نوشته شده توسط پسرک | خاطرات | یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۹ ۱:۵۲ ب.ظ

dizin1

من همیشه می خواستم موقعی که مدرسه تعطیل می شود در شرکت مامان و بابام کار کنم . ولی نمی دانستم کار یعنی چه. چون قبلا فقط می­آمدم شرکت و با کامپیوتر بازی می­کردم. تا این که برای مامان و بابا نامه ای نوشتم . آن هم موقعی که در ماشین بودیم. نوشتم :

با سلام خدمت شرکت موفق و همچنان موفق … (اسم شرکت) . من از تاریخ اول خرداد از ساعت هفت از صبح تا شب به شرکت شما ملحق می شوم و منشی شما می شوم. آیا شما قبول دارید؟ مبلغ درخواستی صدهزار تومن.

مامان و بابا قبول کردند. امروزه من در شرکت آنها کار مهندسی می کنم! اتوکد یاد گرفتم و چند وقت پیش برای مامانم گزارش “مختصات نقاط” یک جایی که طراحی کرده بودند را نوشتم. حتی یک ورقه هم امضاء کردم.

یک بار هم از روی کتاب نویفرت داشتم نقشه ویلا برای یک مشتری دیگر را درست می کردم ولی وسطش خسته شدم!

این بود داستان کار کردن من در تابستان.

این من هستم در لابی هتل دیزین. بعدا در موردش می نویسم.

 

 

سلامی دوباره

نوشته شده توسط پسرک | خواهرم | دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۹ ۲:۰۸ ب.ظ

 

 

earthday10-hp

به نام خدا. 

سلام،ببخشید که من یک مدت زیادی شما را فراموش کرده بودم.اصلا شماها،من را به یاد می­آورید؟!

می­دانید، آن موقعی که من باشما بیشترحرف می زدم،کلاس اول بودم ولی الان کلاس سوم هستم، یعنی دارم به کلاس سوم می روم.

در این مدت که چیزی ننوشته بودم، اتفاق بسیار مهمی برایم افتاد و آن به دنیا آمدن خواهرم بود. من او را خیلی دوست دارم و می­خواهم برای همیشه پیشش بمانم. منظورم هست تا وقتی کوچک هستم. چون وقتی ازدواج کنم دیگر پیش او نیستم!

خواهرم خیلی زیباست. هرکه او را می بیند یاد بچگی من می افتد! کارهای خنده داری می کند. مثلا وقتی به او می گویم “هااااااپو” غش غش می خندد طوری که از چشم هایش اشک می آید. یا مثلا دوست دارد با من فوتبال بازی کند، ولی چون بلد نیست بدود باید مامان یا بابا بغلش کنند و پای او باشند. باز هم غش غش می خندد. الان هم که من دارم وبلاگ می نویسم هی غر می زند که من با او صحبت کنم. تا صحبت می کنم می خندد آن هم غش غش و از خوشحالی جیغ می زند و تا سرم را این طرف می کنم غرغر مثلنی می­کند.

خواهرم خیلی ناقلا است .

 

آنتالیا

نوشته شده توسط پسرک | خاطرات | یکشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۸ ۴:۴۸ ب.ظ

 

sag

 

 

سلام

ببخشید که در این مدت نتوانستم برای شما چیزی بنویسم. برای این چیزی ننوشتم که در مدرسه تکلیف به ما می دادند و من تکلیف هام را می نوشتم و زیاد هم به شرکت مان سری نمی زدم که از اینترنت ای دی اس ال آنجا استفاده کنم.

موضوع جدید :

ما تابستان سفری پر ماجرا و خیلی دل انگیز به ترکیه کردیم! این سفر یکی از بهترین سفرهای عمرم بود. به شما پیشنهاد می دهم که شما هم به ترکیه سفری بکنید؛ مخصوصاً آنتالیا. می دانید، من آنتالیا را از هرچیز که در دنیا هست بیشتر دوست دارم و دوست دارم یک بار دیگر به آنجا بروم.

می دانید چرا ؟

چون آنجا استخرهای خیلی خوب و هتل های خیلی عالی و دریای تمیزی داشت. به نظر من دریای شمال ما هم خیلی زیباست، اما تمیز نیست و نمی شود راحت در آن شنا کرد. هتل ما، هتل “سرای”  از بهترین هتل ها بود. چون شبیه قصر پادشاه های قدیم ترکیه ساخته شده بود.  آنجا من خودم به انگلیسی با گارسون ها صحبت می کردم و آب کیوی سفارش می دادم! یک دفعه اشتباهی به جای این که بگویم یک لیوان آب کیوی لطفاً، گفتم یک لیوان شراب لطفاً و خانم گارسون داشت دیوانه می شد!

این هم سگی که من در خیابان های آنتالیا با او آشنا شدم!

 

 

من و حلزون ها

نوشته شده توسط پسرک | خاطرات | چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ ۱:۵۰ ب.ظ

 

halazoon

من شمال را خیلی دوست دارم. به مامانم می گویم من یه جورایی اهل شمال هستم، چون عاشق این هستم که شمال زندگی کنم. فقط کاش می توانستم مادربزرگ، پدربزرگ و خاله هام و مدرسه و ورزشگاه انقلاب و دوستهام و معلم پیانوم را هم به شمال ببرم. یا کاش می توانستم سبزی و دریای شمال را به تهران بیاورم .

این دفعه که شمال رفتیم، بابام یک حلزون روی دستم گذاشتند، من اول ترسیدم چون یک چیز خیسی از تن حلزون روی دستم می ماند، اما بعد با حلزون ها دوست شدم. مامانم گفت نمی توانیم حلزونها را به تهران بیاریم. کاش می شد حلزون را هم در جیب کیفم می گذاشتم و به اناقم می آوردم. اما می میرد و من دوست ندارم کسی بمیرد. حتی یک حلزون.

نامه به معلم کلاس اولم

نوشته شده توسط پسرک | خاطرات | سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۸ ۴:۴۱ ب.ظ

nameh2

صفحه بعدی »