- شماره 22، مرداد 1387 -
اگر آدم با مادر و پدر اش غریبی می کند، من هم با دریا و جنگل غریبم ! این شانس را داشته ام که تابستان های سال های کودکی ام را با این دو بگذرانم . اما کوهستان ، سنگ و صخره و بیابان، دره سرسبز وسط صحرای خشکیده برایم یک سره ناآشناست و چطور بگویم ... هولم می کند !
اینگونه شد که سفر ما به رشته کوه البرز برایم نه در حکم تفنن و تفریح و وقت گذرانی، که ماموریتی جدی و هولناک شد.
تا به حال به زیارت دماوند رفته اید ؟ عمری خوانده بودم و تکرار کرده بودم که ارتفاع قله دماوند 5671 متر است و عکسش را قاب گرفته بودم و روی میزم گذاشته بودم، اما تا نروی و پای آن قله عظیم نایستی، بوی گوگرد بدن اش را استشمام نکنی و سرت را از پرتاب قلوه سنگ هایی که با لرزش تن اش به سویت پرتاب می کند ندزدی، نمی فهمی که دماوند یعنی چه ... دلم می خواهد دماوند را بیشتر بشناسم و دلم می خواهد یک بار تا آن بالاترین نقطه اش بروم ؛ چه جسارتی می خواهد. دماوند زنده است، همانطور که دریا زنده است و باید بپذیردت تا بتوانی نزدیکش شوی ، وگرنه پس ات می زند، همانطور که دریا قربانیان مهاجم اش را تف می کند .
اگر از جاده آبعلی به آمل، کمی پایین تر از "سیاه بیشه" به جاده ای که نوشته " به طرف بلده" بپیچید، وارد دنیای عجیبی می شوید. لااقل برای من آنقدر عجیب و نفس گیر بود که جسارت نکردم عکس بگیرم، انگار که به خدا بگویی " جناب پروردگار بگویید هلو ..." ... نمی شود، نشد . راه باریک و پر پیچ و خم، پر از کوه و خالی از خاک. شکاف های عمیق زمین که مرور ایام هم از هیبت آن نکاسته بود .
به روستاها که می رسیدیم، رزن، تاکر، ولاشید، از هیبت طبیعت کاسته می شد، می شد نفس راحتی کشید، انگار خدا یک لحظه روی برمی گرداند. می شد با دقت به صورت روستاییان نگاه کرد و از خود پرسید این ها آیاخوشبختند؟
ادامه راه به یوش ختم شد. خانه نیما یوشیج.
با وجود همه ارزشی که برای کار نیما قائل هستم ، که لابد باید باشم که او پدر شعر سپید است و الی آخر، اما هرگز نتوانسته ام با اشعار او رابطه دوستانه ای برقرار کنم. با دیدن هر تابلویی که می گفت چقدر تا خانه نیما راه باقی مانده است به حافظه ام بیشتر فشار می آوردم که بیشتر یادم بیاید ، این را می خواندم "بعد من آريد حال من به ياد / آفرين بر غفلت جهال باد" که امروز فهمیدم از مجموعه ای است به این نام :" قصه ي رنگ پريده ، خون سرد".
به یوش رسیدیم، به کوچه باغ دلنشین خانه نیما، خانه پدری نیما - متعلق به دوره قاجار، عکس های نیما بر دیوارها و مزار او، سنگی بر گوری در میانه حیاط، آرمیده بین خواهرش و دوستش سیروس طاهباز. تصاویر را که نگاه می کردم جسته گریخته کلماتی از نیما به یادم آمد که همه اش از شب بود:
"ترا من چشم در راهم شباهنگام ... ری را،صدا می آید امشب ... یکشب درون قایق دلتنگ ... دارد هوا که بخواند درین شب سیا ... در شبانگاهی چنین دلتنگ... و شب تیره بدل با صبح روشن گشت ... پاسها از شب گذشته است... و بیابان شب هولی... می گریزد شب... در نخستین ساعت شب در اطاق چوبیش تنها زن چینی ... در یکی از شبها... یک شب وحشت زا... "
به چشمان مردی نگاه می کردم که در کنار خرس مرده ای عکس گرفته و همه اشعارش به ترس و درد ختم می شود . به ری را فکر می کردم ، دو عشق نافرجامش و عالیه خانم ، به اندام صفورا که در آب دیده است و آن همه حسرت و عذاب که از شعرهای اش می جوشد.
از یوش که خارج می شدیم پشت سرم را نگاه کردم :" در دامن اين مخوف جنگل / و اين قله كه سر به چرخ سوده است / اينجاست كه مادر من زار / گهواره ي من نهاده بوده است" .
با آقای عزیز تصمیم گرفتیم تهران که برگشتیم شب شعر نیما راه بیاندازیم !
از یوش گذشتیم به "اوزکلا" رسیدیم، نوشته بود "مدفن عباسعلی ناطق نوری". شنیده بودم این روستا، به دهات سوییس شباهت دارد و پر است از ویلاهای آنچنانی آقازاده ها و وابستگانشان. دهات سوییس را ندیده ام، اوزکلا زیبا بود، اما نه متمایز از زیبایی روستاهای دیگر دره نشین دیار نیما و ویلاهایش، لااقل تا جایی که درختان اجازه تماشا می دادند اصلا آنچنانی نبود. نکته جالب توجه این روستا وجود جوانانی بود که در مکان ها و موقعیت های مختلف در حال ریسه رفتن از خنده بودند! جالب تر این بود که تمام منطقه از چپاول زمین خواران در امان مانده بود و حتی یک آژانس املاک هم ندیدیم.
نشد همه روستاهای پایین دست و بالادست را شناسایی کنیم، در بقیه مسیر "پیل" و "نسن" را دیدیم. از نسن به "کندلوس" و بعد دریا راهی فرعی وجود داشت که امتحانش نکردیم . از "نسن" تا "دونا" جاده بسیار غریب بود، مارپیچی ابدی که گاهی ما را به آسمان نزدیک و گاهی از آن دور می کرد. همه چیز رویایی بی انتها را می مانست که شمردن کیلومترها از روی نقشه تنها عامل ارتباط آن با دنیای واقعیت بود. غروب را که پشت قله پالان گردن تماشا می کردیم به نیما فکر می کردم که گفته : " هان اي شب شوم وحشت انگيز، تا چند زنی به جانم آتش ؟" و نمی دانستم آیا او شبی در همین کوهستان چنین حسی داشته یا نه . برای من آن تاریکی، شوم و وحشت انگیز نبود. عظیم بود، مهیب بود، اما طعم شیرینی داشت. می شد ساعت ها آنجا نشست و زمزمه طبیعت را شنید و متوجه چیزهایی شد که شهر و هیاهوی آن از یادمان برده است.
خاتمه مسیر آبشاری بود، یک آبشار درست و حسابی نه از این آب باریک ها که چک و چک می کنند و پلی؛ گویا پل زنگوله(نه نقشه های مان حساب و کتاب دارد و نه تابلوهای راهنما). کمی جلوتر جاده چالوس بود؛ سیاه بیشه. همان مسجدی که هزار سال پیش ، یک غروب، من و آقای عزیز بعد از تعویض لاستیک پنچر شده ماشین دست های مان را شسته بودیم!
مسیری که طی کردیم، دره ای بود در مازندران - میان رشته کوه البرز. از یک سیاه بیشه در شرق استان تهران شروع شد و به یک سیاه بیشه دیگر در غرب استان تهران ختم شد.
آقای عزیز پرسید:" اگر از یک یوشیج بپرسند سیاه بیشه کدوم طرفه باید چی بگه ؟ "
جواب دادم : " از این وره و از اون وره !"





