نوبت عاشقی است یک چندی

| | Comments (18)

 

lovers.jpg- شماره ده، هشتم تیر 1387-

 

هــــــمیشه ته دلم ، ناخودآگاه به آدم های تنها حسودی می کنم، شاید چون هیچ وقت در زندگی تنها نبودم، یا تنها بودن را بلد نیستم،یا از تنهایی متنفرم یا چون می دانم تنهایی مرا خواهد کشت!

 

وقتی می بینم دوستم زردآلو که دیگر دوست پسر هم ندارد ، تک و تنها در یک خانه دویست متری زندگی می کند، خودش رانندگی می کند، تنهایی مهمانی می رود، تنهایی شام می خورد، تنهایی مست می کند، تنهایی می خوابد؛  یا آن یکی دوستم گیلاس، با این که گاهی نامزد دارد شب و روز تنهاست، تنهایی مسافرت می رود، راجع به همه چیز حتی مهاجرت، انفرادی تصمیم می گیرد و رفتار می کند؛ و یا این شفتالو که تازه دوستم شده، سیگار می کشد و تا ساعت یازده شب با دوستانش می گردد و شب تنها به خانه می رود و از همه حیرت انگیزتر آلبالو که هرگز با هیچ پسری، مردی رابطه که هیچ، دوستی ساده هم نداشته، پول هایش را جمع کرده، تنهایی خانه خریده، ماشین خریده و باز تنهایی پول روی پول انبار می کند ...

 

تصورشان می کنم از سر کار به خانه برگشته اند، یک نسکافه درست کرده اند، نشسته اند جلوی تلویزیون، کنترل به دست ، شاید روزنامه ای روی پای شان، شاید اول دوش گرفته اند. نشسته اند خستگی در کرده اند، شاید به امثال من تلفنی زده اند و با امثال خودشان قرار پیاده روی گذاشته اند، شاید فیلمی نگاه کرده اند، نرمش کرده اند، کارهای فردایشان را مرور کرده اند ، آرام و بی عجله شامی درست کرده اند و در خانه منظم و مرتب شان ، در تاریک روشن لامپ های کم نور رویایی، میل کرده اند. قبل از خواب با آرامش مسواک زده اند، کتاب خوانده اند و خوابیده اند، تا صبح یکسره !

 

وقتی یکی از آنها را می بینم در رستورانی، کافه ای نشسته ، تنها می خورد و می نوشد، حسودی ام می شود!!!! وقتی می بینم مریض که می شوند تنهایی می روند آمپول می زنند و یا تنهایی برای نقد کردن یک چک بی محل می جنگند و تنهای تنها سینما می روند، حسودی ام می شود!! یک چیز مست کننده ای در تنهایی است، یک وسوسه بزرگ، یک عظمت، مثل بزرگی کویر  ... نمی دانم. من تنها بودن را بلد نیستم و به من نمی سازد !

هر وقت به هرکدام شان از احساسم - همین ها که نوشتم -  می گویم ، چشمان شان گرد می شود که : " ... نگو ... تنهایی خیلی بده ... " که شکی نیست و یا گردتر می شود که: " ... دیوونه ای ... " و من در این هم ... شکی ندارم!!!!! و یا حرف های رکیکی می زنند که گفتنش جایز نیست!!!!

 

گردو، خانمی است از اقوام که همیشه تنهاست و من استثنائا از تنهایی او بدم می آید چون بوی بدجنسی و کپک می دهد. تخمه کدو هم خانم دیگری است از آشنایان که او هم تنهاست و از تنهایی این یکی هم بدم می آید چون پر از ضجه است و حقارت . جالب است هر دو خانم خود را در چیزی به اسم حجاب مخفی می کنند و هر دو یک شغل دارند، هر دو تند تند بیمار می شوند و هر دو سعی می کنند خیلی نازنین به نظر بیایند در حالیکه پر از بغض و کینه هستند، هر دو موقع الو گفتن صدای شان را نازک می کنند . هر دو در گروه سنی "چهل و پنج سال و بیشتر" قرار دارند.

 

 القصه ...

 

من هرگز گردو و تخمه کدو را با هم نسنجیده بودم ، شباهتی بین شان ندیده بودم تا اینکه پسرک نکته مهمی را در این دو آدم کشف کرد که نظر مرا در مورد تنهایی یک مقدارکی تغییر داد !

 

تا آن روز آدم ها برای پسرک دو گروه کلی بودند : مهربون - بد . آن روز صبح داشتم برای بیرون رفتن آماده اش می کردم که گفت :

 

پسرک : من فهمیدم بعضی آدم ها نه بد هستند و نه مهربون .

مامان : آی قربونت ... من که همیشه همینو می گم ... بهت می گم که ...

پسرک : اون جور که شما می گی نه ... ببین (یک نفس عمیق) بعضی آدمها بد هستند و لی بدیشون از (با تکون دادن دست ها ) این چیزهای معمولی آقا بدی و خانم بدی نیست .

مامان : خوب ... آره ... هان ؟

پسرک : ببین مامان ... تخمه کدو رو که یادته ... یه بدی هایی داشت ... آدم ها رو اذیت می کرد، ولی از بدیش نبود . یعنی در واقع ( با کج کردن دهان) در واقع مهربون هم نبود ...

مامان: ... اوهووم ...

پسرک : حالا به گردو فکر کن ...(حرکت شدیدتر دست ها) آدمو داغون می کنه ... اما خودش نمی خواد ...

مامان: درسته ...

پسرک: می بینی چقدر مثل هم هستن ؟

مامان : آره ... شغلشون هم یکیه ...

پسرک : خوب من به این فکر نکردم ... اما مشکل این دو تا چیز دیگه است ...

مامان: ...؟ ... ؟

پسرک : اینه که تا حالا عاشق نشدن !

مامان : اوووووووووه!!!!!  اما از کجا می دونی ؟ چون ازدواج نکردن؟ این که دلیل نمی شه! خیلی ها هستند عاشق هم می شن، اما ...

پسرک : من مطمئنم ... اگه "خوب" عاشق شده بودن، حتما الآن ازدواج کرده بودند ... و دیگه انقدر اخلاقشون گند نبود ...

مامان: !!!!!!!!!!!!!

پسرک : (در حال بیرون رفتن از اتاق) نگران نباش، من بلدم چطور عاشق شم!

 

 

----------------------------------------

پ.ن.1: تا اخلاقتون گند نشده، "خوب" عاشق شده، ازدواج کنید!

 

پ.ن.2: عکس بالا رو پسرک گرفته. مادرش قربون انتخاب موضوع و کادر بندی اش بشه(بره؟) الهی ...!!!!!

 

 

18 Comments

:\

اول این که آلبالو که خرس بود!!!
دوم این که آیا این عکس، پس از غذا دادن به مرغ ماهیخوار گرفته شده یا پیش از آن؟!!!

---------------------------------
رسیدن به خیر !
اول این که هر آلبالویی که خرس نیست ، دوم این که این ربطی به مرغ ماهی خوار نداره ، چون " گاجره" می باشه !

پسرك بسيار درست تشخيص داده وگفته.......عشق يه جورايي آدمو توسعه ميده...كامل ميكنه...لزومي نداره حتما به ازدواج ختم شه ...ولي اتفاق افتادنش بسيار بسيار لازمه واسه سلامت ما خانوما.....

سلام
من هم یک آقای کدوحلوایی می شناسم که هیچ وقت نفهمیدم برای چی تنهایی رو انتخاب می کنه انگار که دیگه انتخاب نیست عادت شده براش این رو واسه این میگم که انگار هیچ نفعی یا ضرری از این تنهایی نمی بره هیچی
بی اثر و خنثی درحالیکه تنهایی همیشه یه تاثیری داره یا جنون یا تفکر یا سکوت گویا یا... اما نمیشه روزنامه دیواری ثیر باشه که ظاهرا" ایشون استثنای این قاعده هستن
در مورد پسرک : من همیشه از مامان این وروجک ها می پرسم که چطور تا حالا تونستی جلوی خودتو بگیری و با این همه شیرینی یکجا قورتش ندادی :)
جدی جدی بهش گفته بودی واسه این موضوع عکس بگیره؟؟؟!!! آخه انتخابش خیلی دوست داشتنی


--------------------------------------------------------------
نه ، خودش تشخیص داد ، من نخواستم.

تنهایی خیلی خوبه.
بهترین همراهی که تا حالا داشتم. نه پاتک می زنه نه بد جنسی می کنه ! کلی هم باها ش میشه حال کرد. همونهایی رو دوست داره که تو دوست داری و پیشش لازم نیست هیچ کسی باشی جز خودت.
حیف که چنین دوستی رو از دست دادی.
هر وقت خواستم رابطه ی نزدیکی رو با گسی شروع کنم به خودم گفتم از بودن با این بیشتر لذت می بری یا تنهایی ؟! و جز دفعات معدودی - که دوستان خوب این روزهام رو ساخته - این تنهاییم بوده که انتخاب شده .
یک بار دیگه بودن باهاش رو امتحان کن :)
-----------------------------------
گفتم که ...

هیچکس نیست که تنهایی را تجربه نکرده باشه. به نظر من تعریف ها و برداشت های متفاوتی از تنهایی میشه داشت.

بعضی ها تنهایی رو با داشتن محدوده ای از حریم شخصی برای هر انسان یکی می دونن.

بعضی ها تنهایی فیزیکی رو صرفا دوست دارن.

بعضی ها تنهایی معنوی رو تجربه می کنن.

و اگه بین این دو گروه رو نگاهی بندازیم بی نهایت آدم تنها می بینیم!

تنها به دنیا میاد و تنها هم از دنیا میره و بین این دو تنهایی رو هم بینهایت لحظات تنها و غیر تنها پر میکنه!

ولی چیزی که واضحه تنهایی هم مثل هرچیز دیگه ای تو این دنیای بزرگ به اندازش خوبه! و بیش از اون بد و مخرب!

اینم از نظر یه گاه نویس !

خب الان به دلیل شرایط خاص آب و هوایی ِ اینجانب ... فعلا نظری ندم بهتره ... چون تخریبیه ... برای پسرک هم خوب نیست ...

اما کلا فعلا دکتر برای من نسخه ی تنهایی پیچیده ... خوب هم جواب داره ... بعدش رو هم ... فعلا بهش فکر نمی شود ...

شاید حق با پسرک باشد . ولی تنهایی هم فکر نمی کنم انچنان اش دهن سوزی باشد . ولی عاشقی که بیاد تنهایی هم باهاشه . اگه باهاش نباشه حتما بعدش هست .

بدون عشق هم میشه ازدواج کرد و چه آسون، متاسفانه
و با ازدواج کردن هم میشه تنها موند چه متداول، متعجبانه
رابطه ریاضی-شرطی بین عشق و ازدواج و تنهایی نمیشه یافت و منتها! منم با پریسا موافقم! بابا آلبالو به خدا خرس بود!!!!

از اون نوشته ها بود که با بند بندش همذات پنداری کردم .. منم به تنهایی دیگران حسودی ام می شه ولی از تنها بودن خودم بیزارم ... قشنگ نوشتی ... وقتی از این پسرک می نویسی دلم می خواست بغلش کنم بچلونمش .. بگم تو خیلی بلایی عزیز ... همیشه انقدر شیرین و عزیز بمون ... قول بده که بزرگ شدی حتما عاشق بشی ... حتما حتما حتما ... عاشق بشو ... ببوسش این عزیز دل رو

براي پسرك توضيح بده كه دلفيني مي شناسم كه اخلاقش گند است اما عاشق شده و ازدواج هم كرده !!

از اون مدل 50 به بالاها دارم توي خورجينم. . . خاله ام رو خوب توصيف كردي!!

من همیشه تنها بودم..همیشه م راضیم و خوگرفتم..دوروبرم ممکنه اظهرا ادمهایی باشم اما واقعن تنهام .....

گاهی تنهائی رو خیلی دوست دارم ..
خیلی می چسبه !!! یعنی همش مال خودت باشی ...
اونقدر تنها که هیچ چیزی این تنها بودنت رو خراب نکنه .
دارم به حرف های پسرک خوب فکر می کنم ..
من خوب عاشق شدم ...اما ...
اون طرف مقابل معشوق خوبی نبود ...
چی بگم ...!!

ببخشید ...
احساس می کنم این تیپ میوه هائیکه ازشون نام بردید ...
این وضعیت رو عین روشنفکری و مترقی بودن می دونن ...
یعنی ما تنها هستیم و بدون ارتباط با دنیای بیرون و آدم های دیگه خودمون رو می گردونیم ...
از هر چی مرد هم روی کره خاکی ست بیزاریم ...!!
به جون خودم این از اون آفتهائی هست که گریبان زنان ایرونی رو بد جور گرفته ...

شما پزشک هستی ؟
-----------------------------------
خیر جانم !

salam rooznameh joon...
ehsas kardam in neveshte ye jooraiii mokhatabi mese man dare....
rastesh manma hamishe hasoodim mishode be hamoon dast adama ke to gofti......va hamoon das adama ke khodemon hastim man va to lajam o dar avordan!!!!!!
vali midooni chiye adam ye bar vazife dare ke hatman ashegh beshe...nashe madyoone be zendegish...

من الان دلم میخواد جای کامنت گذاشتن بگم که نمیدونم چرا..اما شما رو خیلی دوست دارم بانو روزنامه..

منم یه زمانی فکر می کردم از تنهایی بیزارم و میمیرم. یادمه حتی درس خوندنم واسه کنکور جلکی تلویزیون با مامان بابام بود چون تنهایی تو اتاقم خفه می شدم. اما خوشحالم که تمرین کردم با تنهایی خودم خوش باشم و مهاجرت هم مجبورن کرد یاد بگیرم که با تنهایی کنار بیام. منم هیچ وقت تنها زندگی نکردم و حسودیم می شه... قشنگ نوشتی

Leave a comment