آنتالیا

نوشته شده توسط پسرک | خاطرات | یکشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۸ ۴:۴۸ ب.ظ

 

sag

 

 

سلام

ببخشید که در این مدت نتوانستم برای شما چیزی بنویسم. برای این چیزی ننوشتم که در مدرسه تکلیف به ما می دادند و من تکلیف هام را می نوشتم و زیاد هم به شرکت مان سری نمی زدم که از اینترنت ای دی اس ال آنجا استفاده کنم.

موضوع جدید :

ما تابستان سفری پر ماجرا و خیلی دل انگیز به ترکیه کردیم! این سفر یکی از بهترین سفرهای عمرم بود. به شما پیشنهاد می دهم که شما هم به ترکیه سفری بکنید؛ مخصوصاً آنتالیا. می دانید، من آنتالیا را از هرچیز که در دنیا هست بیشتر دوست دارم و دوست دارم یک بار دیگر به آنجا بروم.

می دانید چرا ؟

چون آنجا استخرهای خیلی خوب و هتل های خیلی عالی و دریای تمیزی داشت. به نظر من دریای شمال ما هم خیلی زیباست، اما تمیز نیست و نمی شود راحت در آن شنا کرد. هتل ما، هتل “سرای”  از بهترین هتل ها بود. چون شبیه قصر پادشاه های قدیم ترکیه ساخته شده بود.  آنجا من خودم به انگلیسی با گارسون ها صحبت می کردم و آب کیوی سفارش می دادم! یک دفعه اشتباهی به جای این که بگویم یک لیوان آب کیوی لطفاً، گفتم یک لیوان شراب لطفاً و خانم گارسون داشت دیوانه می شد!

این هم سگی که من در خیابان های آنتالیا با او آشنا شدم!

 

 

من و حلزون ها

نوشته شده توسط پسرک | خاطرات | چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ ۱:۵۰ ب.ظ

 

halazoon

من شمال را خیلی دوست دارم. به مامانم می گویم من یه جورایی اهل شمال هستم، چون عاشق این هستم که شمال زندگی کنم. فقط کاش می توانستم مادربزرگ، پدربزرگ و خاله هام و مدرسه و ورزشگاه انقلاب و دوستهام و معلم پیانوم را هم به شمال ببرم. یا کاش می توانستم سبزی و دریای شمال را به تهران بیاورم .

این دفعه که شمال رفتیم، بابام یک حلزون روی دستم گذاشتند، من اول ترسیدم چون یک چیز خیسی از تن حلزون روی دستم می ماند، اما بعد با حلزون ها دوست شدم. مامانم گفت نمی توانیم حلزونها را به تهران بیاریم. کاش می شد حلزون را هم در جیب کیفم می گذاشتم و به اناقم می آوردم. اما می میرد و من دوست ندارم کسی بمیرد. حتی یک حلزون.

نامه به معلم کلاس اولم

نوشته شده توسط پسرک | خاطرات | سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۸ ۴:۴۱ ب.ظ

nameh2

من و پیانو

نوشته شده توسط پسرک | موسیقی | شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۸ ۴:۱۴ ب.ظ

 

manozendegim-shohreh-joon

من از کوچکی به کلاس پیانو رفتم و پیانو را از معلمم آموختم. اسم معلمم خانم شهره قاجار است. قبل از این که به کلاس بروم یک ذره ناامید بودم. ولی بعدش که تا نصف کلاسم رفتم، یک نفس راحت کشیدم و با خودم گفتم که آخیش … توانستم کلی سختی ها را رد کنم! احساس من در مورد پیانو خیلی خوب است. اصلا یک احساس عجیبی است. مخصوصا آهنگ ساختن.

من به شما هم توصیه می کنم که تا دیر نشده به کلاس موسیقی بروید . اگر ماهی یا کلا حیوانی در خانه تان داشته باشید ، اگر ماهی تان یا حیوان تان مرد، عین کاری که خودم کردم ، می توانید برای اش آهنگی بسازید تا غصه از دل تان به بیرون برود. یا اگر اصلا آهنگی نداشتید که باش برقصید، خودتان آهنگ بسازید. خیلی حال می دهد !

این آهنگ را پارسال برای روز معلم برای شهره جون ساختم. امیدوارم بتوانید بزنید و لذت ببرید. آن خانم عینکی خوش اخلاق شهره جون است و آن پسری که کنارش می خندد من هستم.

 

آدم توی سر من

نوشته شده توسط پسرک | خاطرات | دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸ ۱۰:۲۲ ق.ظ

من و مامانم در سرمان یک آدمی داریم که او در همه چیزهای مان به ما کمک می کند که مثلا آن ها را درست کنیم. البته خودمان هم کمک می کنیم و خودمان هم می توانیم.شما اگر بخواهید می توانید که این آدم را به صورت پسر یا دختر تصور کنید. شاید شما از قیافه اش خوشتان نیاید ولی او خیلی مهربان است. ممکن است از همین یکی هم بیشتر بوجود بیاید، آن هم بدون فکر شما. من اول یک آدم در سرم داشتم. ولی بعدا دوتا شد و بعدا پنج تا شد! حالا از الآن شما وقت دارید که این کار را انجام دهید یعنی آدم  توی سرتان را پیدا کنید. البته بعضی از آنها یک ذره شیطان هستند و من هم یکی از شیطان ها را دارم. حتی ممکن است که صورت شان سبز باشد J

صفحه بعدی »