" تولد روزنامه دیواری "
- پیش شماره ، یازده خرداد 1387 -
مــی دانم ، خوب می دانم اینجا کجای کره خاکی است، آدم های* اش را با تمام تنگ نظری ها، بددلی ها ، بد جنسی ها و نادانی های شان خوب می شناسم. تمام قفل های این سرزمین را دیده ام، به آن ها دست کشیده ام. جای شاه کلید را بلدم، زندانبان ها را هم می شناسم، می دانم رگ خواب کدام است ، می دانم ، اما نمی خواهم یاد بگیرم .هرگز نخواهم آموخت، تلاش هم نخواهم کرد که بیاموزم، خلاص**!
وبلاگی داشتم که پرید و رفت . جور در نیامد با اینجایی بودن و آنجایی رفتار کردن. با آن دوست شده بودم، وقتی که رفت قسمتی از مرا هم با خود برد. بین ادامه نوشتن و هرگز ننوشتن غوطه ها خوردم ، نقشه ها کشیدم و هرچه رهنمود جهان سومی بود را بارها مزه مزه کردم. مهم نیست. دوباره آغاز می کنم؛ نه کبک وار چشم بسته بر واقعیات و نه جان بر کف ایستاده بر لبه تیغ و نه از صفر، ادامه مسیر بودنم خواهد بود با این وبلاگ جدید: روزنامه دیواری!
اسمش هنگام دویدن در راه پله ها به ذهنم رسید؛ به یاد روزنامه دیواری های مدرسه و انگشت های دردناکمان از نوشتن... و اسم نویسنده اش ... من هستم ! نه همان که بودم، نه آن که دیروز بودم! اما چه اهمیت دارد مرا به چه نامی بشناسید ؟ شهین یا مهین ، زری یا پری ، ملیحه یا وجیهه ؟ یا همان روزنامه دیواری ؟!
بچه که بودم اسمم را تکرار می کردم ... تکرار می کردم ... تکرار می کردم تا شبیه چیزی مثل زوزه باد می شد در میان دندان هایم و به نظرم مسخره می آمد که این زوزه، نام من است، هویت من است. این زوزه را که بشنوم می گویم "بله" . همه دنیا مرا به این نام می شناسند.
کسی می گفت اسم های مان سرنوشتمان را می سازد . دور از باورم نیست. در گذر روزگاران تپه ماهوری زندگیم گاه با اسامی مستعاری معرفی شدم . اسم هایی با آهنگ و معنایی کاملا متفاوت از نام خودم . نام هایی غریب که هربار با آنها نامیده می شدم موج می افتاد در واقعیتی که خودم بودم . اما روزنامه بودن و دیواری بودن ... موج بامزه ای است و برای من ادامه راهی است که خودم را در مقابل خودم قرار می دهد.
بگذریم ...
در این دنیای مجازی ، من روزنامه دیواری هستم. اگر اینجا هستم و می نویسم انگیزه ای ندارم؛ نه خودنمایی، نه سرگرمی ، نه وقت کشی، نه تمرین نوشتن و نه حتی مثل قدیم ها: برای از یاد بردن ! تنها به این دلیل است که کرم نوشتن از طفولیت در سلول هایم رخنه کرده است ، به این دلیل است که جنون نوشتن دارم. اگر اینجا نباشد روی دیوار می نویسم، یا روی آیینه بخار گرفته حمام، یا با کف مایع ظرفشویی روی بشقاب های نیمه چرک ، می نویسم؛ کف دستم ، یا کف دست او ... کسی چه می داند .
می نویسم، چون مجبورم !
-------------------------------------
* دور از جان دوستانم !
** خلاص: به قول دوستان و برادران افغان در فیلم بادبادک باز، که بدجوری ذهنم را مشغول خود کرده است.
پ.ن. : هرچه نقاشی و عکاسی می بینید و خواهد دید از همین نگارنده/وبلاگنده است!