July 2008 Archives

افسون اهریمن

| | Comments (19)

 

shaahnameh1.jpg- شماره 18، مرداد 1387 -

 

زن هایی که امروز "مامان" بچه کوچکی هستند ، زنان هم نسل من ، در اوج محرومیت قد کشیدند و به جای رسیدند که امروز هستند و قدشان به همان اندازه ای است که همت شان اجازه داده است. اصلا مهم نیست وضع مالی پدرهای شان چگونه بوده است و مادرشان که بوده اند ، مهم این است که همه بهترین روزگارشان، کودکی، نوجوانی و جوانی شان را در اوج محرومیت گذرانده اند .

 

این مادرهای محرومیت کشیده، ...  ببخشید ... من می گویم عقده ای هستند. در واقع همه عقده ای هستیم. یادتان می آید اجازه نداشتیم کاپشن رنگی بپوشیم و کیف رنگی دست بگیرم ؟ یادتان هست همه زندگی مان پیچیده در کفن خاکستری، سیاه، سرمه ای و مشکی بود ؟ یادتان هست ساعت ها سرپا نگاه مان می داشتند تا سینه بزنیم و نوحه بخوانیم ؟ یادتان هست کلاس باله مادام لازاریان را بستند ؟ یادتان هست پیانوهای هنرستان موسیقی خیابان جمهوری را گذاشتند زیر باران تا بپوسد ؟ یادتان هست ...؟ اگر یادتان هست و اگر با بغض یادتان می آید و اگر یاد دست های کبره بسته امور تربیتی می افتید که هر روز زیر مقنعه و لای موهای تان را دنبال "کلیپس" و سفت بودن کش مقنعه جوریده است ... ببخشید ... شما هم عقده ای هستید ...

می گفتم ... حالا این آدم های عقده ای ، مادر یک مشت بچه پاک و پاکیزه شده اند و امروز، درست است که همچنان زندگی سخت است ، اما بگیر و ببندها ، بکوبم محکم به تخته ، کمتر شده است. امروز رنگ و وارنگ کلاس موسیقی و حرکات موزون داریم و مدرسه هایی هست که اصلا حرفی از دین و مذهب درشان نیست و دیگر در و دیوار کمتر بوی خون و جنگ می دهد .

این مادرها می خواهند بغض کهنه شان را با خفه کردن فرزندشان در " امکانات " تخفیف دهند . مدارس غیر انتفاعی عجیب و غریب با برنامه های محیرالعقول، انواع و اقسام مهدکودک و مدارس دوزبانه ، میس فلان و میسیز بهمان ها که در خانه های شان انگلیسی یاد می دهند و ... در خدمت اینان و فرونشاندن عطش شان برای غرق کردن فرزندان شان است .

 

مثال می زنم :

 

گوله نمک ، دختر مورد علاقه پسرکم است. او هر روز ساعت 7 صبح بیدار می شود ، چون ساعت 8 صبح کلاس قصه خوانی دارد . دو روز در هفته با پسرکم من پیانو می نوازد ، دو روز انگلیسی می خواند ، یک روز معلم خصوصی فرانسه دارد، دو روز معلم خصوصی نقاشی دارد، دو روز کلاس روخوانی دارد، سه روز تقویتی کلاس دوم دبستان ، دو روز شنا می کند و ... گوله نمک زیر چشمانش گود رفته است، تند و تند آنژین می شود ، خیلی لاغر است و ... نگاهش روز به روز بیشتر شبیه زن های بالای چهل سال می شود .

 

آتیش پاره یک دختر دیگر از هم کلاسی های پسرکم است . هر روز بعد از کلاس پیانو که بقیه بچه ها در حیاط دنبال هم می دوند ، مادرش او را کشان کشان به کلاس خوشنویسی می برد . او امسال کلاس اول دبستان را تمام کرده و مثل گوله نمک در تابستان درس های کلاس دوم را در آموزشگاهی خصوصی مطالعه می نماید . آتیش پاره کلاس اسکیت و تیراندازی و شنا می رود .

 

خروس جنگی پسری است از اطرافیان ما که پسرک از او متنفر است، چون به پسرها لگد انداخته ، به دخترها تف می کند و موهای آن ها را می کشد. او در تمام تابستان از هفت صبح تا چهار بعدازظهر "انگلیش کمپ" می رود . یعنی چه ؟ نمی دانم ! از مادرش که پرسیدم با لهجه انگلیسی گفت " هم فانه هم لرنینگ انگلیش " . خروس جنگی قرار است از اول مهر به دبستان امریکایی ها در دوبی برود.

 

فرفری که جیگر من است ، اجازه ندارد بدود و از یک مقدار مشخص دسی بل بلندتر صحبت کند چون مادرش دعوایش می کند. فرفری لبخندی دارد به زیبایی بهشت که وقتی مادر عصبی اش دور و برش نباشد یواشکی به آدم پرتاب می کند . فرفری از دوسالگی معلم زبان انگلیسی داشته و الان فارسی را با لهجه انگلیسی صحبت می کند. فرفری دو روز در هفته باید برقصد ، دو روز شنا کند ، دو روز کلاس انشای انگلیسی برود و چهار روز در مدرسه شان به زور لگو بازی کند و نمایش عروسکی ببیند. فرفری سال دیگر کلاس اولی می شود ...

 

شهریه ها دیوانه کننده اند ولی مادرها با میل و رغبت و در رقابتی تنگاتنگ با یکدیگر پرداخت می کنند : دو تا سه میلیون شهریه دبستان، جلسه ای بیست هزار تومان فلان کلاس ... ساعتی سی هزار تومان فلان معلم ... ماهی انقدر کلاس چی و ترمی انقدر آموزشگاهی دیگر .

این مادران از خود گذشته در این گرمای کلافه کننده از صبح ماشین را راه انداخته، فرزندشان را دور شهر در کلاس ها و آموزشگاه های مختلف صبورانه می چرخانند و ساعت ها پشت درها به انتظار اتمام کلاس ها می نشینند و سالی میلیون ها تومان خرج فرو کردن اطلاعات در مغز بچه های معصوم شان می کنند . این مادرها سالی هزاران هزار تومان خرج قر و فر بچه های شان می کنند اما زورشان می آید یک روسری ده هزار تومانی برای خودشان بخرند. 

 

این بچه ها با این حجم اطلاعات زیادی در کله های شان، با این همه فشار و خستگی، چه آینده ای خواهند داشت ؟

بچه هایی که بچگی نکنند ، فرصت سر خاراندن نداشته باشند، معنی بازیگوشی را درک نکنند، چگونه آدم بزرگ هایی می شوند ؟

بچه هایی که تحت مراقبت های ویژه بار می آیند، دائم " مامی" با شیشه آب خنک دنبال شان می دود، بند کفش شان را می بندد، دهان شان را پاک می کند و به جای شان حرف می زند، چگونه می خواهند در بزرگسالی پدر یا مادر خانواده ای باشند ؟  

 

پسرک من جز کلاس پیانو کلاس دیگری نمی رود . مدرسه ای برای کلاس اولش پیدا کردیم که کلاس زورکی تابستانی ندارد. ما در خانه ، در هر فرصتی که دست دهد لگو بازی می کنیم، نمایش می دهیم، دنبال هم می دویم و با هم انگلیسی حرف می زنیم. گاهی من می شوم پرنسس و او شوالیه ای که نجاتم بدهد، گاهی می شویم نینجا ترتل و با دشمن ها می جنگیم، فوتبال بازی می کنیم، کلی حرف می زنیم ، جارو می کشیم، غذا می پزیم، آهنگ می سازیم و هر شب قبل از خواب با هم کتاب می خوانیم!

 

یکی از سرگرمی های اخیر ما شاهنامه خوانی است ! من می خوانم او با چشم های گرد گوش می دهد، گاهی دست می زند و گاهی بالا و پایین می پرد و وقتی قصه تمام شد آن را تصویر سازی می کند.

تصویر فوق مراحل خلق تصویری داستان تهمورث دیوبند است !

 

 

 

 

handi.jpg- شماره 17 ، مرداد 1387-

در ریاضیات می خواندیم: مثبت و منفی بی نهایت.

 

خیلی حرف است ... وقتی ابتدایی و انتهایی نیست ... همین برای پکاندن یک مغز مادیِ ندید بدیدِ زمینی کافی نیست ؟! مثبت بی نهایت ... منفی بی نهایت ... وه ! تصور چیزی که در تصور نگنجد ... !

 

در این چند روز به این فکر می کردم که نهایت بی خوابی چیست ، نهایت خستگی ...

 

از هشتِ صبحِ چهارشنبه گذشته تا نیمه شب دیشب، یک سره - با گردن خمیده ، خط کش و گونیا و نقاله به دست - روی نقشه آویزان بوده ام و در فرصت های بینابین هم به کامپیوتر زل زده ام. هر شب هم تا صبح کابوس خطوط "قائمه" ای را دیده ام که داشتند سر خود "حاده" می شدند و زبانم لال زبانم لال "منفرجه"!

 

خستگی من چنین روندی دارد ... معمولا :

 

روز اول از غروب به بعد کمر درد شروع می شود ، اشتهایم کامل کور می شود!

روز دوم احساس سرماخوردگی پیدا می کنم،  کمر درد به کوفتگی عمومی تبدیل می شود، دائم دلم ضعف می رود!

روز سوم بداخلاقی شروع می شود. غرغر بی امان و بی وقفه ! گیر دادن های چرت و ندامت آور ؛دردهای جسمانی به فراموشی سپرده می شود ، اشتهای غذا بلعیدن همچنان مافوق بشری است، حوصله شانه کردن موهایم را ندارم!

روز چهارم منگولی شروع می شود ! حرف های بی ربطی به دهانم می آید و ... تصاویر بی ربط تری می بینم ... الکی الکی ! اشتهایم کور و کورتر و بی حوصلگیم فزاینده می شود!

روز پنجم شنگولی جای منگولی را می گیرد !!!  توضیحش بماند !!!!

 

واقعا نمی دانم نهایت خستگی و بی خوابی چیست !

 

 

 

 

----------------------------------------------------------------------

پ.ن. 1 دلیل عصبانیت نوشته قبلی را بعدا می نویسم ، مفصل و با دلیل و مدرک .

پ.ن. 2 چه می دونم چی کار کنم کامنت دونی رو ... شرمنده ... یه کاریش می کنم بعدا .

 

تصویر : مونتاژ این گاوان و خر،  از خودمان است، جهت انبساط خاطر پسرکمان. اما پدر انگشتمان درآمد تا دور گاوان و خران را بریده و بهم چسبانیدیم !! بدینوسیله انزجار خود را از سازنده بی فکر که پرفراژ درست حسابی نگذاشته اعلام می داریم ... ایش ش ش ش ش شه !

 

 

 

golijoon.jpg- شماره 16، تیر 1387 -

 

مــــی خواستم با نفرت و خشم فراوان متنی جنجالی و مستند در باب آنچه دیروز در محفلی حرفه ای - تخصصی گذشت بنویسم، این که خروار خروار پلشتی دیدم و دنائت و خباثت و دزدی و بگویم که... 

 

ولی از غر زدن خسته شده ام . از بازگو کردن مشکلاتی که عیان است ، از غرغره کردن بدبختی ها خسته شده ام.

 

آیینه بگذارم رو به روی آن همه کثافت که دو برابر شود ؟

 

یک جور دیگر می نویسم ...   اینجور :

 

دیروز روز طولانی و خسته کننده ای بود . نزدیک های غروب بالاخره در دفتر را بستیم، رفتیم دنبال پسرک و به خانه بازگشتیم. راه پله های خنک خانه، در چوبی قوی هیکل ، چرخش کلید درون قفل، درخشش آرامش از لای در ... فکر کردم پشت این در، خانه ماست، دور از هرگونه اجبار ، دروغ و خشونت.

 

در خانه، خانه ای که در آن می شود به سلیقه خود لباس پوشید و بلند بلند خندید ، به حواس پنجگانه ام که از صبح فقط خراش خورده بودند گفتم به خودشان بیایند، از انقباض خارج شوند و لذت ببرند :

 

بویایی : بوی مطبوع خانه ، مخلوطی از رایحه شمع ها و عود ها و خوشبو کننده ها ، ته بوی ادوکلن آقای عزیز و بویی شبیه شکلات از اتاق پسرک .

 

شنوایی : شنیدن صدای آواز پسرک و گوپ گوپ پاهای جوراب پوشش روی کف سنگی خانه ،  صدای جابه جا شدن آقای عزیز در خانه و باز و بسته کردن درها .

 

بینایی: نگاه کردن به وسایلی که دور از هرگونه کلیشه و اجبار به دقت انتخاب کرده ایم. آیینه و شمعدان سبز رنگ مان، عکس کسانی که دوستشان داریم، شاخه بیدمشکی که از نوروز مانده، نمک دان های روی میز ، کتاب ها واسباب بازی های پسرک.

 

چشایی : مزه مزه کردن غوره هایی که از شمال برای مان آوردند .

 

لامسه : دست کشیدن بر رو تختی ، دیوارهای خنک ، موهای مجعد پسرک ، لمس سردی سنگ ها و نرمی فرش با پای برهنه و مالیدن گونه ام روی پشتی مبل.

 

آرام همه را هضم می کنم ، اجازه می دهم طعم خانه به جای تلخی روز بنشینند ، تلاش می کنم تمام نگاه های چرکی که دیده ام و آن همه انگشت آلوده که کیفی، زونکنی، پرونده ای ، موبایلی را می فشردند فراموش کنم ...

 

فراموش می کنم ... فراموش می کنم ... فراموش می کنم ... فراموش می کنم ...

 

 

 

 

 

هه!!

 

 

 

 

---------------------------------------

تصویر : ایشون رو کی آوردیم خونه ؟ عید ؟ یادم نیست ، اما از اوایل تابستون شروع کرده به گل دادن ! ندیده بودم قبلا ...

 

 

hamoon.jpg- بی شماره ... -

آدم هایی هستند در دور دست، که زندگی آدم را می سازند ، قسمتی از خاطرات آدم می شوند، قسمتی از وجود آدم... یادگارهای از روزهای گذشته  و سرمنشاء ماجراهایی تکرار نشدنی ...

 

بودن این آدم ها هیچ ربطی به آدم ندارد، نه قوم و خویشند و نه همسایه، نه دوست خانوادگی ،نه کسی که روزی به در خانه آدم بیاید و یا آدم به در خانه شان برود ...

 

اما رفتن این آدم ها ... ، وقتی برای همیشه می روند ، جای خالی شان سیاهچاله ای در وجود آدم باقی می گذارد، تکه ای از وجود آدم را با خود می برد و به جایش بغضی که معلوم نیست چه وقت بخواهد برود به جای می گذارد ...

 

چند بار هامون را دیدم ؟

چند بار پری را ؟

سارا را ؟

روزی روزگاری را ؟

 

خسرو شکیبایی را با "رابطه" شناختم، با "هامون" وارد خاطراتم شد ، با پشت صحنه های "پری" قوت گرفت و  با بازی عجیبش، صدای غیرمعمولش و شانه های پت و پهنش تکه ای از روزهای آن ایام شد ... مگر می شود به سینما فکر کرد و یاد شکیبایی نیفتاد ؟ مگر می شود به سال های آخر دهه 60 فکر کرد و رنگی از حمید هامون ندید ... ؟

 

گفته بود دیگر نمی خواهد بازی کند ...

 

و بالاخره بازی برای همیشه تمام شد ...

 

اما شکیبایی زنده است ...

 

چقدر بدم می آید از خداحافظی با  جسد ... من تالار وحدت نمی آیم .

 

 

 

 

عبور

| | Comments (7)

 

Nflower.jpg- شماره 15، تیر 1387 -

 

پـــــــــرونده ای را روی میز کارت می گشایی و محتویاتش را روزها و روزها می کاوی : سونوگرافی از اندرون و عکس رادیولوژی از استخوان ها، اسکن مهره های گردن و سیستم مغز و اعصاب ، نتیجه آزمایش کامل پاتولوژی، نوار قلب و ... . هر روز نتایج جدیدی به آن اضافه می شود.

این ها مدارک پزشکی آدمی است که فکر می کنی می شناسی .  چرا فکر می کنی ؟ چون هفته ای یکی دو بار این کاغذها را ورق زده ای.

این آدم را می شناسی ؟ اگر پنجاه نفر را ، یا نه ... سه نفر را پیش چشمت ردیف کنند می توانی تشخیص بدهی کدام یکی اوست ؟!

 

این است حکایت دوستی های مجازی ما !

 

چندین ماه بود که با هم آشنا شده بودیم. چندین ماه بود که نوشته هایش را می خواندم، گاهی کامنتی، حرفی، بحثی، گفتگویی . دلیلی پیش آمد که یکدیگر را ملاقات کنیم. فکر می کردم می توانم از قبل به دقت تصورش کنم: عصبی، رنگ پریده، چشم های روشن، موهای بور، دست های یخ زده ، که تند تند حرف بزند و خودش حرف خودش را قطع کند !

اما او آمد . با یک دسته گل بزرررررگ صورتی، با چشم های مشکی ، موهای مشکی، دست های گرم و نگاهی آرام. شمرده و متین حرف می زد و اصلا عصبی نبود!

 

تا قبل از ملاقات با او، دوستان مجازی برایم شکل قالب وبلاگ های شان بودند ! اصلا به شکل و شمایل شان و آنچه پشت کلماتشان جریان دارد فکر نمی کردم ...

می دانید ... فکر می کنم کلمات معرف خوبی نیستند. زیرا که مهارشان در دست نویسنده است. صدا هم بیشتر اوقات اکتسابی است و تحت تاثیر محیط.اما نگاه ... ندرتا دیده ام کسی بتواند حرف های نگاهش را قورت بدهد و تحریف کند.

 

در دنیای مجازی همه با هم غریبه ایم و پشت ماسک هایی که خود برای خود ساخته ایم مخفی شده ایم. گاهی آنچه از یکدیگر درک می کنیم ربطی به هیچ کجای واقعیت ندارد . گاهی واقعیت از حقیقت ما خیلی دورتر است و تصویر مجازی مان نزدیک تر.

 

که می داند کدام راست است و کدام دروغ ؟

 

--------------------------------------------------------------

تصویر : هزار بار دیگه هم مرسی از دسته گل به این قشنگی !

پ.ن. : این بازی "فهرست بد اومدنی ها و خوش اومدنی ها" رو فراموش نکردم، خیلی هم دارم بهش فکر می کنم ... اما هنوز نمی دونم چی بنویسم !

 

 

ahwaz.jpgشماره 14 - تیر 1387

 

فـــــرودگاه مهرآباد تهران - در انتظار پرواز به اهواز - ساعت 5 صبح

 

آدمهای این پرواز در این تاریک و روشن هوا هم سرحالند . حتی خمیازه کشیدن شان هم با انرژی است. تشکیل می شوند از یک سری آقاهای آفتاب سوخته و آفتاب نسوخته، نقشه به بغل و کیف به دست ، تک و توک هم خانم هایی که  از نظر من خوش آمدنی هستند: خوشگل، جدی ، مصمم، خوش لباس اما نه جفنگ؛ معمولا پوشه به بغل و لب تاپ به دوش، نشان از آن که پروژه ای در خوزستان دارند. در طول سال تحصیلی استادهای خمار و دانشجوهای خوابالو هم به این جماعت اضافه می شوند، اما در این فصل، هر که به اهواز می رود برای کار است . بقیه ای هم هستند؛ آن هایی که همسری یا خانه ای در اهواز چشم به راهشان است.

 

فکر می کنم4 سال از اولین پروژه من در اهواز می گذرد. نمی دانم چند بار رفته ام و برگشته ام، اما همیشه با پرواز ساعت 5 رفته و غالبا با پرواز 12 شب بازگشته ام. به آسمان اهواز که رسیده ام "آب" *خوشامد گفته و در بازگشت  "آتش" **بدرقه کرده است.

 

همیشه وقتی از پله های هواپیما پایین آمده ام با لذت هوا را بو کشیده ام و وقتی از سالن فسقلی فرودگاه پا  بیرون گذاشته ام با چشم آسمان آبی وسیعش را بلعیده ام.

 

همیشه وقتی آدرس را به راننده ای که به زور، از لابه لای لهجه عربی اش حرف هایش را فهمیده ام گفته و سوار تاکسی شده ام، نفسی از روی آرامش کشیده ام و وقتی با ماشین خیابان های شهر را برای رسیدن به مقصد پیموده ام سبکی ای را در قلبم حس کرده ام .

 

همیشه با تمام روحم از دیوارهای خاکی رنگش که آسمان را نمی دزدد، نخل های خوش قد و قامتش، درخت های کُنار ژولیده اش، رود کارون و پل سفید لذت برده ام.

 

همیشه وقتی از تاکسی پیاده شده ام، بلافاصله کار شروع شده است: ملاقات ها ، جلسه ها، برداشت ها و بازدیدها و من همیشه کار کردن در این شهر و برای این شهر را دوست داشته ام.

 

همیشه با سر رسیدن شب و توقف کار، قدم زدن کنار کارون را و شام خوردن در آن رستوران باقی مانده از دوران زرق و برق دار اهواز را دوست داشته ام.

 

همیشه شب قبل از خواب آنقدر از پنجره اتاقم به کارون زل زده ام که اشکم در آمده است.

 

اما روز دوم ...

 

همیشه روز دوم مستی شهر آب و آتش پریده است. چشمم به مردمی افتاده است که در دیار زرخیز، پروژه خیز، پول خیز، سود خیز و منفعت خیز خوزستان " زندگی " می کنند و نه "تردد" ...

 

این سفر مستی بیشتر پرید ، چرا که پیرهای شان به نظرم زوار در رفته تر، زن های شان افسرده تر، مردهای شان نا امیدتر ، جوان های شان عاصی تر و بچه های شان زار تر آمدند .

اما همه اش این نبود! در اهوازی که مردمی دارد با شاخص های زندگی قبایل صحرانشین، مرکز خریدهای باشکوهی دیدم ، با یک عالمه طبقه ، آسانسورها و فروشگاه هایی باشکوه با اجناسی با شکوه تر . ودر این سراهای باشکوه، جوانک هایی دیدم در حال گشت و گذار با لباس هایی رنگ و وارنگ و بسیار عاصی تر از جوانان پاپتی خیابان های اهواز. در خیابانی مجاور کارون، خیابانی که دیوارهایش از زور فرسودگی دارد می ریزد و بچه ها پابرهنه درش می دوند، یک عالمه ماشین های باشکوه در حال ویراژ دیدم .

 

دیدم رود کارون بوی لجن می دهد و رسوبات کف دارد به سطح می رسد و دیدم عرب های اهوازی پرچم خودساخته شان را پنهان و آشکار این ور و آن ور زده اند، به امید استقلال خوزستان از ایران ...

 

همیشه نیمه شب که خسته و هلاک در صندلی هواپیما افتاده ام، دلم گرفته است برای ترک این شهر و یواشکی برای آتش ها دست تکان داده ام .

 

------------------------------------

* رود کارون

** شعله هایی که بر فراز لوله های گاز دائم می سوزند

 

تصویر : خرماپزون

پ.ن. : خیلی گرم بود ...

 

 

خاله بازی

| | Comments (21)

 

cabinet.jpgشماره 13 - تیر 1387

 

بـرای انتخاب معاشرینم یک معیار بیشتر ندارم : کسانی که حالم را نگیرند !

 

آنان انواع و اقسام دارند. در حقیقت، با همه جور آدم رفت و آمد می کنم  . امروز در وقتی آشپزخانه ای، فهمیدم بیشتر معاشرینم تصادفاًدر گروه درآمدی "مایه دار" قرار می گیرند! چیزی که هرگز معیار انتخاب نبود و به آن فکر نشده بود! سپس دیدم این معاشرین مایه دار دو گروه اند:

 

1. شاغلانی که خودشان پول زیادی درمی آورند.

2. خانه دارانی که شوهران شان پول زیاد در می آورند .

 

گروه اول معمولا بچه ندارند، موهای شان کوتاه است، آرایش غلیظ نمی کنند ، وقت وراجی و خرید کردن ندارند و همیشه کیف دستی شان قد و قامت ساک مسافرت را دارد .

 

گروه دوم معمولا بچه دارند، موهای شان بلند و جینگیل وینگیل است، خیلی آرایش می کنند، اوقات فراوانی را به حرف زدن و خرید کردن می گذرانند و کیف هایی فسقلی دارند.

 

با گروه اول می شود ساعت ها راجع به همه چیز حرف زد، سیاست، اقتصاد، کار، پروژه، کارفرما، فیلم، مشروب، شوهر، بچه، خاطرات ، آشپزی، مرغ، گوشت، باقالی پاک شده، خیاط خوب، عروسی و بهسازی پیاده رو خیابان انقلاب  !

 

با گروه دوم می شود راجع به بچه ها حرف زد و رنگ مو ، برداشتن خالی از روی گونه، کفش جدیدی که به پا دارم، مانتوی جدیدی که به تن دارد ، مسافرت ، ویزای شینگن و ساعت کار موزه های لندن . دست آخر هم جای سوختگی روی مچ دستشان را که مثلا در اثر چسبیدن به فر موقع طبخ کیک تولد شوهرشان به وجود آمده نشان می دهند.

 

شوهر گروه اولی ها معمولا خوش قیافه اما لاغر، لقلقو و دارای شدیدترین میزان تحصیلات است و روز به روز بد لباس تر می شود. چیزی است در حد مبلمان منزل که باید باشد و ضروری است، اما رکن اول نیست. بچه نگاه می دارد، غذا می پزد، قربان صدقه می رود و لحظاتی رویایی می آفریند، اما پر از اشتباهاتی است که خوب ... قابل چشم پوشی است.

 

شوهر برای گروه دوم موجود باارزشی است که تخم طلا می گذارد . معمولا کچل ، درشت اندام ، بدریخت، خوش لباس ، دارای ساعت طلا و دیپلم متوسطه است! حرفش حکم کلام الهی را دارد، یک تنه تصمیم می گیرد اما در پختن تخم مرغ آب پز عاجز است و نمی داند فرق بچه با نارنگی چیست.

 

چند روز پیش یکی از گروه دومی ها عزا گرفته بود که نمی رسد دخترکش را به کلاس بیاورد، چون خودش کلاس دارد و غیره. گفتم خوب از پدرش بخواه این کار را انجام دهد . چشم هایش را ریز کرد و گفت " آخی ... اون طفلک که باید از صبح تا شب پول درآره ... " یا یکبار دیگر که بحث بر سر محل برگزاری تولد بچه ها بود ، یکی از آن ها به شوخی گفت " انقد خرج رو دست شوهراتون نذارید ... "

 

دو گروه معاشرین من گرچه خوشحالند( چون اصولا فقط با خوشحال ها معاشرت می کنم) اما در دو گروه کاملا متفاوتند . گروه اول را خانه ماندن دیوانه می کند، گروه دوم جایگاه خود را خانه می داند. نباید قضاوت کرد . با هر گروه که هستم، به رنگ همان گروه در می آیم و می مانم تا حوصله ام ناگهان سر می رود، آن گاه بی رنگ می شوم و ... می گریزم!

 

برای آقای عزیز تعریف می کردم: " بیچاره مارمالاد هلو ... ، برای آب خوردن هم زنگ می زنه به شوهرش اجازه می گیره ... این جوری : سلام بربری جان، عزیزم، خوبی ؟خسته نباشی... می گم معلم گوش ماهی (بچه شان) می خواد مرداد هم کلاس تشکیل بده، اسمشو بنویسم یا ننویسم. بربری یه جوابی می ده و مارمالاد هلو می گه چشم چشم چشم ... "

 آقای عزیز معتقد است این از زرنگی مارمالاد هلو است که مسئولیت همه چیز را به گردن شوهرش می اندازد!

 

یاد شنبلیله شاگرد اول مان افتادم که با فوق لیسانس، خانه داری و بچه داری می کند و رسما اعلام کرده  " کار کردن را دوست ندارد " . او برای این که حوصله اش سر نرود کلاس ورزش می رود و شوهری دارد سبیلو با قیافه خسته و مچاله که حتی روزهای جمعه هم سر کار می رود.

 

این هم از زرنگی شنبلیله است ... ؟

 

----------------------------------------

تصویر: کابینت آشپزخانه ای من که این تاملات روبروی آن شکل گرفت !

 

 

 

- شماره 12، 15 تیر 1387-

ســـال ها پیش من و آقای عزیز، پس از عمری شاگردی کردن و کار کردن برای انواع سازمان های دولتی و غیر دولتی و دفاتر خصوصی و غیر خصوصی، تصمیم گرفتیم دفتر خودمان را داشته باشیم. راه انداختن کار جدید و پیدا  کردن کار و بستن قرارداد و غیره و غیره یک طرف، پیدا کردن منشی هم یک طرف!

 

آگهی ها دادیم ، آدم ها آمدند و رفتند، مصاحبه ها کردیم ، تست هوش و تحقیق محلی و ... تا اینکه بالاخره انتخاب کردیم:

 

اولی یکی بود سرتا پا صورتی می پوشید و فکر می کرد وظایف منشی چیزی است که به صورتی بودن ربط دارد که لااقل در دفتر ما ربطی نداشت! ردش کردیم رفت. یکی بود خانم و متین، اما به نظر مشکل مادرزادی فهم و شعور داشت، رفت! یکی دیگر آمد دانشجوی معماری، باهوش، مودب اما تا دفتر خالی از ما می شد، از دوست یا دوستان او پر می شد. رفت ! یکی دیگر بود هوش در سطح متوسط نزاکت در حد متوسط، سر و سنگین ، اما تا دلتان بخواهد خشن ! همه چیز را به سوی آدم پرت می کرد. رفت. یکی دیگر بود که تا یک ماه هم دوام آورد. روز اول با مادرش آمد فهمیدیم خانواده دارد . اما به محض مشغول به کار شدن یک آقای مجرد جوان نسبتا دارای بر و رو ، عنان از کف داد و ... رفت ! یکی دیگر آمد که نمونه همه چیز بود . معرکه بود ، اما دو روز مرخصی گرفت و بعد از مرخصی با لب و گونه کاشته شده برگشت. در را که باز کردیم نشناختیمش. اخلاقش هم با کاشت گونه و مخلفات عوض شد و به ناچار بعد از تخریب یک پرینتر رفت. منشی آخر یک خانم ارمنی خوب و تمیز و مرتب بود. استثنائا با او مشکلی نداشتیم. اما خودش به دلایل شخصی رفت ...

 

با اسباب کشی به دفتر جدید و با یادآوری خاطرات تلخ گذشته گفتیم " بابا با منشی نخواستیم ... " تمام مسائل داخلی را خودمان حل و فصل می کردیم تا اینکه حجم کار فزونی گرفت و دوباره آگهی روزنامه و سپردن به دوست و آشنا و آمدن آدم های کج و کوله و مورد دار و ...

نفر آخر از امروز مشغول به کار شده. لیسانسیه است، به نظر جدی می آید ، جفنگ لباس نمی پوشد، محترم است صورت مینیاتوری مهربانی دارد، اما ... به اندازه کرفس از کامپیوتر سر در نمی آورد و به "ارجاع" می گوید "اجرایی" ... ! چه می دانم به کجا ختم می شود ...

 

اما از منشی ها بگذریم، این روزها داغ دل من از کارشناسان است . جوانان تحصیل کرده فارغ التحصیل از دانشگاه های تراز اول مملکت با رزومه های پر آب و رنگ و سنگین! همان ها که می ایند و آه می کشند از شرایط مملکت و این که دارند اینجا حرام می شوند و باید بروند "آن ور آب ها ..." که قدرشان دانسته شود !

 

یعنی در بین این همه جوان دارای فوق لیسانس و مزین به افاده های طبق طبق ، این همه محتاج به کار و علاقه مند به فعالیت اجتماعی که ناله شان گوش فلک را کر کرده که " کار نیست ... " ، یک نفر پیدا نمی شود که " واقعا" بخواهد کار کند ؟!؟!

 

تا از در وارد می شوند حقوق خفن و بیمه می خواهند و کمی که می گذرد دسترسی به اینترنت و اجازه نصب سی دی روی شبکه ! یک خط تلفن مستقیم روی میزشان می خواهند و ادعا می کنند فقط به مادرشان زنگ زده اند، آن هم برای اینکه ایشان نگران نشوند!  یواشکی روی کامپیوترشان گیم نصب می کنند و با جدیت بازی می کنند. تلفن موبایلشان بی وقفه زنگ می خورد و تذکر که بشنوند بهشان برمی خورد . وقتی در مورد انجام ندادن کار بازخواست شوند اشک به چشم می آورند و زمین و زمان را به هم می بافند . عارشان می شود شاگردی کنند، کار یاد بگیرند، اصلا عارشان می شود کار کنند. تمام فکرشان این است چطور آدم را بپیچانند و خلاص !

 

خلاصه بگویم هر وقت در انجام پروژه ای کارشناس استخدام کردم، هم استرس خفه ام کرد ، هم تحویل کار به تعویق افتاد، هم پولم را دور ریختم، هم دیوانه شدم و هم دست آخر تمام کار را از اول خودم انجام دادم و باز نشد آنچه دلم می خواست .

 

از هفته پیش یکی از کارشناس ها دارد بدجوری روی اعصابم رژه می رود. دنبال یک کارشناس دیگر به همکلاسی قدیمی ام که دانشگاه تدریس می کند زنگ زدم که اگر دانشجویی جدی و وظیفه شناس دارد معرفی کند . گفت یافت می نشود جسته ایم ما ...

 

نسل ما ، یعنی آدم های اواخر دهه چهل تا اواسط دهه پنجاه ، مثل نسل دایناسورها دارد منقرض می شود. ما هم کم بدبختی نکشیدم، انقلاب، جنگ، رکود، قحطی، شهادت، سهمیه بندی کنکور، امر به معروف، نهی از منکر، بدبختی، بیچارگی ... اما یک چیزهایی در وجودمان بود، به اسم مسئولیت، وجدان ، همت ، اراده . همه اش رفت ؟؟ مشکل اینجاست که هم نسلان من همه بر مسندی نشسته اند، آنهایی که بیکارند هم معمولا به درد لای جرز دیوار می خورند. به ناچار باید نیروهای تازه نفس را از دهه 60 ای ها برگزید، هان ؟

اما ... این دهه 60 ای ها ...دهه 60 ای های گرامی ... آه ای دهه 60 های گرامی ... بی احترامی نباشد (استثنا قاعده نیست) . دو کلام حرف داشتم که دارد خفه ام می کند، می گویم ... چه کنم دیگر ...

 

ای عزیزان دل من

ای که از جنینی با گرفتاری مادر و پدرهایتان مواجه بودید . ای که انقلاب با شما چه ها کرد و جنگ چه ها...

به خدا با هم خیلی بد تا شد

اما ما خودمان به خودمان بد نمی کنیم .

کمی زندگی را جدی بگیرید

کمی کمربند ببندید ، کمربند محکم

کمی پاشنه کفشتان را ور بکشید و کفشتان را واکس بزنید

کمی موهایتان را مرتب کنید و حمام بروید