روزگاری این چنین

| | Comments (9)

 

BbyB.jpg- شماره 48، آبان 1387 -

این روزها به نظرم می­رسد یک جای کاری ایرادی دارد!

یک فهرست هفتگی از "انجام دادنی­ها" تهیه کرده ام که آخر هر هفته عینا به هفته بعد منتقل می­شود، موقع نوشتن آن­ها بی­وقفه آه می­کشم!

اتمام فلان گزارش ها، شروع برداشت میدانی فلان جا، تهیه عکس فلان پروژه ، شروع کار فلانی، جلسه با آن یکی فلانی در فلان­جا، تماس با فلان فلان شده، تهیه فلان قرارداد و سایر وظایف کاری، کم دغدغه ترین­هاست! فهرست اقلام انجام دادنی خانه، از پر کردن فریزر و انجام مرتب کردنی­ها شامل گردآوری پوتین­های­ام از گوشه و کنار خانه، جوراب پشمی­های­ام از پشت مبل، گل­سرهای­ام از میان اسپایدرمن­های پسرک و غیره هم هیچ! شانه کردن موهای­ام، حتی آب دادن گلدان­ها هم هیچ.این روزها "خودم" دارم از قلم می­افتم !

هنوز به دفتر جدید و سقف اکواستیک­اش عادت نکرده­ام، هنوز چیزی به دیوارهای اتاق­ جدیدم آویزان نکرده­ام. هنوز شماره تلفن­های جدید را حفظ نشده­ام و هنوز ای.دی.اس.ال­مان وصل نشده است!

سه جمعه گذشته "تنها در خانه" بودم؛ آقای عزیز و پسرک دنبال کارهای خودشان بودند و من سه روزی را که می­توانست مال خود خود خودم باشد را فقط دور خانه راه رفتم، هارد پورتابل­ام را سوزاندم، خوابیدم و سردرد گرفتم!

روزهای اخیر همه­اش مثل گاو ِ وسط میدان گاوبازی از دماغم بخار درآمد! یک ظرف را درون مایکروفر به آتش کشاندم، فاضلاب ظرفشویی را در اثر خالی کردن برنج مسدود کردم و مسواک­ محبوب­ام را داخل سطل دستشویی انداختم!

در دو شب گذشته، ده دقیقه آخر دو فیلمی- که برای­ام مهم بود آخرش چه می­شود - را خوابیدم و تا الآن هم به فکر نیفتاده بودم که خوب است - و می­توانم این چند دقیقه­ها را دوباره ببینم!

تازه نمی­گویم دیروز آدامس­ام را جای قند درون نسکافه انداختم و امروز قبل از خروج از دستشویی در زدم !

 

غلط نکنم یک جای کار ایراد دارد، وگرنه کدام نوشته من این همه علامت تعجب داشت که این نوشته دارد ؟!

 

-----------------------------------------------------------------------------------

تصویر : اتو پرتره پشت و روی خودم. اسم­اش را گذاشته ام:

"خودم، اثر خودم .به همین سادگی"!

یا

"من، ماست یخ زده با طعم فلفل"!

یا

" من، فقط چند خط دارم"!

یا ...

نمی­توانم تصمیم بگیرم!

 

مادریت

| | Comments (13)

 

dr.dixon.jpg- شماره 47، آبان 1387 -

مـــثلا سرمشق می­نویسد، اما در حال بازی با محتویات جامدادی­اش است. نمی­داند دارم نگاه­اش می­کنم.

- چی کار می کنی ؟

- معلومه (با خونسردی)، دارم مشق می نویسم: اول "بـ " ، دوم " َ " می شه "بـ َ " ...

بعد از نوشتن چند تا "بـ َ "  دوباره با مدادش مشغول بازی می­شود.

- گفتی ... داری مشق می­نویسی؟

-  بعله ... دارم می­نویسم ... م م م م م م م ا ا ا ا ا ، می شه ما ا ا ا ا ا ا ا ... م م م م م م...

کمی بعد، باز هم نوشتن متوقف می شود . بازی ادامه دارد .

- اون چیه دست­ات ؟

- این چه سوالیه ؟ معلومه، مداده .

-  من فکر کردم هواپیما است !

- نخیرم، مداده ...

به فکر فرو می­رود و در سکوت به مداد نگاه می­کند . ناگهان از جا می­جهد:

- این (اشاره به مداد سیاه بلند) اصلا هواپیما نیست، اصلا! مامان موضوع این نیست (قیافه جدی). این مردیه که یه کار جادویی بلد شده و توی آسمونا پرواز می کنه (پرواز دادن مداد بالای سرش) و این (مداد سیاه کوتاه­تر) پسرشه که داره اصرار می کنه باباش ببردش آسمون و این (مداد قرمز) هم مادرشونه . یعنی مادر پسره.

- خوب؟

- که اون هم این جادو رو بلده، اما هنوز نمی دونه با شوهرش بره یا ( با غصه ) بمونه پیش پسر عزیزش ...

- خوب؟

- بعد (کمی فکر می کند) مامان­شون راه حلی پیدا می­کنه و ... و ... آهان ... با سفینه می­ره دنبالشون، سه تایی می­رن استان مریخ!

- سیاره ...

- بلی، سیاره مریخ. معلم­مون هم بهم تذکر داد!

-خوب ؟

- همین. حالا ...  ادامه داره ... (مدادها را دور سرش می­چرخاند و صدایی مثل جاروبرقی در می­آورد).

- اون وقت ... مشق چی می شه؟

- آه ...(می­نویسد) م م م م م م م ا ا ا ا ا ، پوف ... می شه ما ا ا ا ا ا ا ا ... آآآآآه ... م م م م م م ... ای داد بیداد ...

 

فرزند داشتن عجب مسئولیتی است!  وقتی خودم با این همه سن و سال با لوازم تحریر روی میزم بازی می کنم ، چطور از این طفل معصوم بخواهم حواس­اش به کارش باشد؟

-----------------------------

تصویر : پروفسور دیکسون، همکار و مشاور ارشد من در زمینه طراحی سازه­های شهری !

 

چرخ چرخ عباسی

| | Comments (18)

 

pishi.jpg- شماره46، آبان 1387 -

یـــادم می­آید ترم اول دانشگاه پانزده هزار تومان وام دانشجویی گرفتم و پس از کلی تامل در مورد چگونگی خرج کردن این ثروت هنگفت (!)یک دوربین نادیجیتال فوجی خریدم ! دوربین ضعیفی بود و قدرت فلاش­اش به لعنت شیاطین هم نمی ارزید اما خیلی خوب بود. با بچه­ها در سوراخ سنبه­های دانشگاه و خیابان­های درکه می چرخیدیم، موضوعات هنری کشف کرده و عکس می گرفتیم. آن هم با چه دقتی؛ چون هزینه ظهور و چاپ فیلم کمر دانشجویی ما را می شکاند! امروز غالب کسانی که موبایلی دارند،دوربینی هم دارند و می توانند بدون نگرانی از هزینه­های عکاسخانه ای تند و تند عکس بگیرند .

یادم می­آید در راهروی طبقه دوم دانشکده یک "برد دانشجویی" داشتیم. اگر مطلبی که می نوشتیم به تشخیص شورای چی چی انجمن اسلامی "موردی" نداشت و کمیته انضباطی آن را مغایر هزار چیز نمی دانست، با کسب اجازه از رییس دانشکده و سایر بزرگ­ترها و ماندن در نوبتی معمولا یک ماهه می توانستیم نوشته مان را روی­اش بچسبانیم.

 

در مطب دندان­پزشک به دیوار زده بودند : امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودی !

بلی، امروز همان روز است؛ اکنون می­توانم بی­دغدغه عکاسی کنم و بی حرص و جوش در هر گوشه شبکه جهانی اینترنت که عشق­ام کشید مطلب منتشر کنم!اما آیا این کافی است؟ سیرم می­کند؟

پسرک می­گفت : " مامان مجبوری انقدر همه چیزو جدی بگیری ؟"

به او خندیدم. اما دارم فکر می کنم ؛ به نوشتن در اینجا که من جدی­اش می­گیرم، اما مثل فریاد کشیدن در باد می­ماند. گاهی نمی­شنوند، فکر می کنند داری شکلک درمی­آوری یا آدامس می­جوی!

با این وجود می­نویسم، جدی می نویسم. برای خودم و تو که می دانم می فهمی !

 

با احترام،

روزنامه دیواری !

 

--------------------------------------------

تصویر: با دوربین فوجی : از مجموعه "گربه­های دانشگاه". بالاخره موفق شدم منتشرش کنم J

 

November 2008

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30