ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۰۴ مرداد ۱۳۸۹

” آنکه از تنهایی می ترسد از وجود بی حاصل خویش در هراس است ” !
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۹

بنابراین هنوز هم می شود با وجود همه ی محدودیت ها، کارهای قشنگ و خوب توی اینترنت انجام داد.
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۰۸ تیر ۱۳۸۹

دو نفر همدیگه رو می بینن با هم حرف می زنن با هم اوقاتی رو سپری می کنن و بعد از کلی فکر و حس و اینا تصمیم می گیرن با هم زندگی شون رو به اشتراک بزارن. مهم تر از زندگی برای کسی چیزی نیست. با هر عقیده و مرامی که باشه. برای مذهبی ها زندگی تنها و تنها وسیله ی ساختن آخرتی لذت بخش است و برای غیر مذهبی ها زندگی تنها و تنها فرصت برای بودن و لذت بردن است. و این مهم ترین چیز را به اشتراک می گذارن.
تا وقتی با هم زیر یک سقف نرفتن، همه چیز شیرین ترینه. وقتی زندگی مشترک زیر یک سقف شروع میشه انواع مشکلات زندگی روزمره واقعی هم سراغ شون میاد. گاهی این مشکلات اونقدر جدی و سهمگین میشن که همه چیز رو تحت تاثیر قرار میده و گاهی حتی عشق و علاقه شون رو هم فراموش می کنن. تا این جای کار اصلا جای نگرانی نداره. به شرط اینکه این موضوع فراموش کردن علاقه ها صرفا برای گاهی باشه. گاهی که مشکلات بالا می گیرن. و همه می دونیم که بالاخره مشکلات روزی تمام میشن.
اینجاست که وقتی مشکلات تموم شدن دو نفر شریک زندگی یادشون مونده باشه اصلا برای چی کنار هم اومدن و چرا این همه سختی کشیدن و اینجاست که نباید عشق شون یادشون بره. یادشون بیاد که امروز هرچی دارن با هم به دست آوردن. با هم سختی کشیدن و امروز باید هردو با هم لذت ببرن. اون فراموشی که تو اوقات سختی سراغ شون اومده بود باید دور ریخته بشه. باید بتونن باز هم عاشق هم باشن.
و صد البته من مطمئن هستم که می تونن. چون این دو نفر همون دو نفری هستن که روزی عاشق هم شدن روزی تصمیم گرفتن مهم ترین دارایی شون زندگی شون رو با هم شریک بشن. و چه چیزی از این با ارزش تر و مهم تر.
برای همه ی عشاق دنیا زندگی خوبی آرزو می کنم.
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۱۸ خرداد ۱۳۸۹

وقتی خیلی تصادفی به وبلاگ یک خانم اجنبی کافر دارای شوهر و سه فرزند بر می خورم و می بینم چقدر ساده زیستی ساده فکر کردن و ساده نوشتن زیباست به حال خودمون افسوس می خورم که چقدر فکر می کنیم با پیچیده کردن زندگی و پیچیده زندگی کردن و خودمون را آدم پیچیده ای نشان دادن و اصولا با پیچوندن همه چیز پیرامون حال می کنیم. و می دونیم که آسمون همه جا آبی است. حتی وقتی ناگهان یک درخت روی خونه مون بیافته!
زندگی ساده تر از این چیزهایی است که تو کله ی خراب ما کرده اند و می کنند. به قول سهراب ساده باشیم چه در باجه بانک چه در زیر درخت. و می بینیم که چقدر چیزهای کوچک اما بسیار با ارزش برای خلق احساسات خوب و زیبا در اطراف و دسترس مون هست. از همه مهم تر دوستان خوب مون. همین تو که الان داری این متن رو می خونی . دوستت دارم دوست من. چه زیباست واژه ی دوستت دارم. فکر نمی کنی ما خیلی کم این واژه را بکار می بریم؟ بیا و از همین الان تلاش کن روزی دست کم ۱۰بار (زیاد نیست) این واژه را به کسی یا کسانی بگی. تاثیرش را بر روی خودت و زندگی زیبایت خیلی زود خواهی دید.
یادت باشه که همیشه دوستت دارم…
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹
هرزمان آوازه ی بلند یکی از هم وطنانم را می شنوم از خوش حالی پرواز می کنم. چه رسد به اینکه این شخص کارگردانی چیره دست و جسور از سرزمینم باشد. بهترین ها را برای او آرزومندم.

فیلم “کپی برابر اصل” نوشته و ساخته ی آقای عباس کیارستمی روز دوشنبه گذشته در جشنواره فیلم کن به نمایش درآمد و نظر منتقدان را به خود جلب نمود و هم اکنون یکی از شانس های دریافت جایزه ی نخل طلایی کن برای دومین بار این کارگردان است. در مصاحبه ای که با کارگردان شد موارد زیر برای من جالب بود:
خبرنگار رادیو فرانسه که از اعتصاب غذای آقای پناهی خبر داده بود گفت: الان هنرمندان در ایران در شرایط خطرناکی به سر می برند و شهرت هنرمندان برای حکومت ایران مطرح نیست و من می ترسم که این خطر در مورد کیارستمی پیش بیاید.
او که با بغض حرف می زد، حاضران در سالن از جمله ژولیت بینوش را تحت تاثیر قرار داد تا جاییکه اشک از چشمان خانم بینوش جاری شد.
آقای کیارستمی در پاسخ به ابراز نگرانی خانم رستمی گفت: ترس چیزی نیست که آدم در موردش تصمیم بگیرد که بترسد یا نترسد. من تا این لحظه نترسیدم.

خبرنگار کهکشان تی وی سوال کرد که چه تفاوتی بین کپی و اصل برای او مطرح است.
عباس کیارستمی در جواب گفت: موضوع کپی و اصل برای من فقط یک بهانه بود که این دو شخصیت را با هم آشنا کند و بین آنها رابطه ایجاد کند.
آقای کیارستمی همچنین از نیچه نقل قول کرد که گفته است” تلاش کن تا اهمیت در نگاهت باشد.”
به گفته این کارگردان صاحب نام سینمای ایران، عنوان این فیلم ابتدا قرار بوده “خودتو از اصل خلاص کن، اگر کپی بهتری پیدا کردی” باشد.
آقای کیارستمی در ادامه گفت: من اهل پیام دادن نیستم اما اگر بخواهم پیامی برای فیلم خودم قائل شوم همین است.
خبرنگاری از اسرائیل گفت که سینما می تواند پلی باشد بین ملت ها و سینمای کیارستمی دارد چنین نقشی بازی می کند. او از ژولیت بینوش پرسید که نقش های خود را در نقاط مختلف دنیا چگونه انتخاب می کند.
خانم بینوش در جواب گفت: آنها مرا انتخاب می کنند و افزود، درمورد کیارستمی، نگاه انسانی او را دوست دارد.
خانم بینوش در مورد شخصیتش در فیلم رونوشت برابر اصل گفت: وقتی عباس این نقش را برای من تعریف کرد به او گفتم او دیوانه است و شخصیتی نورودیک دارد اما او گفت که نه، این خود بینوش است و همه لحظات چه در واقعیت و چه در خیال حقیقت دارد. این شخصیت همان قدر که برای شما مرموز است برای من هم مرموز و ناشناخته است. من این را دوست دارم و جنبه های زنانه و آسیب پذیربودن این شخصیت برای من مطرح بوده است.
از عباس کیارستمی پرسیدم: شما بیشتر از سی سال قبل فیلم گزارش را در باره رابطه بحرانی زناشویی بین یک مرد و زن ساختید و حال، پس از گذشت این همه سال دوباره به این رابطه نگاه کرده اید. در این فاصله نگاهتان در مورد ازدواج و رابطه زن و مرد چقدر تغییر کرده است؟
کارگردان فیلم رونوشت برابر اصل در جواب من گفت: من به این موضوع فکر نکرده بودم و خوب شد یادم انداختی که من قبلا هم فیلمی در باره رابطه زن و مرد ساخته ام. اما حالا باید ببینم که فیلم گزارش تا چه قدر به این فیلم نزدیک است و باید ببینم تا چه حد از سازنده اش دور است.
وی گفت که در مورد رابطه بین زن و مرد، تجربه کار نمی کند، چون تحولی در این زمینه وجود ندارد.
آنگاه بیتی از حافظ خواند: “یک قصه بیش نیست غم این عشق و زین عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است.”
علی معلم، سردبیر مجله دنیای تصویر، از ایران نیز در باره رابطه کارگردان و بازیگر حرفه ای در این فیلم از او پرسید : آیا درست است که آقای کیارستمی بیشتر با بازیگران غیر حرفه ای کار کرده و متهم است که از بازیگران حرفه ای، خوشش نمی آید؟
فاطمه معتمد آریا نیز که در جمع تماشاگران حضور داشت به شوخی گفت، کیارستمی، کار بازیگران را تحسین می کند اما با آنها کار نمی کند.
آقای کیارستمی نیز در پاسخ به علی معلم، به طور مفصل در مورد نحوه همکاری اش با ژولیت بینوش توضیح داد:
“باید صبر می کردم تا بینوش برای این نقش آماده شود. من با انگلیسی شکسته ام همه چیز را برای ژولیت توضیح دادم و او احساساتی بروز داد که مشابه همین احساسات او در فیلم است و من تصمیم گرفتم این احساسات را در فیلم حفظ کنم.
قرار بود رابرت دونیرو در این فیلم بازی کند و من فیلمنامه را اول برای مارتین اسکورسیزی فرستادم که گفت این فیلمنامه باعث شد من بی وقفه آن را بخوانم و بخندم و غمگین شوم و به زن های زندگی ام فکر کنم.”
عباس کیارستمی در مورد قضاوتش در مورد فیلم گفت، این فیلم یک تجربه استثنایی بود و یک پروژه طبیعی نبود و خیلی آرام پیش رفت. آقای کیارستمی همچنین گفت که الان نمی تواند درباره فیلم قضاوت کند اما شاید چند سال دیگر بتواند.
جف اندرو، منتقد سایت اند ساوند، از آقای کیارستمی پرسید که آیا می شد این فیلم را جز توسکانی در جای دیگر ساخت.
آقای کیارستمی گفت این قصه نمی توانست جایی دیگر غیر از ایتالیا اتفاق بیفتد.
روز دوشنبه (۱۷ مه)، فیلم رونوشت برابر اصل ساخته عباس کیارستمی و محصول فرانسه، در بخش مسابقه رسمی کن (نخل طلا) برای نویسندگان مطبوعات و منتقدان فیلم به نمایش درآمد.
فیلم کیارستمی شانس دریافت نخل طلای کن را دارد.
منبع: اخبار سایت بی بی سی
پی نوشت: در مصاحبه چهارشنبه ۲۹/۲/۸۹ ساعت ۱۹:۴۵ تهران ، آقای کیارستمی با تلویزیون ماهواره ای France24 ، ایشان که به سختی انگلیسی صحبت می کرد، گاف خود را در پاسخ به سوال خبرنگار درمورد دلیل همکاری اش با بینوش اینگونه اصلاح کرد:
My relationship with Juliette…oh sorry…it is better to say: my friendship with Juliette !
(ای عباس بلا! اسلام را به فرانسه صادر کرد!هول هم میشه!چشمک!)
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

دنیای ما لبریز از قرارداد و نسبیت و مقایسه است. شاید مبنای زندگی ما انسان ها به جایی رسیده که اگر این قراردادها و نسبیت ها و مقایسه ها را از آن جدا کنیم به یکباره شاهد فروپاشی همه آنچه به عنوان واژه ی “تمدن بشری” می شناسیم باشیم. این قراردادها و ملزومات و شرایط زندگی انسان امروز با انسان هزارسال پیش تفاوت های بسیاری از نظر فیزیکی پیدا کرده تا جایی که انسان امروز خود را بسیار موفق تر، راحت تر و در جایگاهی بس رفیع تر از نیاکان خود می پندارد. موضوعی که می خواهم بدان اشاره کنم “آستانه” یا ظرفیت و تحمل پذیری انسان امروز است. دقیقا به همان اندازه که به رفاه فیزیکی انسان اضافه شده، از آستانه تحمل او کاسته شده و در این میان از منظر دیگر یعنی در عرض که نگاه و مقایسه کنیم، آستانه هیچ دو انسانی دقیقا مثل و مانند هم نیست. بنابراین اصلا و ابدا نمی توان مدعی بود که انسان امروز از انسان هزارسال پیش زندگی آرام تر و خوشبخت تری دارد. اگر نیاکان ما می توانستند امروز برای درنگی و مشاهده ای به این دنیا بیایند، در چشم هم زدنی از این همه استرس و عذاب زندگی ماشینی و له شدن انسان در میان چرخ دنده های بی رحم اراده ی ماشین ها، قالب تهی می کردند. از آستانه نوشتم. مقوله ی عجیبی است. چیزی که اعصاب و آستانه تحمل مرا به شدت تحریک می کند، برای دوست من هیچگونه اهمیت و تاثیرگذاری ندارد و یا بالعکس چیزی که شما را به شدت می آزارد یا خوشحال می سازد، ممکن است بر آستانه تحمل من هیچ تاثیری نگذارد. این موضوع موجب تفاوت های بنیادی میان ما انسان های هم عصر می شود تا جایی که حتی تحمل مان نسبت به یکدیگر نیز از بین می رود و نمی توانیم هیجانات یا بی تفاوتی های همدیگر را تحمل کنیم یا بپذیریم. همه دوست داریم آنچه ناراحت مان می کند، همه را ناراحت کند و آنچه شادمان می سازد همه را شاد سازد. و این غیرممکن است. و این موجب می شود در معاشرت مان صرفا به دنبال معاشرت با کسانی باشیم که هرچه بیشتر آستانه ای شبیه به خودمان داشته باشند. تا با هر خنده مان بخندند و با هر گریه مان بگریند. کار تا جایی پیش می رود که اگر کسی مثل خودمان نبود، از چشم مان می افتد و دیگر کمترین ارزشی برایش قایل نخواهیم بود. عکس العمل ما در بهترین حالت این خواهد بود که تحمل اش می کنیم. اما همه می دانیم که در وجود همه ما انسان ها آنقدر نکات زیبا هست که بتوان با تکیه بر آنها چشم بر روی همه کاستی ها و کژی ها بست تا بتوان از حضور همه انسان ها نهایت لذت را برد.
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۰۸ اردیبهشت ۱۳۸۹


چگونگی بعضی چیزها را در دوران کودکی نمی دانیم اما چشم بسته می پذیریم شان و امیدواریم و می دانیم که وقتی بزرگ شدیم آنها را یاد می گیریم و می فهمیم. به زودی بزرگ می شویم و بسیاری از آنها را فرا می گیریم ولی برخی را هرگز نمی توانیم درک کنیم. نه اینکه یاد نگیریم، نه اینکه ندانیم تکنولوژی شان چیست، فلسفه شان را می فهمیم اما وقتی به خودمان می آییم آرام زیر لب می گوییم: آخه مگه میشه؟!چطور میشه اینطوری بشه!!!
مثلا من هنوز هم نمی فهمم چطور میشه این دستگاه همراه من باشه و یک کسی تو اون سر دنیا با مانیتور روی میزکارش هر حرکت و جابجایی منو ببینه و ثبت بشه! جی پی اس را عرض می نمایم. اما اصلا چرا راه دور برویم، همین دستگاه به قول خودمان نمابر(فاکس اجنبی ها). اینجا کاغذتو فرو می کنی توش و اون سر دنیا کاغذ دیگه ای با همین نوشته ها از توی دستگاه بیرون میاد. نزدیک تر بیاییم، دستگاه چاپگر را دیدی؟ اصلا نمی فهمم چطور چیزی که توی دستگاه کامپیوتر من تایپ میشه و به صورت کدهای صفر و یک در حافظه ای دیجیتال ذخیره میشه را نوک هد چاپگر دقیقا تشخیص میده که کجای کاغذ را چقدر جوهر بپاشه تا شکل کلمه یا تصویر مورد نظر من را بکشه!
و از همه ی اینها نزدیک تر تلفن خودمان است! اینجا نشسته ام گوشی را برمیدارم چند کلید ساده را می فشارم و در عرض کمتر از ۵ ثانیه ، با کسی در آن سوی همه ی اقیانوس ها و قاره ها به راحتی حرف می زنم!

تکنولوژی شان را می دانیم، آموخته ایم اما پذیرش اش چیز دیگری است. پذیرش خیلی چیزهایی که پذیرفته ایم سخت است. خیلی چیزهایی که بی چون و چرا از کودکی پذیرفته ایم. مثال ها را از تکنولوژی گفتم تا ساده تر به فلسفه ی زندگی فکر کنیم.
شاید بهتر باشد در خیلی چیزها چون و چرا نکنیم. پذیرش شان آسان تر و زندگی ساده می شود.
هیسسسس!

پی نوشت:
- مثل طبیعت وحشی و بی قرار بودی اما حالا مثل شهرشده ای، رام و آرام!
- ملولم…از دیو و دد ملولم… انسان ام آرزوست…خسته ام اما آرام نیستم… هنوز هم بی قرارم… زنده بر آنم که آرام نگیرم… می دانی…خوب می دانی… می دانم که می دانی…
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۰۹ فروردین ۱۳۸۹

روزی هر روزه از یزدان گرفتن مفت نیست می دهد روزی و از عمـــــر روزی* می برد
——–
* روزگاری
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۰۲ فروردین ۱۳۸۹

ساقیا آمدن عیـــــــــد مبـــــــارک بادت وآن مواعیـــــد که کردی مــرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایـــام فــراق بر گرفتی ز حریفــان دل و دل می دادت
برسان بنـــــدگی دختــر رز گو بــــدر آی که دم و همـــت ما کرد ز بنـــــــد آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقـــدم توست جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خــــزان رخنه نیافت بوستان من و ســرو و گـــل و شمشادت
چشم بد دور کزآن تفرقـــــه ات باز آورد طالــع نامــور و دولـــت مـــــــادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ورنه طوفـــــان حوادث ببــرد بنیــــادت
<<نوروزانه>>
بعد از مدت ها ننوشتن چه بهانه و دلیلی بهتر از شادباش نوروز سعید باستانی. روز نو شدن هستی و پایان زمستانی دردناک از سالی سراسر دود و آتش و خون. لحظه ی سال تحویل، لحظه ی مقدسی است. امسال لحظه ی سال تحویل احساسات زیادی داشتم که در این جا حوصله ی نوشتنم تاب مختصری می آورد.
به یاد بهترین لحظه ی سال ۸۸ افتادم و ناگهان باز اشک های شوق چون باران بهاری از چشمانم فروریختند. به دشواری آرام شدم و در کنار سفره ی هفت سین و عزیزانم به آرامی بهترین دعاهایم را برای همه ی عزیزانم(آنها که بودند و آنها که غایب بودند) و همه ی انسان های عالم نثار می کردم که سرانجام آن هدیه ی سال نو، آن دست نوشته ی آشنا، آن کلمات با آن چرخش قلم آشنا که یادآور آن همه احساسات و خاطرات زیبای فراموش نشدنی و لطیف از آن زیباترین و لطیف ترین بود، به دستم رسید. . . و باز اشک شوق و امید به آغاز سالی خوب و پایان آن همه تلخی پارسال را به چشمانم آورد. لجظات سال تحویل امسال استثنایی و فراموش نشدنی شدند.
برای شما که در سال ۸۸ همیشه در کنار من ، حوصله ی خواندن اندیشه ها و احساسات و نوشته هایم را داشتید ، دوستان دیده و نادیده ام، در کنار هفت سین مان، بهترین شادی ها را در سال ۸۹ آرزو کرده ام. خداوند سال ۸۹ را سال محبت و دوستی و عشق برای همه ی انسان ها و به خصوص هموطنان دردمند و خسته ام قرار دهد. رزق و روزی و عزت و کرامت انسانی را به ایرانیان بازگرداند. سال کار و همت مضاعف. خدا کند مانند سال گذشته که سال صرفه جویی نام گذاری شده بود، امسال هم این نام گذاری واقعا عملی شود و ایران ما پیشرفت کند.
نوروزتان پیروز
جاویدان ایران
* تصویر بالا، سفره ی هفت سینی است که در متن به آن اشاره شده!
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من»
=============
متنی را که در بالا خواندید با یک ایمیل فورواردی که معمولا برای شوخی و خنده توسط دوستان ارسال می شوند دریافت کردم. منو به فکر فرو برد. همزاد پنداری کردم. یادم آمد فرزندان من هرگز این چنین نبوده و نیستند. فکر می کنم بچه هایی از این کارها با والدین شان می کنند که یقینا خود و والدین شان نیاز به روان کاوی دقیق دارند. اگر فرزندان از تربیتی درست برخوردار بوده و در محیطی دور از هرگونه آزار و عقده پرورش پیدا کرده باشند ، هرگز از این گونه والد-آزاری ها به قصد لذت یا هر قصد دیگری از آنها سر نخواهد زد. فرزندانی که از والدین شان آزار دیده باشند رو به این گونه واکنش ها می آورند تا بتوانند با تلافی آن آزارها ، به آرامش دست یابند. عقده بد چیزی است. چیزی که بعد از خواندن این متن، برایم بسیار دردناک بود این است که یادم می آید چقدر از این آزارها برای والدین ام داشته ام! پیش روان کاو رفتن بد نیست! هی به خودم می گم:”من عرف نفسه . . .” !