June 2008 Archives

 

lovers.jpg- شماره ده، هشتم تیر 1387-

 

هــــــمیشه ته دلم ، ناخودآگاه به آدم های تنها حسودی می کنم، شاید چون هیچ وقت در زندگی تنها نبودم، یا تنها بودن را بلد نیستم،یا از تنهایی متنفرم یا چون می دانم تنهایی مرا خواهد کشت!

 

وقتی می بینم دوستم زردآلو که دیگر دوست پسر هم ندارد ، تک و تنها در یک خانه دویست متری زندگی می کند، خودش رانندگی می کند، تنهایی مهمانی می رود، تنهایی شام می خورد، تنهایی مست می کند، تنهایی می خوابد؛  یا آن یکی دوستم گیلاس، با این که گاهی نامزد دارد شب و روز تنهاست، تنهایی مسافرت می رود، راجع به همه چیز حتی مهاجرت، انفرادی تصمیم می گیرد و رفتار می کند؛ و یا این شفتالو که تازه دوستم شده، سیگار می کشد و تا ساعت یازده شب با دوستانش می گردد و شب تنها به خانه می رود و از همه حیرت انگیزتر آلبالو که هرگز با هیچ پسری، مردی رابطه که هیچ، دوستی ساده هم نداشته، پول هایش را جمع کرده، تنهایی خانه خریده، ماشین خریده و باز تنهایی پول روی پول انبار می کند ...

 

تصورشان می کنم از سر کار به خانه برگشته اند، یک نسکافه درست کرده اند، نشسته اند جلوی تلویزیون، کنترل به دست ، شاید روزنامه ای روی پای شان، شاید اول دوش گرفته اند. نشسته اند خستگی در کرده اند، شاید به امثال من تلفنی زده اند و با امثال خودشان قرار پیاده روی گذاشته اند، شاید فیلمی نگاه کرده اند، نرمش کرده اند، کارهای فردایشان را مرور کرده اند ، آرام و بی عجله شامی درست کرده اند و در خانه منظم و مرتب شان ، در تاریک روشن لامپ های کم نور رویایی، میل کرده اند. قبل از خواب با آرامش مسواک زده اند، کتاب خوانده اند و خوابیده اند، تا صبح یکسره !

 

وقتی یکی از آنها را می بینم در رستورانی، کافه ای نشسته ، تنها می خورد و می نوشد، حسودی ام می شود!!!! وقتی می بینم مریض که می شوند تنهایی می روند آمپول می زنند و یا تنهایی برای نقد کردن یک چک بی محل می جنگند و تنهای تنها سینما می روند، حسودی ام می شود!! یک چیز مست کننده ای در تنهایی است، یک وسوسه بزرگ، یک عظمت، مثل بزرگی کویر  ... نمی دانم. من تنها بودن را بلد نیستم و به من نمی سازد !

هر وقت به هرکدام شان از احساسم - همین ها که نوشتم -  می گویم ، چشمان شان گرد می شود که : " ... نگو ... تنهایی خیلی بده ... " که شکی نیست و یا گردتر می شود که: " ... دیوونه ای ... " و من در این هم ... شکی ندارم!!!!! و یا حرف های رکیکی می زنند که گفتنش جایز نیست!!!!

 

گردو، خانمی است از اقوام که همیشه تنهاست و من استثنائا از تنهایی او بدم می آید چون بوی بدجنسی و کپک می دهد. تخمه کدو هم خانم دیگری است از آشنایان که او هم تنهاست و از تنهایی این یکی هم بدم می آید چون پر از ضجه است و حقارت . جالب است هر دو خانم خود را در چیزی به اسم حجاب مخفی می کنند و هر دو یک شغل دارند، هر دو تند تند بیمار می شوند و هر دو سعی می کنند خیلی نازنین به نظر بیایند در حالیکه پر از بغض و کینه هستند، هر دو موقع الو گفتن صدای شان را نازک می کنند . هر دو در گروه سنی "چهل و پنج سال و بیشتر" قرار دارند.

 

 القصه ...

 

من هرگز گردو و تخمه کدو را با هم نسنجیده بودم ، شباهتی بین شان ندیده بودم تا اینکه پسرک نکته مهمی را در این دو آدم کشف کرد که نظر مرا در مورد تنهایی یک مقدارکی تغییر داد !

 

تا آن روز آدم ها برای پسرک دو گروه کلی بودند : مهربون - بد . آن روز صبح داشتم برای بیرون رفتن آماده اش می کردم که گفت :

 

پسرک : من فهمیدم بعضی آدم ها نه بد هستند و نه مهربون .

مامان : آی قربونت ... من که همیشه همینو می گم ... بهت می گم که ...

پسرک : اون جور که شما می گی نه ... ببین (یک نفس عمیق) بعضی آدمها بد هستند و لی بدیشون از (با تکون دادن دست ها ) این چیزهای معمولی آقا بدی و خانم بدی نیست .

مامان : خوب ... آره ... هان ؟

پسرک : ببین مامان ... تخمه کدو رو که یادته ... یه بدی هایی داشت ... آدم ها رو اذیت می کرد، ولی از بدیش نبود . یعنی در واقع ( با کج کردن دهان) در واقع مهربون هم نبود ...

مامان: ... اوهووم ...

پسرک : حالا به گردو فکر کن ...(حرکت شدیدتر دست ها) آدمو داغون می کنه ... اما خودش نمی خواد ...

مامان: درسته ...

پسرک: می بینی چقدر مثل هم هستن ؟

مامان : آره ... شغلشون هم یکیه ...

پسرک : خوب من به این فکر نکردم ... اما مشکل این دو تا چیز دیگه است ...

مامان: ...؟ ... ؟

پسرک : اینه که تا حالا عاشق نشدن !

مامان : اوووووووووه!!!!!  اما از کجا می دونی ؟ چون ازدواج نکردن؟ این که دلیل نمی شه! خیلی ها هستند عاشق هم می شن، اما ...

پسرک : من مطمئنم ... اگه "خوب" عاشق شده بودن، حتما الآن ازدواج کرده بودند ... و دیگه انقدر اخلاقشون گند نبود ...

مامان: !!!!!!!!!!!!!

پسرک : (در حال بیرون رفتن از اتاق) نگران نباش، من بلدم چطور عاشق شم!

 

 

----------------------------------------

پ.ن.1: تا اخلاقتون گند نشده، "خوب" عاشق شده، ازدواج کنید!

 

پ.ن.2: عکس بالا رو پسرک گرفته. مادرش قربون انتخاب موضوع و کادر بندی اش بشه(بره؟) الهی ...!!!!!

 

 

 

ret-daijan-death.jpg- شماره نهم، دو تیر 1387 -

 

در روزهای گذشته، به مرور به سه بازی دعوت شده ام. با پوزش از دیرکرد، به ترتیب شروع می کنم :

 

بازی اول : ملاقات با عزرائیل !

(اولین دعوت از نجمه جان)

 

همیشه مرگ را در کنار زندگی می بینم،  شاید به این دلیل که به زندگی "عادت " نمی کنم و زنده ماندن را وظیفه نمی دانم.  فکر می کنم الآن زنده ام، اما ممکن است فردا همین موقع دیگر زنده نباشم. وقتی هر نفسی که فرو می رود، اگر برنیاید همه چیز تمام است ، تصورم دور از ذهن نیست. مرگ نه در یک قدمی، که کاملا چسبیده به زندگی است! شاید برای همین است که یک لحظه نمی توانم آرام بگیرم . برای همین است که همیشه نگران لحظاتی هستم که می گذرند ...

 

هر بار که با کسی خداحافظی می کنم، فکر می کنم شاید این خداحافظی آخر باشد. هربار جایی می روم، فکر می کنم شاید این آخرین بازدید باشد و هر روز که آغاز می شود با خودم می گویم شاید این همان آخرین روز است . هر شب چنان با آقای عزیز و پسرکم خداحافظی می کنم که گویی دیگر صبح را نخواهم دید و اینگونه است که تمام زندگی من با احتمال پنجاه- پنجاه ِ بودن - نبودن قاطی است.

اینگونه است که سعی می کنم همیشه ستون بدهکاری هایم صفر باشد. نگران طلب هایم نیستم! این گونه است که سعی می کنم خورده و برده ای با هیچ ماجرایی نداشته باشم. چون چه کسی می داند کی زنگ رفتن را می زنند .

 

اگر به من بگویند امشب ساعت دوازده خواهم مرد چه می کنم ؟ هیچی. مثل هر روز کارهای روزانه را انجام می دهم. مثل هر روز مراقب خواهم بود اشتباهی نکنم، مثل هر روز به همه عزیزانم فکر می کنم، مثل هر روز به امورات پسرکم رسیدگی می کنم و مثل هر لحظه از عشق به آقای عزیزم مست می شوم تا شب ...

 

و شب، مثل هر شب، با هم شام می خوریم، می گوییم و می خندیم. مانند هر شب کنار پسرک دراز می کشم، قصه می گویم، می خندانمش، بغلش می کنم تا کم کم نفس های منظمش بگوید خوابش برده، مثل هر شب هزار بار گردنش رو بو می کنم و لپ نرمش را می بوسم. مثل هر شب لیوان آبش را آماده می گذارم، رواندازش را مرتب می کنم و می روم.

مثل هر شب در آغوش آقای عزیز یک فیلم می بینم. فیلم که تمام شد مثل هر شب هزار بار می بوسمش و مثل هر شب هزار بار می گویم دلم برایش خیلی تنگ می شود، برای هم آرزوی خوابی خوش می کنیم

و ،

مثل هر شب می خوابیم!

 

بازی دوم : فیلم ایرونی !

(دعوت از وستا جان)

 

یک زمان هایی، دقیقا بین 17 تا 22 سالگی معتاد مجله فیلم بودم و اتفاقات سینمای داخلی را با ولع دنبال می کردم. زمانی که فیلم هامون را پنجاه بار دیده بودم و بر فیلم پری نقدی نوشته بودم و به دیوار دانشکده بی ربطمان زده بودم . زمانی که وقتی رسول نجفیان را در خیابان می دیدم ( که ستون طنز سینمایی مجله فیلم را می نوشت) مثل اسب چهارنعل می دویدم تا امضا بگیرم. زمانی که فکر می کردم بزرگترین رویداد سال جشنواره فیلم فجر است . زمانی که فکر می کردم بیضایی بزرگترین فیلم ساز دنیاست و هیچکس بهتر از کیارستمی دنیا را نمی بیند. زمانی که دلم می خواست مشایخی را از نزدیک ببینم ، با فریماه فرجامی یک قهوه بنوشم و یکبار تلفنی با مخملباف صحبت کنم.

آن زمان ها فیلم های خارجی کمیاب بود و من از سینما هیچ نمی دانستم . امروز فیلم های زیادی دیده ام. حرکات دوربین، بالا و پایین شدن های فیلنامه ، موسیقی فیلم ، ادیت آن ، صدابرداری ... همه و همه برایم معنادار شده است.

آخر وستا جان، امروز که من عاشق وودی آلن هستم، چطور از سینمای داخلی، بی سلیقگی، تنبلی ، بی کفایتی ، فرصت طلبی و کم هوشی آن لذت ببرم، طوریکه مورد علاقه هایم را نام ببرم ...؟

می دانم عرصه هنر، عرصه ایست که بسیار از شرایط اقتصادی و سیاسی تاثیر می پذیرد و سینما نه تنها از این قاعده مستثنی نیست که شاید از تاثیرپذیرترین هاست . اما آخر یک عدس خلاقیت چقدر هزینه دارد ؟ فکر می کنی وقتی کیشلوفسکی شاهکارهایش را می آفرید، دولت لهستان کشته مرده اش بود و پول به پایش می ریخت و ممیزی دولت کمونیست قربان صدقه اش می رفت ؟

اما در میان همه آثار کیلویی و بازاری ، هنوز فکر می کنم دایی جان ناپلئون بزرگترین استثنا و شاهکار تاریخ سینمای ایران است .

 

 

بازی سوم: صحنه های فیلم  

(دعوت از مریم جان)

 

راستش را بخواهی سوال بازی را که خواندم، اولین صحنه ای که بلافاصله یادم آمد صحنه پیش- ماچ شدن افسانه ای اسکارلت توسط رت باتلر در فیلم برباد رفته بود ! نمی دانم چرا ...شاید چون زمانی عاشق رت باتلر بودم و مثل خیلی دخترهای تین ایجر خودم را اسکارلت اوهارا می دیدم!

صحنه دومی که یادم آمد مربوط به فیلم ملاقات با جو بلک است. آن صحنه ای رمنسی که برد پیت هی برمی گردد پشتش به رفتن سوزان نگاه عاشقانه می کند و در تردید است و این حرف ها و ناگهان، یک ماشین نزدیک است به او بزند و او  جا خالی می دهد. خیال آدم راحت می شود که پوف ف ف ف ... به خیر گذشت اما ، چند ثانیه بعد، وقتی اصلا انتظار نداری یک ماشین دیگر می آید و بوم م م م م م! معرکه است !! من ده بار این صحنه را نگاه کردم !!!!

 

 

دوستان را  به این سه بازی دعوت می کنم .

 

 

 

 

 

نصف جهان

| | Comments (9)

jame.jpg

- شماره هشتم، اول تیر 1387-

دو روز گذشته را در اصفهان بودیم. این قسمتی از گزارش سفر است ، مخلوطی از تجارب و رویدادها:

1) واکنش به هر رویداد دست کم به دو شکل است:


esfehan1.jpg 

ساعت پنج صبح بیدار شوی و چهار ساعت در کویر ماشین سواری کنی و در فاصله چند دقیقه ای هتل، ناگهان ماشین بی نقصتان جوش بیاورد و آقای عزیز مجبور شود در شهری ناآشنا با تاکسی به دنبال جستن مکانیک برود و جواب درستی نگیرد و تو بمانی عاطل و باطل، زیر افتاب داغ، بدون کولر با پسرکی که لپ هایش از گرما ارغوانی شده است. اکنون می توانی:

الف) به زمین و زمان فحش بدهی و با گذشت هر ثانیه تکرار کنی " پس کجا رفت این مرد (یعنی آقای عزیز" و به پسرک یادآوری کنی " سرم درد گرفته " و نق بزنی و غر و ناله و نفرین. آقای عزیز را هم که بالاخره از دور دیدی، تمام پیشانی ات را مچاله کنی که یعنی اخم!

ب) از پسرک که خودش را با بازی های موبایل سرگرم کرده الگو گرفته و به هر ترتیب که هست از بودن اجباری ات در کنار خیابانی در نصف جهان لذت ببری !

پس با انتخاب راه دوم، به دقت برگ های بوته های شمشاد کنار در نیمه باز ماشین، بازی نو ر و سایه روی پیاده رو و رهگذران اصفهانی را نگاه کردم ، لهجه شان را تمرین کردم و به نتایجی تحلیلی در مورد زنان اصفهانی رسیدم!

 

2) شاهزاده شدن و اقامت در یک موزه، هر دو میسر است!


esfehan2.jpg

می توان در گرماگرم زورآزمایی ناهنجاری های اقتصادی، اجتماعی ، فرهنگی با هموطنان ، همزمان با زیرپا رفتن خیلی چیزها و برصدر نشستن خیلی دیگر چیزها ، آسودگی را تجربه کرد، یواشکی شاهزاده بود و رسما و قانونا در یک موزه به جا مانده از صفوی "مقیم" شد.

مهمانسرای عباسی ،آنقدر زیبایی دارد که کلافگی چشم ها را بپراند و آنقدر لطافت که هیاهوی واقعیت را به فراموشی بسپارد. آنقدر سوراخ سمبه برای کشف و شهود دارد که مثل ما با گریه چک آت کنید . البته اینجا وطن است. هنگام بلع شادمانی ها ، اگر یک قاشق گنده اغماض سر نکشید سوء هاضمه می گیرید؛ پس ترک بزرگ سقف، زنگ زدگی روشویی و بی دمپایی ماندن و ... را به بزرگواری خود، نبینید !

 

3) "مردم اصفهان" شناسی:


esfehan3.JPG

 

 

مردم اصفهان قدرهر چیزی را می دانند ؛ از وقت گرفته تا آب و برق :

·     روزها و شبهای تعطیلی "همه" به خیابان ها می ریزند و تا صبح در رستوران ها، کنار زاینده رود و این طرف و آن طرف میدان نقش جهان می خورند و می چرخند. روشن بودن لوسترهای بزرگ خانه ها تا نیمه شب، نشان می دهد در خانه هم بیکار نیستند!

·         در هر مترمکعب آب سرگردان در شهر و حاشیه شهر، یکی دو نفر با مایو در حال شنا هستند.

·         معمولا تا وقتی مشتری داخل مغازه نشود چراغ را روشن نمی کنند.

 

 

4) "مدیریت اصفهان" شناسی:

  • شهر اصفهان تمیز است و در حد استانداردهای کج و کوله وطنی، به سامان . اما شهرداری تلاش عجیبی در ارتباط کلامی با شهروندان دارد. در و دیوار شهر پر از پند و اندرز و تهدید است : "بخند همشهری"، "کار خوب چه بدی داشت که رهایش کردی ؟ " و تابلوی بزرگی با زمینه مشکی در یکی از تقاطع های پرتردد شهر که می خواهد مطمئن شود می دانیم بعد از مرگ از قبر در می آییم یا خیر ! نرده های احاطه کننده همه ابنیه تاریخی پر از تابلوهایی این چنینی است

 tanezan.jpg

شاید در ادامه همین سیاست تهدید و اندرز است که این دایناسورهای بیریخت زیر این مقرنس های بینوا قرار داده شده اند :

 dainasor.jpg

 

و شاید تهدید های دیگری در کار است که ساعت کار موزه ها و بازدید از ابنیه تاریخی محدود به ساعات اوج گرماست ...

 

5) هموطنان در سفر:

غور در رفتار هموطنان سرگرمی هرروزه من است . مثلا :

آیا می دانید چرا هموطنان در سفر به مناطق تاریخی، لباس های مهمانی شان را می پوشند، با کفش های تق تقی و لباس های تنگ عرق ریزان و لنگ زنان مغازه نوردی می کنند ، با دست های پر از سوغاتی در بناهای تاریخی یادگاری می نویسند، یک سره دنبال سرویس بهداشتی می گردند و عطش سیری ناپذیرشان برای گرفتن عکس خانوادگی را فرو می نشانند؟

 

ایرانی زاده های دورگه ساکن فرنگ که فارسی ندانند ، حیرت انگیز نیست. اما آیا می دانید چرا  آدم هایی با شکل و شمایل ایرانی، با پدر و مادر ایرانی و شناسنامه ایرانی، در جواب ساده ترین سوال ها با چشمان گرد می گویند "وات؟!؟!"

 

 

6) پسرک در سفر:

پسرک همه جا و در هر شرایطی انگیزه های شاد بودنش را پیدا می کند . وقتی وارد اتاق مان شدیم بالا و پایین پران گفت : "من یه شاهم ، شما (مامان) هم ملکه، شما (بابا) هم سرباز من!" و شروع به چیدن اسباب بازی هایش در اطراف اتاق کرد . وقتی من و آقای عزیز از خستگی ولو شده بودیم، داشت از سکوی نشیمن درون بالکن حداکثر استفاده را می برد !

بازدید طولانی و ریزبینانه من و آقای عزیز از مسجد جامع را در حالیکه در و دیوار را با دوربین جدیدش تماشا می کرد تحمل کرده، پا به پای ما کشفیات تاریخی کرد:

 

tozih.jpg

و هر جا خسته می شد بی صدا خستگی در می کرد

 

esterahat.jpg

بیشترین لذت را در باغ پرندگان برد . وقتی که گفت : "مرسی که اینجاییم و من می تونم با یه طاووس برقصم ..."

 

 
dancing.jpg

شب که خسته و خوابالود بالاخره به تختش فرود آمد، نیمه خواب گفت : " یه استراحتی می کنم و بعد می آم با هم پلی استیشن بازی کنیم" کلمات آخر با خروپف قاطی شدند!

او در مورد سفر نظریات خاص خودش را دارد . مثلا این دیالوگ در میدان نقش جهان:

پسرک:  از بس راه رفتیم استخون پاهام داره درمی آد...

مامان : خوب عزیزم اومدیم مسافرت دیگه ... ما که همیشه انقدر راه نمی ریم .

پسرک : مامان اومدیم مسافرت لذت ببریم، نه این که عذاب بکشیم !

 

 

7) در آخر ...

سفر ، بزرگترین واجبات و لازم ترین الزامات و بهترین کارهاست ( گویا دیوار نویس های اصفهان بی تاثیر نبوده است) !

 

کویر ... کویر داستان غریبی است . آقای عزیز می گوید حرمت کویر ... و من نمی دانم چه بگویم چون هنوز نفسم پر از کویر است. عجیب آدم را می گیرد و عجیب ... عجیب است ، خیلی عجیب است . بی سبب نیست که پیامبران از کویر آمده اند !

 

kavir.jpg


-----------------------------------------

پ.ن.1 : پست قبلی را نزدم که مثل بیچاره ها نک و نال کنم . منظورم این بود که آدمیزاد بدجوری وابسته به ماده است ، اگر نگوییم فقط ماده است ... اما ممنون از ابراز احساسات دوستانه همگی. همواره به یاد داشته باشید که من صد تا جان دارم!

پ.ن.2: آسمان و زمین هم که مرا از دوست داشتن کارهای دفرمه دوستمون بازدارند، باز دوسش دارم!!

تصویر بالا : سوغاتی اصفهون؛ یک تکه مسجد جامع ...

clif.jpg- شماره هفتم ، 29 خرداد 1387-

 

تــــــکه ای گوشت، یک عضله بی قواره ، مشتی رگ و پی، در سینه ماست که در تمام زندگی مان تاپ تاپ کرده و اگر کسری از ثانیه از زدن باز بماند یا تاپ و توپش نامنظم شود، ما، انسانی به این بزرگی و باشکوهی دچار درد و رنج وحشتناکی شده و یا ...  از زندگی ساقط می شویم.

 

و مغز ، افتخار انسان بودن ما، کانون فکر و اندیشه، آنچه ما را از سایر موجودات زنده متمایز می سازد، خوراکش قند است و اگر قند کافی به بدن نرسد، عملکرد مغز مختل می شود یعنی فکر تعطیل !

 

دیشب حالم بد بود . خیلی خیلی بد . قلبی که لازم است در بدن هر موجودی با قد و قواره و جنسیت و ماهیت من دست کم نود بار در دقیقه بزند، به زور چهل بار می زد و هر بار که می زد گویی سنج در فکم به هم می کوبیدند و گمانم از سوی دیگر قند مغزم هم پایین آمده بود  و من، آدمی با این همه هارت و پورت و قیل و قال ، به چیزی در حد بوته جعفری یا چیزی منفعل تر تبدیل شده بودم.  تمام حواسم را جمع کرده بودم که بتوانم ضربان قلب تنبلم را با پلک زدن هایم هماهنگ کنم و آنچنان این عمل برایم مهم بود که نفسم از هیجان بند آمده بود . نمی فهمیدم دور و برم چه می گذرد، فقط می فهمیدم درد دارم و نمی فهمیدم باید چه کار کنم. فکر می کردم تنظیم پلک و نبض مهمترین کار دنیا و شاید تنها راه نجات است!!  نمی دانم کی خوابم برد.

 

امروز روز پر مشغله ای بود و هست. از ساعت هفت صبح تا همین الآن، که یاد حال بد دیشبم افتادم، داشتم با ضریب بهره وری 150 درصد کار می کردم. هنوز حالم خوب نیست، اما قلب و مغز لطف کرده، اجازه فعالیت مجدد داده اند. قلبم به جای تاپ تاپ، خر خر و گاهی فر فر می کند و مغزم ... مغزم آنقدر کار می کند که بفهمم تمام هیجان دویدن های امروز مثل هیجان تنظیم نبض و پلک دیشب است؛ به همان مهمی یا همان بی اهمیتی . اما خوب ... چه می شود کرد ؟ به قول وودی آلن :

 

Busy hands are happy hands

 

روز پرمشغله ای برای دست هایتان  آرزو می کنم!

 

 

------------------------------------------

تصویر بالا : انقلاب3، اثر کلیف برنی. کارهاشو خیلی دوست دارم. خیلی خیلی خیلی . پیچ و تاب بدن های دفرمه شده اش دیوونه ام می کنه. اونقدر که خودم هم دفرمه می شم ...

 

شماره ششم - 23 خرداد 1387

-         لــــــطفا به من نگو چی کار کنم، چی کار نکنم .

-         بعضی کارهای تو مستقیما منو تحت تاثیر قرار می ده ، قبول داری؟

-         تو می خوای همه چیز مطابق میل خودت باشه، اما قبول کن میل تو لزوما میل من نیست. ازت می خوام احساسات منو درک کنی و برای سلیقه و شعورم احترام قائل بشی.

-         من فقط در مورد چیزهایی که به خودم مربوط می شه نظر می دم.

-         مثلا همین که اصرار داری پامو دراز نکنم ، من اینطور دوست دارم. فکر می کنی خودم شعور ندارم ؟

-          پاتو که دراز می کنی می ره توی دهن من .

-         این توهم توست، پای من ؟ دهن تو ؟ اینو بهانه کردی که از من ایراد بگیری!

-          اینها:  ببین!  این مگه شست پای تو نیست ؟

-         معلومه که هست !

-          خوب ، این هم دهن منه ، ببین : اَ اَ اَ ...

-         تو اصلا چته ؟ امروز با کسی دعوات شده ؟ چی شده ؟ مشکلت کجاست ؟

-          نه همه چیز عالی بوده ، فقط شست پات که می ره توی دهنم بدم می آد .

-         بدت می آد ؟ از من ؟

-          نه ...

-         از من خسته شدی ... عجب احمقی بودم من ... تو منو نمی خوای، دلت رو زدم ...

-          من فقط بدم می آد شست پات بره توی دهنم ... همین!

-         اِ ؟ حالا شست پای من اَخ شد ؟

-          نه! فقط ...

-         یه زمانی چقدر عزیز بودم برات ...

-          الآن هم هستی ، فقط دوست ندارم شست پات بره توی دهنم.

-         حالا دیگه شد من و تو؟ شست من ، دهن تو ؟ از هم جداییم ؟ یه زمانی می گفتی ما ...

-          اصلا ربطی نداره، عشقمون سرجاشه، اما لطفا شست پاتو ...

-         آره ... از اولش هم می دونستم کارمون به اینجا می رسه ... آه ... عشقمون ... تو همه چیزو به گند کشیدی ...

-          خیلی خوب ... خیلی خوب ... راحت باش ... ببخشید ...

-         راحت ؟ زندگیم از هم پاشید ... معذرت خواهی تو به چه درد می خوره ؟

-          منظورم اینه پاتو دراز کن ... اصلا اون یکی شستت رو  بکن توی چشمم، خوب ؟

-         ...

-          ...

-         تو منو و خودتو با این رفتار داغون می کنی. باور کن هیچ چیز ارزش ناراحتی نداره. انقدر سخت نگیر!

----------------------------------------------   دقایقی بعد ---------------------------------------------------

-         چقدر حالم بده ...

-          عزیزم ...  ، چرا ؟

-         زندگیمون داره از هم می پاشه، عشقمون ...

-          چرا ؟؟ پات که توی دهن منه و من چیزی نمی گم ...

-         ببین باز داری شروع می کنی.

-