- شماره 18، مرداد 1387 -
زن هایی که امروز "مامان" بچه کوچکی هستند ، زنان هم نسل من ، در اوج محرومیت قد کشیدند و به جای رسیدند که امروز هستند و قدشان به همان اندازه ای است که همت شان اجازه داده است. اصلا مهم نیست وضع مالی پدرهای شان چگونه بوده است و مادرشان که بوده اند ، مهم این است که همه بهترین روزگارشان، کودکی، نوجوانی و جوانی شان را در اوج محرومیت گذرانده اند .
این مادرهای محرومیت کشیده، ... ببخشید ... من می گویم عقده ای هستند. در واقع همه عقده ای هستیم. یادتان می آید اجازه نداشتیم کاپشن رنگی بپوشیم و کیف رنگی دست بگیرم ؟ یادتان هست همه زندگی مان پیچیده در کفن خاکستری، سیاه، سرمه ای و مشکی بود ؟ یادتان هست ساعت ها سرپا نگاه مان می داشتند تا سینه بزنیم و نوحه بخوانیم ؟ یادتان هست کلاس باله مادام لازاریان را بستند ؟ یادتان هست پیانوهای هنرستان موسیقی خیابان جمهوری را گذاشتند زیر باران تا بپوسد ؟ یادتان هست ...؟ اگر یادتان هست و اگر با بغض یادتان می آید و اگر یاد دست های کبره بسته امور تربیتی می افتید که هر روز زیر مقنعه و لای موهای تان را دنبال "کلیپس" و سفت بودن کش مقنعه جوریده است ... ببخشید ... شما هم عقده ای هستید ...
می گفتم ... حالا این آدم های عقده ای ، مادر یک مشت بچه پاک و پاکیزه شده اند و امروز، درست است که همچنان زندگی سخت است ، اما بگیر و ببندها ، بکوبم محکم به تخته ، کمتر شده است. امروز رنگ و وارنگ کلاس موسیقی و حرکات موزون داریم و مدرسه هایی هست که اصلا حرفی از دین و مذهب درشان نیست و دیگر در و دیوار کمتر بوی خون و جنگ می دهد .
این مادرها می خواهند بغض کهنه شان را با خفه کردن فرزندشان در " امکانات " تخفیف دهند . مدارس غیر انتفاعی عجیب و غریب با برنامه های محیرالعقول، انواع و اقسام مهدکودک و مدارس دوزبانه ، میس فلان و میسیز بهمان ها که در خانه های شان انگلیسی یاد می دهند و ... در خدمت اینان و فرونشاندن عطش شان برای غرق کردن فرزندان شان است .
مثال می زنم :
گوله نمک ، دختر مورد علاقه پسرکم است. او هر روز ساعت 7 صبح بیدار می شود ، چون ساعت 8 صبح کلاس قصه خوانی دارد . دو روز در هفته با پسرکم من پیانو می نوازد ، دو روز انگلیسی می خواند ، یک روز معلم خصوصی فرانسه دارد، دو روز معلم خصوصی نقاشی دارد، دو روز کلاس روخوانی دارد، سه روز تقویتی کلاس دوم دبستان ، دو روز شنا می کند و ... گوله نمک زیر چشمانش گود رفته است، تند و تند آنژین می شود ، خیلی لاغر است و ... نگاهش روز به روز بیشتر شبیه زن های بالای چهل سال می شود .
آتیش پاره یک دختر دیگر از هم کلاسی های پسرکم است . هر روز بعد از کلاس پیانو که بقیه بچه ها در حیاط دنبال هم می دوند ، مادرش او را کشان کشان به کلاس خوشنویسی می برد . او امسال کلاس اول دبستان را تمام کرده و مثل گوله نمک در تابستان درس های کلاس دوم را در آموزشگاهی خصوصی مطالعه می نماید . آتیش پاره کلاس اسکیت و تیراندازی و شنا می رود .
خروس جنگی پسری است از اطرافیان ما که پسرک از او متنفر است، چون به پسرها لگد انداخته ، به دخترها تف می کند و موهای آن ها را می کشد. او در تمام تابستان از هفت صبح تا چهار بعدازظهر "انگلیش کمپ" می رود . یعنی چه ؟ نمی دانم ! از مادرش که پرسیدم با لهجه انگلیسی گفت " هم فانه هم لرنینگ انگلیش " . خروس جنگی قرار است از اول مهر به دبستان امریکایی ها در دوبی برود.
فرفری که جیگر من است ، اجازه ندارد بدود و از یک مقدار مشخص دسی بل بلندتر صحبت کند چون مادرش دعوایش می کند. فرفری لبخندی دارد به زیبایی بهشت که وقتی مادر عصبی اش دور و برش نباشد یواشکی به آدم پرتاب می کند . فرفری از دوسالگی معلم زبان انگلیسی داشته و الان فارسی را با لهجه انگلیسی صحبت می کند. فرفری دو روز در هفته باید برقصد ، دو روز شنا کند ، دو روز کلاس انشای انگلیسی برود و چهار روز در مدرسه شان به زور لگو بازی کند و نمایش عروسکی ببیند. فرفری سال دیگر کلاس اولی می شود ...
شهریه ها دیوانه کننده اند ولی مادرها با میل و رغبت و در رقابتی تنگاتنگ با یکدیگر پرداخت می کنند : دو تا سه میلیون شهریه دبستان، جلسه ای بیست هزار تومان فلان کلاس ... ساعتی سی هزار تومان فلان معلم ... ماهی انقدر کلاس چی و ترمی انقدر آموزشگاهی دیگر .
این مادران از خود گذشته در این گرمای کلافه کننده از صبح ماشین را راه انداخته، فرزندشان را دور شهر در کلاس ها و آموزشگاه های مختلف صبورانه می چرخانند و ساعت ها پشت درها به انتظار اتمام کلاس ها می نشینند و سالی میلیون ها تومان خرج فرو کردن اطلاعات در مغز بچه های معصوم شان می کنند . این مادرها سالی هزاران هزار تومان خرج قر و فر بچه های شان می کنند اما زورشان می آید یک روسری ده هزار تومانی برای خودشان بخرند.
این بچه ها با این حجم اطلاعات زیادی در کله های شان، با این همه فشار و خستگی، چه آینده ای خواهند داشت ؟
بچه هایی که بچگی نکنند ، فرصت سر خاراندن نداشته باشند، معنی بازیگوشی را درک نکنند، چگونه آدم بزرگ هایی می شوند ؟
بچه هایی که تحت مراقبت های ویژه بار می آیند، دائم " مامی" با شیشه آب خنک دنبال شان می دود، بند کفش شان را می بندد، دهان شان را پاک می کند و به جای شان حرف می زند، چگونه می خواهند در بزرگسالی پدر یا مادر خانواده ای باشند ؟
پسرک من جز کلاس پیانو کلاس دیگری نمی رود . مدرسه ای برای کلاس اولش پیدا کردیم که کلاس زورکی تابستانی ندارد. ما در خانه ، در هر فرصتی که دست دهد لگو بازی می کنیم، نمایش می دهیم، دنبال هم می دویم و با هم انگلیسی حرف می زنیم. گاهی من می شوم پرنسس و او شوالیه ای که نجاتم بدهد، گاهی می شویم نینجا ترتل و با دشمن ها می جنگیم، فوتبال بازی می کنیم، کلی حرف می زنیم ، جارو می کشیم، غذا می پزیم، آهنگ می سازیم و هر شب قبل از خواب با هم کتاب می خوانیم!
یکی از سرگرمی های اخیر ما شاهنامه خوانی است ! من می خوانم او با چشم های گرد گوش می دهد، گاهی دست می زند و گاهی بالا و پایین می پرد و وقتی قصه تمام شد آن را تصویر سازی می کند.
تصویر فوق مراحل خلق تصویری داستان تهمورث دیوبند است !





