life is simple ... not easy

| | Comments (19)

 

golijoon.jpg- شماره 16، تیر 1387 -

 

مــــی خواستم با نفرت و خشم فراوان متنی جنجالی و مستند در باب آنچه دیروز در محفلی حرفه ای - تخصصی گذشت بنویسم، این که خروار خروار پلشتی دیدم و دنائت و خباثت و دزدی و بگویم که... 

 

ولی از غر زدن خسته شده ام . از بازگو کردن مشکلاتی که عیان است ، از غرغره کردن بدبختی ها خسته شده ام.

 

آیینه بگذارم رو به روی آن همه کثافت که دو برابر شود ؟

 

یک جور دیگر می نویسم ...   اینجور :

 

دیروز روز طولانی و خسته کننده ای بود . نزدیک های غروب بالاخره در دفتر را بستیم، رفتیم دنبال پسرک و به خانه بازگشتیم. راه پله های خنک خانه، در چوبی قوی هیکل ، چرخش کلید درون قفل، درخشش آرامش از لای در ... فکر کردم پشت این در، خانه ماست، دور از هرگونه اجبار ، دروغ و خشونت.

 

در خانه، خانه ای که در آن می شود به سلیقه خود لباس پوشید و بلند بلند خندید ، به حواس پنجگانه ام که از صبح فقط خراش خورده بودند گفتم به خودشان بیایند، از انقباض خارج شوند و لذت ببرند :

 

بویایی : بوی مطبوع خانه ، مخلوطی از رایحه شمع ها و عود ها و خوشبو کننده ها ، ته بوی ادوکلن آقای عزیز و بویی شبیه شکلات از اتاق پسرک .

 

شنوایی : شنیدن صدای آواز پسرک و گوپ گوپ پاهای جوراب پوشش روی کف سنگی خانه ،  صدای جابه جا شدن آقای عزیز در خانه و باز و بسته کردن درها .

 

بینایی: نگاه کردن به وسایلی که دور از هرگونه کلیشه و اجبار به دقت انتخاب کرده ایم. آیینه و شمعدان سبز رنگ مان، عکس کسانی که دوستشان داریم، شاخه بیدمشکی که از نوروز مانده، نمک دان های روی میز ، کتاب ها واسباب بازی های پسرک.

 

چشایی : مزه مزه کردن غوره هایی که از شمال برای مان آوردند .

 

لامسه : دست کشیدن بر رو تختی ، دیوارهای خنک ، موهای مجعد پسرک ، لمس سردی سنگ ها و نرمی فرش با پای برهنه و مالیدن گونه ام روی پشتی مبل.

 

آرام همه را هضم می کنم ، اجازه می دهم طعم خانه به جای تلخی روز بنشینند ، تلاش می کنم تمام نگاه های چرکی که دیده ام و آن همه انگشت آلوده که کیفی، زونکنی، پرونده ای ، موبایلی را می فشردند فراموش کنم ...

 

فراموش می کنم ... فراموش می کنم ... فراموش می کنم ... فراموش می کنم ...

 

 

 

 

 

هه!!

 

 

 

 

---------------------------------------

تصویر : ایشون رو کی آوردیم خونه ؟ عید ؟ یادم نیست ، اما از اوایل تابستون شروع کرده به گل دادن ! ندیده بودم قبلا ...

 

19 Comments

:{)

من از ادم های غر غرو خوشم نمی یاد. هر چند که خودم در شرایطی خیلی زیاد غر می زنم!
دو تا نکته :
یکی اینکه شکایت کردن با غر زدن فرق داره.
دوم هم غر زدن هم گه گاه لازمه . اما به کسی که گه گاه غر می زنه غر غرو نمیگن. مثل اینکه به کسی که داره بخاطر فوت عزیزش گریه می کنه نمی گن اشکش دم مشکشه .
بگذریم... بعد از خوندن متن آرامش گرفته بودم :)

خوشحالم از پیدا کردن اینجا. دوست داشتم نوشتت رو. برم بازم بهونم. بر می گردم

فکر می کنم تو خونه ی همه کمابیش از این نوع حس ها وجود داشته باشه، فقط گاهی آدمها انقدر خسته میشن که نمی تونن اونها رو پیدا کنن و ازشون لذت ببرن.

جالب نوشتی روزنامه دیواری ..
منم گاهی فکر یمکنم بلاگم شده غرغرسرا و دلم واسه ویزیتورهام میسوزه..حس ه8ای 5 گانه ت را خوب اومدی!
:دی!

خیلی خوبه که می شه از حسهایت کمک بگیری و فراموش کنی ... خیلی خوبه ... خیلی ها این هنر رو ندارند .. قدر داشته هایشون رو نمی دونند ... فقط می غرند .. تو خیلی توانایی ... خوبه .. خیلی خوبه .

بله ، تا شقایق هست زندگی باید کرد... دست ها را بشوییم و سر خوان برویم! روز ها نان و پنیرک بخوریم و نپرسیم که پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند!

و تمامی راه ها به خانه ختم می شود...

و منم و خانه ام و لباس راحتي و مبل جلوي تلويزيون به اضافه رضا و يك مشت آرامش كه سهميه هر روزمان است . . .

فقط حیف که روز بعد باز مجبوری از خونه خارج شی و.......

حیف که روز بعد باز باید بری بیرون و........

آفرين ...
كاش همه ما ياد بگيريم اين طور زندگي رو نگاه بكينم ...
ياد يه مطلبي از سيلور استاين افتادم . ببخشيد شايد نتونم عينا بيارم !
صبح "جورج" در حال خروج از خانه بود، زنبور او را نيش زد . گفت :اه عجب روز بدي ...
روزي ديگر زنبور "ديك"رو نيش زد . گفت : نمي دونم چرا هر بدبختيه تو دنيا بايد سر من بياد ...
وروزي زنبور "مايكل" رو نيش زد . گفت چقدر خوب ! امروز يه چيز تازه ياد گرفتم ...
حالا جدي جدي حكايت ماست .
بازم مي گم آفرين خانوم مهربون .

آفرين ...
زندگي رو بايد همين طور نگاه كرد ...
ياد يه نوشته اي از سيلور استاين افتادم . جالبه !
ببخشيد شايد نتونم عينا منتقل كنم !!
روزي زنبور " جورج" رو نيش مي زنه . مي گه : اه ... عجب روز بدي !
روزي ديگر زنبور " مايكل " رو نيش مي زنه . مايكل مي گه : اي خدا چرا هر چي بدبختي هست تو دنيا بايد سر من نازل بشه !
و روزي هم زنبور " ديك " رو نيش ميزنه . مي گه : چقدر خوب !
امروز يه چيز تازه ياد گرفتم ..
حالا حكايت ماست ...
بازم مي گم آفرين ! خانوم مهربون ...

مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز , ورنه در مجلس رندان خبري نيست که نيست

salam man bargashtam....
rooznameh jan....midooni man ham vaghti shiraz nistam vaghti mibinam hich khoonei nadram va lamese o binayi o cheshayi va chiyo chim chizayi ro edrak mikonan ke man nemikham ...ke hame ja por az chrk o nafearty edelam lah lah mizane vase khoone...delam lah lah mizane vase...ye saghf ke begam faramoosh mikonam faramoosh mikonam.,...vali nemidooni che sakhte vaghti bargardi khoone va bebini unja ham jayi nadari.....ma sarapa zakhmim...

می بینید اینجا کانمت گذاشتن چقدر سخت و پیچیده شده ...
لطفا یه فکری کنید ...!!!!

در چه حالی خانم خانما ؟؟

درسته که فضولیه من درباره دلیل عصبانیتت کاملا ارضا نشده باقی موند ...
ولی امیدوارم با همه ی اینها که اینقدر پر احساس نوشتی ... تونسته باشی عمیقا خشمت رو خاموش کنی ...

و اینکه براوتن یک ایمیل فرستادم بانو ...
بوس ...

اوووم طعم خانه...طعم زندگي...بسيار عالي...اينكه عطر لحظه هاي خوب رو ميتوني توي ريه هات بكشوني و نفسشون بكشي خيلي خوبه ...خيلي،چرا كه بوهاي آزار دهنده هم هميشه هستند بوهايي سخت بدبو ، ناخوش،اجباري،مرگ آور دردآور وروزمره...اما طعم زندگي ات مستدام ،لذت چشيدنش اين وسطالابلاي بوهاي بد بد واقعا و هميشه دوصدچندانه...

Leave a comment

November 2008

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30