی مجاور کارون، خیابانی که دیوارهایش از زور فرسودگی دارد می ریزد و بچه ها پابرهنه درش می دوند، یک عالمه ماشین های باشکوه در حال ویراژ دیدم .

 

دیدم رود کارون بوی لجن می دهد و رسوبات کف دارد به سطح می رسد و دیدم عرب های اهوازی پرچم خودساخته شان را پنهان و آشکار این ور و آن ور زده اند، به امید استقلال خوزستان از ایران ...

 

همیشه نیمه شب که خسته و هلاک در صندلی هواپیما افتاده ام، دلم گرفته است برای ترک این شهر و یواشکی برای آتش ها دست تکان داده ام .

 

------------------------------------

* رود کارون

** شعله هایی که بر فراز لوله های گاز دائم می سوزند

 

تصویر : خرماپزون

پ.ن. : خیلی گرم بود ...

 

 

7 Comments

:(((


شهری است عجیب. با آب و هوایی ششماه جهنم و ششماه بهشت! به شوش (در 100کیلومتری اهواز) که میروی، دانیال نبی آرمیده است و باقیمانده های کاخ آپادانا همچنان نمایان از دل خاک! احساس می کنی که این اقامتگاه قشلاقی هخامنشیان بی دلیل در این خطه بنا نشده است!
جان کلام را گفتی ! سرزمینی است زرخیز! به واقع زرخیز! هرچند در این روزگاران ، حتی معنای زر نیز گاهی عوض می شود! زر در هزاران چیز جدید بیش از آب و خاک حاصلخیز یافت می شود!

برویم...برویم...

این دفعه اومدی اهواز خبرم کن که جاهای بهتر ببرمت واسه شام خوردن آخه ریورساید مدتهاست که از اون جلال و جبروتش دور شده و فاصله گرفته
ولی روزنامه دیواری جون بچه پاپتی کجاش دیدی ؟ و یه چیز دیگه : شاخص های زندگی قبایل صحرانشین ؟؟؟ متوجه نشدم ؟

------------------------------------------------------
ولی من ریورساید رو به همه رستوران های کیانپارس ترجیح می دم ! بچه پاپتی کجا دیدم ؟! خیابون رازی، شریعتی، پشت بارگاه مطهر علی ابن مهزیار ، همه جا واقعا ... حتی توی محله کیانپارس و گلستان و ... . قبایل صحرانشین اون قدیم ها چه جور زندگی می کردند ؟ همون جور. اما دفعه بعد حتما خبرت می کنم!

روزنامه دیواری جان ... چنان توصیف کردی که من اهواز ندیده حس کردم وسط اهواز هستم ... من چرا جنوب ایران رو ندیده ام ؟؟؟؟ به خدا مایه خجالته ... می دونم ...ببوس این پسرک شیرین زبان مرا

چقدر تغییر...و چقدر دلم گرفت برای کارون...

در جواب اون سوال : هر دو تاش :)
بی خبرم نذار

پس شما هم "آتیشا" رو زیارت می کنید

Leave a comment