ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من»
=============
متنی را که در بالا خواندید با یک ایمیل فورواردی که معمولا برای شوخی و خنده توسط دوستان ارسال می شوند دریافت کردم. منو به فکر فرو برد. همزاد پنداری کردم. یادم آمد فرزندان من هرگز این چنین نبوده و نیستند. فکر می کنم بچه هایی از این کارها با والدین شان می کنند که یقینا خود و والدین شان نیاز به روان کاوی دقیق دارند. اگر فرزندان از تربیتی درست برخوردار بوده و در محیطی دور از هرگونه آزار و عقده پرورش پیدا کرده باشند ، هرگز از این گونه والد-آزاری ها به قصد لذت یا هر قصد دیگری از آنها سر نخواهد زد. فرزندانی که از والدین شان آزار دیده باشند رو به این گونه واکنش ها می آورند تا بتوانند با تلافی آن آزارها ، به آرامش دست یابند. عقده بد چیزی است. چیزی که بعد از خواندن این متن، برایم بسیار دردناک بود این است که یادم می آید چقدر از این آزارها برای والدین ام داشته ام! پیش روان کاو رفتن بد نیست! هی به خودم می گم:”من عرف نفسه . . .” !
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۳۸۸
” والا آقا دروغ چرا … تا قبر… آ … آ… آ … آ
تو اواخر جنگ کازرون بود که قشون انگلیسی های پدر سوخته بی ناموس با اسب های تازه نفس رسیدن پشت چادرهای ما ، آقا مثل همیشه شمشیر به دست بیدار نشسته بودن و منتظر شبیخون دشمن بودن، ما هم به دستور آقا داشتیم بیرون کشیک می دادیم که با شنیدن صدای سم اسب ها آقا از چادر پریدن رو سر رئیس انگلیسی ها و اینجوری شد که بقیه مجبور به تسلیم شدن…!
بعله … البته بابام جان ما که خودمان با چشمان خودمان ندیدیم ولی می گفتند اون رئیس انگلیسی ها از ترس آقا خودشو خیس کرده بوده و بعدا خود آقا واسه ما تعریف کرد که واسه همینم آقا دلش برای انگلیسیه سوخته بوده و ولش کرده بوده گلاب به روتون اول بره دست به آب بعد بیاد سرش رو ببره که اون نامرد خدانشناس هم پا گذاشته بوده به فرار. بی ناموسی دیگه از این بدتر آقا ؟! ”
قسمتی از خاطرات نا نوشته مش قاسم (پرویز فنی زاده) در کتاب دایی جان ناپلئون! یاد و نامش گرامی







![]()

روح اش شاد باد…
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۰۱ بهمن ۱۳۸۸

نوشتاری که می خوانید را مردی “زن ندیده” که با دیدن محبتی ، به اوج آسمان ها رفته باشد، ننوشته است. نوشتاری صرفا احساسی نیست که مردی ندید بدید در لحظاتی احساساتی شده، نوشته باشد. ذکر حقایقی اندیشیده شده است که خواندنش موجب می شود بدانید که هنوز هست و می شود داشت و بود.
——————
این رویداد از قضا در دورانی از زندگی ام رخ داد که به هر چیزی فکر می کردم جز به زن. آشنایی مون کاملا تصادفی بود. اما پا پیش گذاشتن مون، ادامه دادن مون و از همه مهم تر ثابت قدم موندن مون تصادفی نبود. امو اج طوفان ها اومدن و ما رو بالا پایین بردن. خیلی وقت ها ما رو به زیر بردن و کلی هم آب های تلخ و شور قورت دادیم. اما موندیم. محکم همدیگه رو چسبیدیم که مبادا آسیبی بهمون برسه.
چیزی که موجب این موندن بود و هست، اصلی است که اگه تو زندگی هر کسی باشه، اون هم محکم می مونه وگرنه هرکاری هم بکنه موجب موندگاری اش نمیشه. اسم این اصل رو من می گذارم، “فهم”. فرق آدم و حیوان در همین قدرت فهم هست. وقتی فهم و فهمیدن و فهمیده شدن باشه، همه چیز به دنبال اش میاد. و امان از وقتی که این “اصل مهم فهم” نباشه. آجر رو آجر بند نمی شه.
برای منی که همه ی عمر از نعمت آشنایی با زنی فهمیده محروم بودم، به جایی رسیده بودم که سطح انتظار خودم را به پذیرش “زن یعنی همین! موجود کوتاه کوچولو” تنزل داده بودم، قدرت فهم ای که در فرانچسکا یافتم ، معجزه ای بود. از آشنایی مون سال ها می گذرد. در این سال ها باز هم زنان زیادی را دیدم. هنوز هیچ زنی را مثل او ندیده ام. برای هر دوی ما بزرگ ترین و با ارزش ترین و مهم ترین توع رابطه ی دو آدم، دوستی است. ما تصمیم گرفته بودیم که همیشه با هم دوست باقی بمونیم. امروز نسبت های زیادی با هم داریم اما در بالای فهرست همه ی نسبت های ما، نسبت دوستی مان قرار دارد و می دانیم دوست بودن مان موجب پدید آمدن و باقی ماندن سایر نسبت هامان شده است.
در این سال ها این نخستین بار است که پیش چشم عموم ، این مسائل خصوصی را می نویسم. برای آن که در این دوران دوستی های ناپایدار مادی فیزیکی و کم رنگ شدن ارزش دوستی، خوانندگان ما بدانند هنوز می توان دوستی های پایدار غیر مادی داشت. بدانند برای عشق ورزیدن باید دوست بود. باید قدر و منزلت دوست و دوستی را پاس داشت. که تنها از این راه می توان به آرامش ، به قدرت، به تکامل رسید و از تنهایی رهید.
انسان از تنهایی بیزار است. می ترسد. تنهایی انسان ، او را به یاد فنا شدن در سکوت بی نهایت کهکشان ها می اندازد. تصمیم بگیرید تنها نمانید. در این روزگار تنهایی!
——————-
پی نوشت ۱ : فرانچسکای عزیزم را، این دوست مهربان و فرشته ی نجات ام را، این یار دیرین ام را بسیار اذیت کرده ام. او به خاطر من رنج هایی کشیده که اگر نگویم هیچ انسانی در دنیا برای انسان دیگر این رنج ها را نکشیده ولی به شهامت می گویم بیش از این رنج ها کسی نکشیده است چون امکان ندارد.
فرانچسکای من، تا پای جان و بعد از آن نیز پاس ات خواهم داشت. دوست خوب من. شاهد من.
پی نوشت ۲ : نام فرانچسکا برگرفته از نامی است در فیلم Casanova که فیلمی دلنشین بود.
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۲۹ دی ۱۳۸۸

رقص کلئوپاترای هائیتی ها
خبر روز چهارشنبه یک هفته پیش منتشر شد. اینجا برای خیلی ها چندان اهمیتی نداشت. حتما با خودشون فکر می کردن ما که اونجا نبودیم. کسی از عزیزان مون هم که اونجا نبود. پس بی خیال! جالب اینه همین ها برای رویداد مشابهی که در همین شهر بَم خودمان رخ داد حتی پای پیاده به راه افتادند که به کمک آسیب دیده ها بروند.
از این ها بگذریم. چیز دیگه ای می خوام بگم. آمار رسمی که تا این لحظه از زلزله هائیتی منتشر شده دلالت بر کشته شدن یکصدهزار نفر(تا امروز) و مجروح شدن سیصدهزار نفر و بی خانمان و آواره شدن یک و نیم میلیون انسان دارد. همه ی این رویداد در طول تنها ۲ دقیقه ی بی ارزش افتاد.۱۲۰ ثانیه ی ناقابل!
سرنوشت این همه انسان در ۲ دقیقه این گونه رقم خورد. ۲ دقیقه ای که در هرکجای این کره ی خاکی در هر لحظه از شبانه روز می تواند اتفاق بیافتد. حتی همین الان که من این ها را می نویسم یا شما که دارید می خوانید می دانید که ممکن است ۲ دقیقه ی دیگر ما نباشیم و . . .
فرو رفتن در این اندیشه و به جدیت بهش فکر کردن، دنیای جدیدی رو پیش چشم مون به نمایش میاره. در این دنیای جدید، هیچ چیزی بیش از همین لحظه ارزش نداره. هیچ برنامه ریزی نمی تونه با ارزش تر از زمان حال و اکنون ما باشه. کسی که زمان حال اش را فدای آینده کنه، بازنده است.
از کودکی به کله ی ما فرو می کنند که آدما امروز زحمت می کشن که فردا از دسترنج شون بهره ببرن. اما این یک معامله ی نسیه است. معامله ی نسیه هم همیشه خطر ورشکستگی تهدیدش می کنه. معامله ی نسیه رو دوستش ندارم.
یاد خیام عزیزم افتادم:
چون عهده نمی شود کسی فردا را حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه بسیـــــــار بتـــــابد و نیــــابد ما را

نقشه ی هائیتی بر پهنه ی گیتی!

فقط ۲ دقیقه ی ناقابل!
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۲۸ دی ۱۳۸۸

مرد و زن نداره.
موضوعی که می خوام بگم مرد و زن نداره.حتما دیدی بعضی از آدم ها فقط دل شون می خواد دوست داشته بشن. دل شون می خواد ببینن همه ذلیل شون شدن! دوست دارن همه قربون صدقه شون برن. صبح تا شب و شب تا صبح از خوبی ها و زیبایی ها شون تعریف بشنون. مبادا کسی به خواسته ها و اوامری که صادر می کنن بی توجهی نشون بده. که اگر این کار رو کردی، باید دور همه چیز رو خط بکشی. عشق و دوستی و خواهر و برادری و همه چیز در چشم هم زدنی فراموش می شوند. دو دوست تبدیل به دو غریبه می شن. انگار نه انگار که این ها کی بودن و کی هستن.مرد و زن هم نداره.
امان از توقع و انتظارات احمقانه
مرد و زن هم نداره که نداره هیچی ، تازه زن و مرد هم نداره . . .
می گی نه؟ یکی از این ابلهان را امتحان کن . مجانی نیست. کلی اعصابت خرد میشه اما به امتحان و تجربه کردنش برای یک بار هم که شده می ارزه.
یادت باشه که:
“زن و مرد نداره”
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۲۱ دی ۱۳۸۸
هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی
هیچ دانی چه گرانبار غمی ست
کز پس عمری با سعی و عمل خو کردن
فارغ از سیر فلک رو به زمین آوردن
وانگهی
این سیهکار هوسبازسراپا نیرنگ
بزند چرخی و بازیچه تقدیر شوی
هیچ می دانستی
چه غم جانکاهی است
نوز برنامده از چاله,فتادن در چاه
نوز نگشته ز افسانه و افسون گرهی
با دو صد بند گران بسته تزویر شوی
هیچ دیده ستی در پهنه گیتی جایی
کاندر او نسل جوان
از پس عمری شور طلب و جوش و خروش
خسته از بار ملالی که گرفته ست به دوش
مشت خود بر دهنت کوبد و آشوبد, اگر
بشنود از تو دعایی که:
برو پیر شوی
هیچ باور داری
زیر این بر شده ی دودوش زنگاری
سرزمینی است عجیب
همه چیزش وارون
کاندر او مرگ به از زندگی است
شرف انسان در بندگی است
دیده گریان خوب است و لب خندان بد
موهبت های خدا فقر و نیاز و مرض است
که کنی عصیان,روزی دو اگر سیر شوی
هیچ پنداشتی ای بسته به آینده امید
عاشق صبح سپید
ای به سودای طلوع سحری جسته زجا
راهپیمای جهان فردا
کز پس عمری سعی و عمل و شوق و امید
زیر آوار شب تیره زمین گیر شوی؟
وندر این دامگه جهل و جنون زرق و ریا
به گناهی که چرا دم زدی از چون وچرا
هدف ناوک مرد افکن تکفیر شوی
هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی
شادروان دکتر علی اکبر سعیدی سیرجانی
در وب سایت اش، اشعار و داستان هایش را قرارداده اند. داستان شیخ صنعان اش بی نهایت زیباست.
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۲۰ دی ۱۳۸۸
امروز سالگرد کشته شدن یکی از نام آوران ایران زمین در سال ۱۲۳۰ هجری شمسی است. بعد از خواندن این متن، به احترامش یک دقیقه سکوت کنیم.
یکی از صدراعظم های ایران در دوره ناصرالدین شاه قاجار بود. اصلاحات وی اندکی پس از رسیدن وی به صدارت آغاز گشت و تا پایان صدارت کوتاه او ادامه یافت. مدت صدارتش ۳۹ ماه (۳سال و ۳ماه) بود. وی موسس مدرسه دارالفنون بود که برای آموزش علوم و فنون جدید، به فرمان او در تهران تأسیس شد. همچنین انتشار روزنامه وقایع اتفاقیه از جمله اقدامات وی به حساب میآید. پس از این که با توطئه اطرافیان شاه از مقام خود برکنار و به کاشان تبعید شد و در حمام فین آنجا به دستور ناصرالدینشاه به قتل رسید.
چیزی که جالب است در ویکی پدیا به چشمم خورد:
“امیرکبیر، در پی منع قمهزنی و اصلاح امور روضه خوانی برآمد. وی نسبت به علمای مذهبی با احترام خاصی برخورد میکرد، با این حال میرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران، از جمله روحانیونی بود که به شدت به مخالفت با امیرکبیر برخاست و بسیاری از روحانیون دیگر نیز به همراهی با او برخاستند.“
و می دانیم که او یکی از پرچم داران اصلاحات در ایران بوده است. به یاد ماجرای سید احمد کسروی با فداییان اسلام و عاقبت خون آلودش افتادم.(بی هیچ دلبستگی به عقاید این یا آن!- الان دوباره سروکله ی یکی پیدا میشه که وابستگی به کسی را به من نسبت بده!)
ظاهرا حق را نشاید گفت جز زیر لحاف!


ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۲۰ دی ۱۳۸۸

منبع: نامعلوم! به نظر شما این اعداد و ارقام می تونه واقعی باشه؟! به نظر من و فرانچسکا و بهار، به جای اغتشاش باید به این گونه مطالبات فکر کرد. به این فرصت هایی که از دست داده ایم و می دهیم.
———————–
طبق آمار بانک جهانی در سال ۲۰۰۸ درآمد کشور عربستان از توریسم یا به زبان ساده از : دکان زیارت مسلمین خانه کعبه معادل مبلغ ۲۹,۸۶۵,۰۰۰,۰۰۰ دلار یا قریب سی میلیارد دلار بوده است.زائرین ایرانی که بصورت تمتع ویا عمره در همان سال به مکه رفته اند ۱,۹۳۷,۰۰۰ نفربوده اند که مجموعا مبلغ ۴,۸۷۹,۰۰۰,۰۰۰ دلار یا بعبارتی قریب به مبلغ پنج میلیارد دلار درآمد تقدیم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در میان تمام کشورهای اسلامی مقام اول را به خود اختصاص داده اند.نظر باینکه هواپیمائی جمهوری اسلامی قدرت جابجائی اینهمه زائر را نداشته است شرکت هواپیمائی عربستان قریب به ۵۴ درصد از زائران ایرانی را به خود اختصاص داده است…طبق گزارش مقامات دیپلماتیک ایران در سال ۲۰۰۸ ماموران کشور عربستان بدترین و توهین آمیز ترین رفتار را با زوار ایرانی داشته اند و ایران از لحاظ توهین ماموران عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است علمای عربستان در همان سال فتوی صادر کرده اند که ایرانیان شیعه کافر هستند.طبق یک گزارش دیپلماتیک دیگر زائران ایرانی ناخواسته ترین و منفورترین خارجی ها در عربستان محسوب می شده اند با یک حساب سرانگشتی بوسیله پولی که ایرانیان سالانه به عربستان (دشمن شیعه ایرانی) تقدیم می کنند می توان تعداد ۱۷۰,۰۰۰ مسکن روستائی احداث کرد…
یا میتوان ۷۱۴,۲۸۶ فرصت شغلی کشاورزی یا ۲۰۰,۰۰۰ فرصت شغلی صنعتی برای جوانان ایجاد کرد
یا میتوان ۱۰,۰۰۰,۰۰۰ متر مربع ساختمان مدرسه و ورزشی در کشور ایجاد کرد
ویا میتوان با پول حجاج دوسال یک پالایشگاه سوپر مدرن با ظرفیت ۷۵,۰۰۰ بشکه احداث کرد
ویا با پول پنج سال حجاج میتوان ایران را به صادر کننده بنزین مبدل ساخت و دیگر برای واردات بنزین محتاج اعراب نبود
…..اما افسوس که با پول حجاج ایرانی قمارخانه های فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار بیزنس حج را در اختیار دارند آباد میشود…..و تا رسیدن ایرانیان مسلمان به مرحله فکرکردن در بهینه هزینه کردن پول برای نزدیکی به خدا راه بسیار درازی در پیش است…
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۱۹ دی ۱۳۸۸



خداوندا
عاقبت همه ی ما را ختم به خیر فرما. آمین!
سرانجام به نظر می رسد بوی دود و باروت پایان پذیرفته است و کم کم فضای ملتهب کشور به آرامشی که نیاز داشت دست می یابد. لایحه حذف یارانه ها هم که به سلامتی و دل خوش از تصویب مجلس گذشت و این ماجرا هم که نمی دانم چقدر با رکود اقتصادی و اغتشاشات اخیر مرتبط بود (یا نبود؟!) ختم به خیر شد. تقارن این دو ختم به خیر شدن بر همه ی ما و دولت مردان و مجلسیان و ایرانیان عزیز مبارک باد.
با هرگونه اغتشاش و بی نظمی به شدت مخالفم. هرج و مرج به سود هیچ کس جز سودجو و هرج و مرج طلب نیست.
برای آبادانی ایران :
۱- عدالت اقتصادی و برابری همه ی مردم در استفاده از فرصت های اقتصادی ملی
۲- ارتقای فرهنگ عمومی باورها و احترام به آزادی و حرمت مرام واندیشه همه ی مردم
ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ ۱۹ دی ۱۳۸۸

معمولا وقتی حوصله ی فیلم دیدن داشته باشم به سراغ انتخاب فیلم ها بر اساس کارگردان یا نویسنده شان می روم. این بار سراغ “اینگمار برگمن” رفتم. فیلم نامه ای را در سال ۲۰۰۰ نوشته به اسم “Faithless” که با استقبال خوبی روبرو شده بود. فیلم دو ساعت و نیم مدت دارد و راوی داستان، زنی در حال تعریف ماجرای داستان زندگی اش برای پیرمرد نویسنده ی فیلم نامه است. امتیاز فیلم در سایت ، ۶/۷ است که به معنی امتیاز بالایی است. خوش بختانه از دیدن فیلم پشیمان نشدم. داستانی زیبا و خوش ساخت دارد. حتی وقتی تراژدی تلخ قانون “در هر صورت بازنده بودن” را یادآور انسان ها می شود.